خیس بارون...

امروز از آن روزهایی بود که اگر خانه بودم به محض رسیدن ,شرح ما وقع را برای مامان و بابا می دادم و شاید گریه هم می کردم.یا هم اگر مامان و بابا خانه بودند زنگ می زدم خانه و تعریف می کردم و سبک می شدم.ولی امروز هیچ کدام ازین ها ممکن نبود.برای همین هم یک کپسول از همان هایی که وقتی خیلی ناراحتم مامان بهم می دهد خوردم.از همان هایی که جلوی بازجذب سروتونین را می گیرد گویا.و یک عالمه هم خوابیدم.یک ساعت هم زیر باران راه رفتم.ولی هیچ کدام فایده ای نداشتند...فکر کنم من فقط باید حرف بزنم تا خوب بشوم!

-------------------------------------------------------------------------------

پ ن:دو سری تمرین دارم برای فردا که حل کنم.ولی اصلا حوصله اش نیست.دانشگاهی که اعصاب نمی گذارد برای آدم نباید توقع تمرین حل کردن داشته باشد!

پ ن 2:امروز از صبح توی این سرما گرمم بود.خیلی گرمم بود.اشتها هم در حد گنجیشک!شاید تب داشتم...دارم...فقط شاید!حالا مثلا اگر احیانا سرما هم خورده باشم طبق معمول جای علت و معلول را نمی فهمم!چون سرما خوردم حالم خوب نیست یا چون حالم خوب نیست سرما خوردم؟

پ ن3:دانشگاه توی پ ن اول مجاز از همه ی چیزای مربوط به دانشگاس.همه ی متون و حواشی ش.

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
نامعتبر

جاشون سبز! :) میگذره سخت نگیر.. اصن این روزا هست که آدم قدر روزای خوبو بدونه!

نامعتبر

راستی اون اس ام اسه چی بود؟! اشتب شده بود نه؟! اس

مهدیه

درکت میکنم دختر جان شدیدا... منم همیشه فک میکنم باید حرف بزنم تا آروم شم، ولی همینکه آدمش پیدا میشه لال میشم...اصن یه وضی دیگه :/ :)

مانا

اره خیلی سخته...می فهمم... اما تو این جور مواقع آدم باید خودش رو خالی کنه...اصلن حکمت داره پیش اومدن این حس ها و حال ها...نباید که قرص بالا انداخت...[چشمک]