اولین روزها!

------------------------------------------------------------------------------------

فکر کنم آدمایی که نسبت برونگراییشون به درونگراییشون بیشتر از یکه مثل من معمولا کنار همه ی آدمایی که تازه باهاشون مواجه می شن یه کامنت تو ذهنشون شکل می گیره. این کامنت اولیه ممکنه درست باشه. ممکنه غلط باشه. فقط یه عده ی محدودی از همه ی آدمای جدیدی که باهاشون مواجه می شیم برای مدتی توی زندگیمون می مونن و اونقدری قدیمی می شن که بتونیم اون کامنت اولیه رو رد یا تایید کنیم یا حتی دور همی بهش بخندیم!

الان می خوام اون کامنتای اولیه توی اولین روزای آشناییم با بعضیا که به اندازه ی کافی قدیمی شدن رو بنویسم! شاید بشه به بعضیاش دور همی بخندیم! ترتیب نوشتنشون ترتیب زمانی آشناییه. و معیارم برای انتخاب آدما ام این بوده که کامنتمو یادم باشه!در نتیجه چون حافظه م یاری نمی کنه یه سری آدما ناچارن حذف شدن! خیلیا رو واقعا یادم نمیاد اولین بار کی و چطور دیدم! ادامه ی ماجراها هم اصولا بی نهاااااایت خلاصه ن! وگرنه برای ادامه ی ماجرای هر آدمی می شه چندین و چندین و چند صفحه نوشت!

خب...

یگانه: به نظر خیلی لوس و ضعیف میاد. دلم نمی خواد باهاش دوست بشم.

ادامه ی ماجرا: با هم دوست شدیم! بیشتر از چیزی که بتونم بشمرم رفتیم خونه ی همدیگه.سعی کردم درکش کنم و کمکش کنم و دوستش داشته باشم. ولی بعد از سه سال راهنمایی رابطه مون تموم شد. دو سه بار ازون وقت تا حالا باهام تماس گرفته ولی هربار فهمیده واقعا چیزی برای ادامه وجود نداره! بعد از سوم راهنمایی دیگه ندیدمش.

بهاره: خیلی ساکت و مرموزه. بزرگ تر از سنش فکر می کنه.

ادامه ی ماجرا: بعد از 6 سال دوستی و هر روز همدیگه رو دیدن و کلی روزای خوب و بد، رفتن یه شهر دیگه. و من خوشحال شدم ازین که رفت!  در کل یه بار اومد خونه مون و یه بار رفتم خونه شون. بعد از یه قرار بعد از سال اول دانشگاه دیگه ندیدمش.

کیمیا: قیافه ش شبیه هری پاتره! دلم می خواد باهاش دوست بشم!

ادامه ی ماجرا: هفت سال همکلاسی بودیم و گاهی ام توی یه گروه دوستی بودیم ولی هیچ وقت مستقیما با هم دوست نشدیم! از بعد از تموم شدن مدرسه دیگه ندیدمش.

نیکا: یه شخصیت جالب و چند بعدی. آدمی که اول دبیرستان دیپلم آشپزی داره و خیلی هم اجتماعیه.

ادامه ی ماجرا: توی یه گروه دوستی بودیم. از اول تا سوم دبیرستان. ولی هیچ وقت مستقیما دوست نبودیم.تو این مدت به تدریج احساس تحسینمو نسبت بهش از دست دادم به خاطر برخی وقایع. یه بار رفتم خونه شون. برای ادامه تحصیل رفت خارج از کشور. بعد از تموم شدن مدرسه دیگه ندیدمش.

مهسا: دوست نیکا!

ادامه ی ماجرا: از اول دبیرستان همدیگه رو میشناختیم ولی از آخرای سال سوم دوست شدیم. با وجود همه ی فراز و نشیبا هنوزم دوستیم. هر چند دیگه چندان نزدیک نیستیم.خیلی رفتیم خونه ی همدیگه. یادم نمیاد چه قدر. آخرین بار تابستون همین امسال دیدمش.

