قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

 

خیلی دلم می خواست این چند روز تعطیلی عید با خوبی و خوشی یه مسافرتی می رفتیم و فامیلامونو می دیدیم... تازه کلی ام فکرشو کرده بودم که وقتی رفتیم اونجا چی بپوشم! ولی نشد...چون ما کس و کار و فامیل نداریم... یعنی داریم ولی از بس دوریم از هم می شه فرض کرد که نداریم!

---------------------------------------------------------

نگو شرط دوام دوستی دوری ست باور کن

همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد

http://bayanbox.ir/id/1354584636320681778?info

[ ۱۳٩۳/٥/٩ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

مثل قایقی خسته تو دریا، مثل دیدن تو توی رویا، مثل تیک تیک خسته ی ساعت، مثل قصه ی تلخ صداقت، مثل شب، مثل گل توی گلدون،مثل تصویر ماه توی بارون،مثل گریه ی تلخ دیوونه...دیگه چیزی ازم نمی مونه...مثل لحظه ی بارون و پاییز، مثل چشمای خسته ی لبریز، مثل اشکای ریخته رو گونه، دیگه چیزی ازم نمی مونه...مثل خاطره های پریده، دو نگاه به هم نرسیده، مثل شاعر و عشق و رفاقت، مثل حس قریب نجابت،  مثل پرسه و گریه و خوندن، همه خاطره هاتو سوزوندن، مثل اشکای خواب شبونه...دیگه چیزی ازم نمی مونه...

---------------------------------------------------------

امروز عصر اینقدر ابر سیاه توی آسمان بود که با خودم گفتم امشب حتما باید بارون بباره...شب ساعت ها در حالی که هدفون توی گوش ام بود نشستم پای لپ تاپ و طبق معمول وقت تلف کردم. وقتی برای آب خوردن پا شدم، وقتی از در اتاق رفتم بیرون و وارد پاسیو شدم، جا خوردم از صدای بارون.که صداشو نشنیده بودم.که نفهمیدم از کی باریدن گرفته. رفتم توی هال. وایسادم دم راهرو. راهرویی که نورهای بیرون، از شیشه های رنگی درِ انتهاش رد می شد و هر تیکه ش یه رنگ می شد. توی تاریکی راهرو رفتم جلو...آروم یه جوری که صداش کسی رو بیدار نکنه درو باز کردم. پابرهنه رفتم توی ایوون. قدم به قدم پا گذاشتم روی سنگای سرد و خیس و رفتم جلو تا لب ایوون.اول فقط نگاه کردم. به کف خیس حیاط که قطرات بارون می خورد روش. به باغچه ی بزرگ و خیس. به حوض خالی. به اسمون سرخ. بعد زدم زیر گریه. گریه ای که می لرزیدم ازش ولی هیچ اشکی از چشمام سرازیر نمی شد...برای همه چی گریه می کردم. برای خودم.برای خاطرات گذشته. برای آینده ی ترسناکم. برای مشکلات آدمای دور و برم. برای خودم که حالا دیگه خوردن قطرات بارون روی پوست سرمو حس می کردم ولی نمی دونستم باید چه دعایی بکنم میون این فرشته های نیمه شبی. برگشتم تو. دوباره دم در اتاقم میون گلدونای توی پاسیو وایسادم و به صدای خوردن قطرات بارون به شیشه گوش دادم.  اومدم نشستم پشت میز. دوباره پاشدم. پرده های درهای بزرگ شیشه ای جلوی میزو باز کردم. چراغای اتاقو خاموش کردم تا تنها نور اتاق نور چراغ مطالعه باشه و صفحه ی لپ تاپ. تا بتونم بیرونو ببینیم. حیاطو ببینم.بارونو ببینم.حیاطی که پره از خاطرات خوب بچگیم. بارونی که پره از احساسات خوب و بد. حیاط قشنگ پر از یه عالمه خاطرات و حسرت و آآآخخخخ اون روزا...

شب و تنهایی و خستگی و بارون و خاطرات گذشته ومشکلات الان و ترس های آینده و این آهنگی* که دارم گوش می دم... ولی بازم اشکی نیست که جاری بشه...بغض توی گلوم به اشکا التماس می کنه...ولی دیگه اشکی نمونده که جاری بشه...

