دیروز و امروز

1- دیروز توی خونه فهمیدم گاهی اوقات دیدگاه یه نفر راجع به یه قضیه ای می تونه اینقدر آزار دهنده باشه که آدم تا چند روز هر وقت یادش بیاد بخواد بره بمیره. مخصوصا اگه اون دیدگاه متعلق به یه آدم نزدیک و عزیز ام باشه.

2- امروز توی دانشگاه فهمیدم با بعضی از آدما همیشه باید از موضع بالاتر بودن بر خورد کرد. آدمایی که وقتی مشکلتو می بینن به جای درک و کمک کردن، مسخره و تحقیر می کنن. جلوی این آدما تواضع معنی نداره. کمک خواستن معنی نداره. همیشه باید بهتر و قوی تر باشی.

3- امروز توی دانشگاه فهمیدم دیگه نمی تونم تنهایی برم گردش و خرید، حتی اگه به شدت حوصله م سر رفته باشه. مثل اون سالی که هر روز بستنی می خوردم و بعد تا چندین سال از بستنی بدم میومد. این چند سال اون قدر تنهایی بیرون رفتم که دلم می خواد تو خونه بمونم بپوسم ولی تنهایی نرم بیرون!

4- دیروز توی خونه فهمیدم آدمایی که دور و برمون می بینیم چه قدر روی دیدگاهامون نسبت به مسائل تاثیر می ذارن. پس از اون جا که محدودیت های زمانی و مکانی و... اجازه نمی ده با آدمای بیشتری آشنا بشیم تا دیدگاهامون گسترش پیدا کنه، بهتره هیچ وقت از استقرا برای تحلیل مسائل انسانی استفاده نکنیم. یادمون بمونه همه چیز اینی نیست که ما می بینیم. خیلیا یه جور دیگه ان. تجربه خیلی مفیده ولی مشکل اینجاست که تجربه های ما هر قدر هم زیاد باشه محدوده!

5- دیروز توی خونه فهمیدم چقدر دردناکه مجبور به انجام کاری باشی در حالی که باهاش مخالفی فقط به خاطر این که یه دختری. فقط به خاطر اینکه همراه خانواده ت نیستی. فقط به خاطر ترس یکی دیگه از حرف و حدیثای یکیای دیگه.

6- امروز توی دانشگاه فهمیدم شاید اگه دختر نبودم خیلی خیلی خیلی خوشبخت تر بودم.

----------------------------------------------------------------------

پ ن 1: موارد 2 و 3 کاملا بی ارتباط با بقیه ی موارد هستند. ولی بقیه ی موارد می توانند به هم مرتبط باشند.

پ ن2: اگه اینقدر علاقه به نگه داشتن چیزای باارزشم نداشتم این وبلاگو بعد از سیو کردن آرشیوش منهدم می کردم. از نظر فنی وبلاگی که نه بازدید کننده داره و نه کامنت باید منهدم بشه.

/ 4 نظر / 13 بازدید
ندا

کامنت نداشتن یه مسئله است و بازدید کننده نداشتن یه چیز دیگه :دی بعدشم اگه تو ابن بلاگو واسه داشتن کامنت و بازدید کننده راه انداختی و یه هدفت نرسیدی میتونی منهدمش کنی اما آیا هدفت همین بوده؟!؟ چقدر نکته تو یه روز فهمیدی؟!؟ اما چقدر دیر این نکاتو فهمیدی! :دی (مخصوصا مورد 6 رو!)

زهرا

چیزای خیلی جالبی فهمیده بودی!!! لطفا تا مدت ها بذار پست اولت باشه ، که بیام بخونم و رییادگیری باشه برام [خنده][نیشخند] اتفاقا من جدیدنا به این نتیجه رسیدم که از اینکه پسر نیستم واقعا باید خیلی خیلی خیلی خوشحال باشم!!! من گاهی حتی حوصله بیرون رفتن با کسی رو هم ندارم! خیلی دلگیر نباش!!! 5- متاسفانه یک سری باید ها هست توی زندگی، که «باید» باشه، و نمیدونم از کجا باید شده!!!! مثلا اینکه دختر ازدواج کرده باید حتما آرایش بکنه توی مراسم ها!!! یا اینکه کفشی که میخواهیم توی مجالس بپوشیم، حتما باید پاشنه دار باشه!!! وقتی هم میگیم چرا، جوری رفتار میشه که واقعا به سلامت عقلمون شک کنیم!!! [عینک]

حدیث

وبلاگت خیلی جالبه. منهدمش نکن! توی یه فیلمی که خیلی دوسش داشتم یه نویسنده ی قدیمی که قایم شده بود به یه نفر می گه :"همیشه وقتی برای خودت می نویسی خیلی بهتر می شه". اسم فیلمشم اگه اشتباه ننویسم این بود Finding Forester