فقیهه: اولین نفری که توی دانشگاه اسممو پرسید. یه نفر که شباهت های خیلی زیادی با من داره! معجزه!

ادامه ی ماجرا: دوستیمون اول کار یه پیک داشت ولی بعدا خیلی معمولی شد. در تمام طول دوره کارشناسی به بهانه ی کارای درسی و غیر درسی دانشگاه مرتبط بودیم. خیلی با هم رفتیم بیرون.شاید پنچ شیش بار مثلا. یه بار رفتم دم در خونه شون ازش جزوه گرفتم.آخرین بار توی آبان که رفته بودم دانشگاه دیدمش.

مینا: کسی که نمی ذاره توی سرویس با فقیهه حرف بزنم چون وقتی باشه تمام مدت دوتایی درباره ی درس و دانشگاه حرف می زنن. چطور یه نفر می تونه فقط درباره ی درسا حرف بزنه؟؟؟!!!!!!

ادامه ی ماجرا: با اینکه از همون ترم اول میشناختمش ولی خیلی طول کشید تا رفیق بشیم! ولی خب الان رفیقیم! یه بار سرزده رفتم خونه شون. یه بارم برای خریدن کادوی تولد تو برف و یخبندون زمسون با هم رفتیم بیرون.آخرین بار توی جشن فارغ التحصیلی بیست روز پیش دیدمش.

شیوا: دور همی خیلی می خندیم!

ادامه ی ماجرا: اولین دوست سال بالایی من. هنوزم وقتایی که همو ببینیم خیلی چرت و پرت می گیم و می خندیم! یه بار برای دادن یه کتاب رفتم خونه شون. دو بار برای پارچه خریدن با هم رفتیم بیرون. آخرین بار توی جشن فارغ التحصیلی بیست روز پیش دیدمش.

زهرا: کسی که دارن با فائزه یه پوستر برای درس میدان درست می کنن در حالی که نمی خوان یه کلمه ام تایپ کنن! کسی که نصیحتای مفیدی می کنه!

ادامه ی ماجرا: از اوائل سال سوم دانشگاه به سرعت مدارج رفاقتو پیمودیم! اولین کسی که باعث شد دلم بخواد بیام دانشگاه چون دلم برای یکی تنگ شده. خیلی با هم رفتیم بیرون. نمی دونم چند بار. دوبار رفتم خونه شون. آخرین بار توی جشن فارغ التحصیلی بیست روز پیش دیدمش.

شهره: کسی که وقتی می بینمش یاد دختر خاله م می افتم. کسی که یه صدای خاص خیلی دخترونه داره!

ادامه ی ماجرا:موجبات رفاقت من و شهره رو هم مثل زهرا و ندا، سایت سابق کارشناسی فراهم نمود! از همون اوایل سال سوم. چندین بار با هم رفتیم بیرون. چند بار تا در خونه ی باباجان اینا اومده برای رسوندنم. آخرین بار محرم همین امسال توی میدون امام دیدمش.

ندا: کسی که دوست زهراس و قبل، در طول، و بعد از کلاس الکترونیک همش دارن با هم حرف می زنن! خسته م کردن دیگه! کسی که کتاب جامعه شناسی خودمانی رو خیلی دوست داره.

ادامه ی ماجرا: از همون اوایل سال سوم و سر کلاس الکترونیک میشناختمش ولی نمی دونم دقیقا کی رفیق شدیم! فقط در این حد می دونم که آخر سال نود و یک جزو رفقام نبوده چون براش از کربلا سوغاتی نیاوردم! ولی الان هست! آخرین بار بیست روز پیش توی جشن فارغ التحصیلی دیدمش.

سه چهار نفر دیگه م هستن که مهم بودن و دوست داشتم تو این لیست باشن ولی واقعا یادم نمیاد اولین کامنتمو در موردشون!