---------------------------------------------------------------------

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟!

چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد

بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند

همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم

که به روی دوست ماند که برافکند نقابی

سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد

که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی

دل من نه مرد آنست که با غمش برآید

مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی

------------------------------------------------------------

 *: یه آهنگی که نمی فهمم چی می گه ولی یه غم عجیبی داره تو صداش...

[ ۱۳٩٢/۸/٢٩ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

با صنوبری که روی قلّه ایستاده بود،

گونه روی گونه ی سپیده دم نهاده بود،

موج ِ گیسوان به دوش ِ بادها گشاده بود،

از نشیب ِ یخ گرفت ِ درّه، گفتم:

این نه ساحَت ِ شکفتگی ست

در کجای فصل ایستاده ای،

مگر ندیده ای

سبزه ها کبود و بیشه سوگوار

فصل،فصل ِ خامش ِ نهفتگی ست.

آن صنوبرِ بلند

با اشاره ای نه سوی دوردست.

گفت:

قدِّ کوتهِ تو راه را به دیده ی تو بست.

گامی از درونِ سردِ خود برآی

پای بر گریوه ای گذار و

در نگر

رودِ آفتاب و آب در شتاب

کاروانِ درد و سرد

در گریزِ ناگزیر

آنک آن هجومِ سبزِ مرز ناپذیر

در کجای فصل ایستاده ام؟

در کرانه ای

که پیشِ چشمِ من

بهارِ شعله های سبز و

سیره و سرود

در نگاه تو کبود و دود.

شفیعی کدکنی 1349

-------------------------------------------------------------------------

در راستای همین پست قبلی...و در راستای اینکه خدا وقتی بخواد کسی رو هدایت کنه با دیکشنری ام هدایت می کنه...با این کتاب در آیینه ی رود  که خیلی ام دوستش دارم فال گرفتم! و شعر بالا اومد...

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٢ ] [ ٧:٥۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

هزار حرف گفتنی دارم و دم نمی زنم

کاش خودت بخوانی از پنجره ی نگاه من

[ ۱۳٩۱/۳/۳٠ ] [ ۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

نرم نرمک می رسد اینک بهار...

فبل و بعدشو حال ندارم بنویسم!خودتون اگه تواناییشو داریدحدس بزنید!

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

 

عاشق که می شوی همه چیز رنگ دیگری می گیرد

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/٤ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

سجاده ام کجاست؟

می خواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم

این دل گرفتگی مدام شاید

تاثیر سایه ی من است

که این سان گستاخ و سنگوار

بین خدا و دلم ایستاده ام

                                          سجاده ام کجاست؟

"سلمان هراتی"

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱ ] [ ٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

بگو چه کنم؟

و  این


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ ] [ ٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

کی  می توان

.

نرفتن

.

گیرم

.

پری نمانده

.

گیرم که

.

سوختیم و

.

خاکستری

.

نمانده

[ ۱۳۸٩/۱۱/۸ ] [ ٤:۱٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

آدم وقتی خیلی دلش برف و بارون میخواد ولی به اندازه ی کافی ذوق ادبی نداره برای شعر گفتن مجبور می شه دست به همچین کارایی بزنه...این می شه که ورمی داره ترانه ی یکی از آهنگایی رو که شنیده به این روز در می آره)توی ادامه مطلبه)...این آدم یادش نیست شاعر ترانه ی اصلی اسمش چی بوده ولی اگه یه روز یادش بیاد حتما توی پ ن یه یادی ازش می کنه تا دیگه کارش سرقت ادبی نباشه...خدا اون یه آدمو ببخشه...اصلا این کار که سرقت ادبی نیست....اصلا این یه آدم اهل سرقت نیست...خدا رو خوش نمی آد...این یه آدم می گرده و هرچه زودتر اسم شاعر اصلی رو پیدا می کنه...این یه آدم از ته دلش دعا می کنه که بارون بیاد...برف بیاد...میگه ی خدایا هممونو ببخش...بارون...برف...خدایا!!!

