که آخری بود آخر شبان یلدا را؟

خیلی حس خوبی داره. تمام کتابام، تمام کاغذام، تمام وسایلم، تمام لباسام، همه و همه همین جان. توی همین اتاق. دم دستم. جلوی چشمم. هر کدومو بخوام فقط کافیه برم سراغش. چهارسال بود که هر تیکه شون یه جا بود. ولی الان همشون یه جا کنار همند. و البته معلوم نیست تا کی همین جور بمونه. یه سال؟ کمتر از یه سال؟

کاش می شد یه روزی ام همه ی آدمای زندگیم، که الان هر کدوم یه جایی ان، همه می اومدن یه جا نزدیک هم. نزدیکم. جلوی چشمم. هر کسو می خواستم ببینم راحت می رفتم و می دیدم. به اندازه ی کل عمرم آدمای زندگیم هر کدوم یه جا بودن و نمی دونم اصلن روزی می رسه که حداقل اونایی که بیشتر دلم براشون تنگ می شه یه جا نزدیک هم و نزدیک من باشن؟

------------------------------------------------------------------------------

پ ن: گر بگویم که مرا با تو سروکاری نیست.......در و دیوار گواهی بدهد کاری هست!

/ 1 نظر / 20 بازدید
زهرا

این حس ت رو خیلی تبریک میگم و امیدوارم به زودی به اون حس قشنگ دیگه ای که میخوای هم برسی... نمیدونم چرا احساس شدید هم حسی می کنم... شاید یاد وقتهایی افتادم که اتاقم رو تازه جمع و جور کرده ام!!! اگرچه الان احساس میکنم خیلی دوری، ولی انگار باز هم نزدیکی... البته انگاری یکمی دوری... دلم می تنگه برایت بانو تبریک فارغ التحصیلی:)[گل] [گل][گل]