درد بی پایان غربت گفتنی نیست...

فکر می کردم روزی می رسد که جایی باشم که دیگر خبری از غم غربت نباشد...

فکر می کردم بالاخره یک روز اهل جایی بشوم و همانجا آرام بگیرم...

فکر می کردم روزی می رسد که غریبی و غم یاری نباشد...هجرانی نباشد...فراقی نباشد...جایی باشم که بین آدم هایش غریب نباشم...دور از کسانی که باید کنارشان می بودم نباشم...

فکر می کردم یک جایی هست که یک روزی خانوادگی می رویم آن جا و تمام این دردسر ها تمام می شوند...همه کنار هم...بدون اینکه کسی جدا افتاده باشد...

ولی...

بعد تر فهمیدم:

وقتی کسی هر پاره ی روحش را یکجا جا گذاشته باشد...

دیگر هیچ کجا آرام نمی گیرد...

هیچ وقت...هیچ کجا...

---------------------------------------------------------------------

پ ن 1: امضا با اشک

پ ن 2:فقط به امید یک معجزه زنده مانده ام...معجزه...

 

 

 

/ 8 نظر / 16 بازدید
نرگس

[نگران] عزیزم نگران نباش اگه کسی همه ی روحشو با خودش داشته باشه هیچ وقت معنای واقعی آرامش رو نمیفهمه تا چیزی رو از دست ندی شوقی برای داشتنش نداری دنیا همیشه هم از دوری نمینویسه [لبخند][گل] .......... جدایی خواهد رفت و من آن روز به خود میبالم که چه اشتیاقی از آن به ارث برده ام...

خلوت پرهیاهو

من که نمیدونستم ولی فکر کنم شما هم نمی دونستی که من چه خوشحال میشم که با کارهام ارتباط برقرار میشه. :)

زهرا

ميخواستم يه چيزي بنويسم و دلداري بدم... ولي خودم هم به تازگي تصميم گرفته ام كه راهم رو تغيير بدم اندكي... نگاهم رو تغيير بدم... ولي بدون شك غم و غصه ها نعمتيه كه از خودمون و خدا غافل نشيم...

عطیه

من تا حالا این حسو تجربه نکردم نمیتونم در موردش چیزی بگم

ندا

یا تمام زندگی معجزه است و یا هیچ معجزه ای وجود نداره... و اما من... من از امید معجزه داشتن هم نا امید شده ام....

شیوول

سلاااااااااامم. نگران نباش . تو همونجا آروم میگیری که بنده پول یه ناهارو پیاده می شم . نامرددددددددددددددددددددد.چجوری شرطو بردی موندم والاااااااا

غیرمنتظره

تعلق برای همه هست. اگر شد به شهرها، نشد به خیابانهای گذشته، سالهای گذشته. آدمهای گذشته.

شیوول

منم شدم 17.من 2.25 از پایان ننوشتم. ولی ریز نمراتو که فرستادا نامردی کرده بود .چون اصلا حضور غیابی که میگفت یه نمره داره صفرم نداشت.اصلا فک کنم ازاونا کع سر کلاس می رفتن نمره هم کم کرده بود:D