           

پ ن ی خیلی مهم:هر چند من خیلی جدی نمی نویسم...ولی انتظار دارم کسی که میاد کامنت بذاره...نیاد نگاه کنه و بره...بالاخره آدم یه نظری داره در مورد هر چیزی...و جدی هم کامنت بذاره...البته گاهی اوقات فقط h(PG1)+ai قابل بخششه...!

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/۱٠/۳ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

تلخ باشم این مدلی می شوم

شیرین که باشم این مدلی...

آخرش تلخ و شیرینش یک مزه می دهد ...

--------------------------------------

پ ن١:هر چی گشتم لینک درست حسابی پیدا نکردم.دومی مستقیم نیست.اولی ام باید کلیک راست کنی و بزنی سیو تارگت از.

پ ن2:h(PG+1)+ai

[ ۱۳۸٩/٩/٢٧ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

دلم خوش است به گل‌های باغ قالی‌ها
که چشم باران دارم زخشکسالی‌ها

به باد حادثه بالم اگر شکست، چه باک!
خوشا پریدن با این شکسته‌بالی‌ها!‌

چه غربتی است، عزیزان من کجا رفتند؟
تمام دورو برم پر زجای خالی‌ها

زلال بود و روان رود روبه دریایم
همین که ماندم مرداب شد زلالی‌ها

خیال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود
که دل زدیم به دریای بی‌خیالی‌ها

"قیصر امین پور"

[ ۱۳۸٩/۸/٢٤ ] [ ۳:۱٧ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

روزای اول روزای گیجی بود...روزای سخت...روزای تنهایی...روزای بغض کردن ...


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/٧/٦ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/٦/۱٥ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

بکوشیم و فرجام کار آن بود     که فرمان و رای جهانبان بود

-----------------------------------------------------------------------------

پ ن1:بکوشیم علاوه بر معنای رایج به معنای بجنگیم نیز هست.

پ ن2:دقیقا نمی دونم تعداد هماوردامو.ولی فکر کنم 300-400 هزارتایی باید باشن.البته اگه سیاهی لشگرها و...بذاریم کنار فکر کنم یکی دوهزار تا بیشتر حریف جدی نمی مونن.جنگ سختیه.چون بین این همه که همه هم دارن می جنگن باید 15 ام بشم!البته قراره من فقط بکوشم و دیگه به نتیجش کاری نداشته باشم.بنابر این دلاورانه می کوشم!!!رتبم هر چی شدشد.

پ ن3:حتی اون موقعی هم که 4 سالم بود و بعد از دیدن فوتبالیستها بلوز شلوارک می پوشیدم و توپ می گرفتم دستم و به مامانم می گفتم:"مامان،مامان،من سوباسا ام!"،فکرشو نمی کردم که یه روزی همین فوتبالیست ها باعث بشه ساعت مطالعم برای کنکور بره بالا!!!!خدا خیرش بده!البته طبیعیه چون وقتی 4 سالم بود اصلا نمی دونیستم کنکور چیه!

پ ن4:برای موفقیت توی هر چیزی اول باید هیجانشو ببری بالا!این یه نصیحته!از طرف خودم برای خودم و هر کس دیگه ای که می خوندش.

[ ۱۳۸۸/۱٢/۱۸ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

امسال

برخلاف بیشتر کسانی که دیده ام

برخلاف خیلی ها

خیلی ها

نمی توانم خوشحال باشم

از اینکه

این روزها

این روزها

همین 7-8 روز

آخرین روزهاییست

که به مدرسه می روم

ازین به بعد

ناگهان بزرگ می شوم!