 

/ 12 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Faghihe

عطیه! چه هیجان انگیز بعد کلی دقت یهو یهو یهو دلت بخواد وبلاگ دوستتو بخونی بعد بیای ببینی اسمت توی آخرین پستشه! اولین کامنت من هم... بذا فکنم... اون روز بود که جلوی تالارا اولین بار دیدمت، و خیلی به نظرم شیک و باکلاس اومدی :دی

زهرا

موقع خوندن پست این جمله ات خیلی جالب بود برام: "فرصت دو روزه ی زندگی اون قدری نیست که به این امتحان کردنای بی مزه بگذره!" و اما بعد رفتم سر ادامه ی مطلب... اول که شروع کردم به خوندن، چون داشتم اون و اون رو گوش میکردم، میخواستم جواب بدم و بگم که خیلی قشنگن! خصوصا اون یکی! بعد یکم خوندم، و گفتم خب لابد منو که یادش نمیاد!!!! بعد یکم دیگه که پیش رفتم فکرکردم یادم اومد که اولین بار توی سایت تو رو دیدم، همون روز که میخواستیم با فائزه پوستر درست کنیم... داشتی اون بازی هه رو میکردی که از نظر من مثل مولکول های نفت بودن!!! میخواستی برسونی شون به یه جایی! بعد وقتی خودمو دیدم کلی ذوق کردم و ذوق مرگ شدم از ابراز احساست!!! بعد یکم دیگه یه یک سری از دوستای دانشگاه فکر کردم که چه طوری با هر کدوم آشنا شدم و اینا، و بعد هم یاد این افتادم که فقط به یک نفر گفته ام جریان آشنایی خودمو و خودشو،و اینکه چقدر احساسم نسبت به اون شخص تغییرات داشته... و شاید باز هم خواهد داشت... ولی در مورد بقیه دوستام،به اینکه الان چه حسی دارم فکر نکردم! و الان هم نمیخوام فکرکنم چون که ممکنه الان احساسم ناشی از خیلی چیزها باشه...

زهرا

یادم به یه دیالوگ افتاد: "همیشه همه چیز خوب تموم میشه، اگه نشد بدون آخرش نیست" [چشمک]

زهرا

از نظرم یه بازی جالب بود! و کمی علمی! باید تصور آدم قوی باشه تا بتونه نیروهایی که به این مولکول ها وارد میشه رو حس کنه و بفهمه کی رو کجا بذاره!!! واقعا من توی صنعتی مهم بودم برای کسی؟؟(کسانی؟؟) خب اگه میدونستم شاید کمتر به دل میگرفتم از صنعتی و اهالی اش!!! [نیشخند]

زهرا

راستی! چقدر دل به دل راه داره! امروز تازه اون نظرت رو توی وبلاگم خوندم!!! با فاصله ی کمی از هم به هم سر زده ایم!!! راستش اول وبلاگ خودمو چک کردم، بعد ندا و یو رو... دیگه ندیدم نظرت رو :)

زهرا

گاهی اوقات اصلا فرصت چک کردن پیدانمیکنم! اون موقع هم اول بلاگ خودمو چک کردم دیدم نظری نیست، احتمال کمی داشت که دقیقا همون موقع کسی نظر بده ولی خب کسی که خیلی نظر نمیده، خیلی دوست ندارم هعی داشبورد بلاگ رو بدون نظر ببینم[نیشخند]

زهرا

البته که شما خیلی مهربونی، ولی خب مهربونی از خودتونه دیگه، ما فکر نمیکردیم به ما هم بگیره[چشمک][زبان]

زهرا

جا موندی؟[نیشخند]

زهرا

خب فکر میکردم مهربونی از خودته دیگه!!یعنی خب برای همه مهربونی مثلا :)

Faghihe

آره می فهمم متاسفانه... [ناراحت]