خیال

رو به رو شدن با حقیقت خیلی سخته.

دوباره برگشتم به رویه ی رویا پردازی و خیالبافی.

به این که حواسم خودمو پرت کنم تا به تلخی قضیه فکر نکنم.

دیشب یک ساعت تمام داشتم در مورد چیزی که امکان نداره اتفاق بیفته خیال پردازی می کردم با تمام جزئیات. خیال شیرینی بود! چرا خیلی وقت بود دست ازین خیال پردازیا برداشته بودم؟!

----------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: دلم می خواست می شد یه کوله پشتی بزرگی بندازم رو دوشم و برم سفر. اول کل ایرانو بگردم بعدشم کشورای دیگه. یه جورِ بی خیال و فارغ از همه ی مسائل و مشکلات.

پ ن2: تا حالا سه تا شکست بزرگ تو زندگیم اتفاق افتاده. اولی ذاتا تاثیر مستقیم چندانی روی زندگیم نداشت ولی تا یه سال تحت تاثیرات غیر مستقیمش بودم. دومی ذاتا تاثیر مستقیم زیادی می تونست داشته باشه ولی به دلایلی تاثیرات مستقیمش حذف شد و فقط حدود دو سه سال تاثیرات غیر مستقیم ازش باقی موند. سومی از همه بدتر بود. یه شکست با تاثیرات مستقیم مهم و سنگین و گریز ناپذیر و تاثیرات غیر مستقیمی که معلوم نیست تا کی ادامه داشته باشه... نمی فهمم چرا توی مهم ترین جاها باید به بدترین نحو شکست بخورم؟! و چرا هر چی بیشتر تلاش می کنم مفتضحانه تر شکست می خورم؟!

/ 3 نظر / 40 بازدید
ندا

اول سلام دوم باید بگم که سختی ها باید آدم رو بزرگ کنن. ما باید هدف تعیین کنیم و بعد به سمتش حرکت کنیم، بعد ممکنه و بسیار محتمله که بارها به زمین بیفتیم و حتی سرمون به سنگ بخوره و شایدم نخوره و فقط زانو بزنیم، اما باید دوباره دستمون رو روی زانوی خودمون بذاریم و بلند شیم! (البته بهترش اینه که بگم دست خدا رو بگیریم و بلند شیم!) ماها یاد نگرفتیم که شکست هم جزئی از موفقیتمونه، یاد گرفتیم ایده‌آل گرایانه فقط انتظار داشته باشیم که همه چیز همونطور که فکر میکنیم پیش بره! (یکمش واسه اینه که یادمون ندادن!) ما میفتیم، اما اشکالی نداره! میتونیم ناراحت بشیم و غر بزنیم، میتونیم شاکی باشیم اما نه برای مدت طولانی باید خیلی زود از این حالت بیرون بیایم و ببینیم که خوب حالا در موقعیتی که هستیم باید چیکار کنیم؟! امیدوارم تو و خودم بتونیم بزرگ بشیم و هر روز با امید بیشتری به سمت زندگی بریم:*

زهرا

[جواب نظرت توی پست ندا رو اینجا میدم] آخ جون! البته یه چیزی هست که اگه آدم ده بار شیرینی بخره بخوره، وقتی یکی به عنوان شیرینی شیرینی رو به آدم میده، یه شیرینی دیگه ای داره[نیشخند] عطیه عزیزم بگو چه ساعتی کجا باشم؟[نیشخند] [پیشنهاد میکنم چهارشنبه قبل از 5 .5 - 6 عصر و پنج شنبه بعد از ساعت 6 عصر نباشه! یعنی ساعاتیه که نمیتونم بیام [عینک] ] البته نه اینکه دلم هویج بستنی بخواد ها! صرفا جهت سهیم شدن توی شادی ات میگم وای که منم چقدر حرف دارم که باید حضوری بهت بزنم!!! [الان میتونی تا وقتی که میبینی ام، کلی ذوق زده باشی...]