و کودکی ام به همین راحتی

تمام می شود

همین روزها

به همین سادگی

مدرسه تمام می شود

و تابستان هم که بیاید

18 سال از زندگی ام

به همین سادگی

 تمام می شود

و دوستی های دبیرستان

با بزرگ شدنمان

و با فاصله گرفتن فکرهایمان

و با رفتن یکی به فرانسه و

یکی به انگلیس و

یکی به تهران

ویکی به اصفهان

ناگهان

تمام می شود

و مدرسه ای که دوستش داشتم

و7 سال کلی از عمرم را توش گذراندم

و همکلاسی ها

که تازه حالا بعد 7 سال

احساس می کنم

برای بعضی شان دلم تنگ می شود

و همه ی سوراخ سمبه هایش

و کوه و چشمه و باد

و همه ی بچه بازیهایمان

و همهی خرده مشکلات مدرسه ای

به همین سادگی

 تمام می شوند

ولی برخلاف خیلی ها

نمی دانم چرا

نمی توانم خوشحال باشم

ازین که

تمام می شود

ولی مگر می شود روی پل ها ماند؟

پل هارا برای گذشتن ساخته اند

و مدرسه هم پلی بود که همین روزها

به همین سادگی

تمام می شود

تمام می شود

---------------------------------------------------------------

حرف های ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش ازآن که باخبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

     چه قدر زود

              دیر می شود

قیصر امین پور

 

[ ۱۳۸۸/۱٢/۳ ] [ ٩:٥٤ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

سَحَر آن است که خورشید بگوید....


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱۱/٦ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

یا مالک یوم الدین


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/٩/٢٩ ] [ ۸:٢٩ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

همه ی ماه مهر یعنی همه ی چیزایی که توی ماه مهر نوشتم و پست نکردم.

همش که نه....

ولی چندتاش اینجاس....

یهو....همه باهم!

.................................................................................................

بهارش این جوری باشه ، نه امسال ، سال من نیست و
نمی دونی ، نمی دونی ، نمی دونی

(امیر پیرنهان)
.................................................................................................

یه بار توی تاریخ 6/3/88 گفتم:

در کدامین شهر               

               در کدامین روز                        

                           در کدامین لحظه

                                           راه را خواهم یافت؟

و هنوز که هنوزه این راهو پیدا نکردم.راهی که من باید برم.راهی که باید برم

The road I must take

راهی که منو به اون چیزی که می خوام می رسونه.به اون کسی که باید بشم.راهی که باید برم برای شدن و بودن و ماندن.

The way of the hero

خیلی به این فکر می کنم که راه چیه و کجاست.حتی گاهی فکر می کنم ورودی این راه خیلی وقت پیش بوده و من از جلوش رد شدم.فکر می کنم که شاید انتخابی که کردم درست نبوده.فکر می کنم که شاید راهو غلط اومدم و هیچ وقت به اون جایی که می خوام نمی رسم.به این چیزا فکر می کنم و وحشت می کنم.احساس می کنم که هنوز شروع نکرده شکست خوردم.احساس می کنم که باید تسلیم بشم.تسلیم سرنوشت.و منتظر بمونم تا ببینم چی پیش میاد ....ولی....تسلیم شدن راه من نیست.به خودم می گم تسلیم نشو...کم نیار...ادامه بده...

Don't give up

تسلیم نشو...از این جا به بعد راه توه... اینا رو به خودم می گم تا یاد آرزو هام بیفتم.آرزوهای دور و دراز و رویاهایی که مدت هاست رهاشون کردم...به یاد آرزوهام می افتم...آرزوهام...امیدهام...دعاهام...

Wish

و باز به این فکر می کنم که راه من چیه؟از کجا باید برم؟از کجا باید شروع کرد؟

از کجا باید شروع کرد؟

از کجا باید شروع کرد؟

........

پ ن:هر کدوم ازین لینکا یه آهنگن.اگه سرعت اینترنتتون کفاف می ده پیشنهاد می کنم دانلودشون کنید.

................................................................................................

 

I hate them....I hate all of them...all of them.......how a bad fate....

 

تنهایی مرثیه ی پایان ناپذیر انسان هاست....

تنهایی و عشق...

اما برای من...

تنهایی و نفرت....

نفرت از کسانی که ...

نامشان را نیز نتوانم بر زبان آوردن...و نوشتن....

می خواهم ببخشم...

می بخشم...

فراموش می کنم....

اما....

دوباره ...

خنجر خود را بر قلبم فرو می کنند....

حتی پس از سال ها....

دوباره می ایند و حرفی می زنند....

دوباره می ایند و کاری می کنند....

و دوباره زخم ها تازه می شوند...

و نفرت پایان نمی یابد....

تازه تر نیز می شود...

می خواهم ببخشم ...

می بخشم...

فراموش می کنم....

اما....

.................................................................................................

 

گریه نمی کنم ، نه اینکه خوبم
نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم
یک اتفاق نصفه نیمه ام که ، یهو میون زندگی افتادم

(حامد عسگری)

.................................................................................................

 

وقتی فاصله ها زیا می شن...زیاد...خیلی زیاد...

وقتی که  فکر ها دور می شن...دور ...خیلی دور...

وقتی که نفرت ها عمیق می شن...عمیق...خیلی عمیق...

.................................................................................................

 به پایان فکر نکن .. اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند  بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز

(ناشناس)

.................................................................................................

 سال هاست که دیوار اتاقم خالیه....تقریبا از بعد اون موقعی که دیگه روی دیوار نقاشی نکشیدم....

 خیلی وقته دلم می خواد قلم مو و آبرنگ بردارم و این عکسو نقاشی کنم.در واقع این نقاشی رو یه بار بزرگ بکشمش و بزنم به دیوار اتاقم...

 بامبو

 .................................................................................................

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوییدیم

پس  به نام زندگی هرگز مگو هرگز....

(پل الوار)

.....................................................................................

می خوام سکوت کنم....

سکوت...

و فقط تماشا کنم....

و فقط گوش کنم....

حرف هایم را یا فراموش می کنم....

یا می ریزم یک جایی ته دلم تا کم کم بپزد....

و فقط نگاه میکنم...

وفقط گوش می کنم....

سکوت....

سکوت...

سکوت....

 

[ ۱۳۸۸/۸/٢ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می​رود

من مانده​ام مهجور از او بیچاره و رنجور ازاو

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

او می​رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

با آن همه بیداد او وین عهد بی​بنیاد او

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

شب تا سحر می​نغنوم و اندرز کس می​نشنوم

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

 صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

 در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

 سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی​وفا

 

وان دل که با خود داشتم با دلستانم می​رود

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می​رود

پنهان نمی​ماند که خون بر آستانم می​رود

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می​رود

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می​رود

چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می​رود

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می​رود

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می​رود

وین ره نه قاصد می​روم کز کف عنانم می​رود

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می​رود

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می​رود

من خودبه چشم خویشتن دیدم که جانم می​رود

طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می​رود

سعدی

---------------------------------------------------------

برای آن چیزهایی یا آن کسانی که می روند...اکنون می روند...

[ ۱۳۸۸/٦/٢٦ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

حرف هایم همه برای نگفتن است...

همه...همه...

برای نگفتن...

حرف ها....

 

حرف هایی که اشک می شوند بر چشمان روشنم به فردا

حرف هایی که آتش می شوند بر قلب گرفته ام ز دیروز

حرف هایی که برای نگفتن اند

حرف های ناگفته و ناگفتنی...

 

حرف هایم همه برای نگفتن است...

 

حرف هایم اشک می شوندو آتش و حسرت...

بغض می شوند و لبخند می شوند و فکرت...

درد می شوند و عشق،داغ می شوند و نفرت...

 

معجزه می شوند و آب می شوند بردل سوخته از ظلمت...بر دل سوخته ازحسرت...

 

فریاد می شوند ...سکوت می شوند...می مانند...می میرند....

اشک می شوند...آتش می شوند...آب می شوند...سکوت می شوند....

سکوت می شوند...

سکوت می شوند...

سکوت می شوند...

----------------------------------------------------

 

حرف هایم همه برای نگفتن است....روزی می رسد که گفتنی شوند؟؟؟؟که گفته شوند؟؟؟؟

یا برای همیشه....

حرف هایم همه برای نگفتن است؟؟؟؟؟

[ ۱۳۸۸/٥/٢٦ ] [ ۸:۱٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

بعضی چیزا رو باید پذیرفت...حتی اگه ناخوشایند باشند...وباید تلاش کرد برای بهتر کردن اوضاع...بنابر این منم تلاش میکنم...

می خوام بهترین باشم...بهترین...می شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

---------------------------------------------------------------------

یه چیزی توی ذهن من هست به نام جدال همیشگی نانوشته ها...که باعث می شه خیلی از نا نوشته ها برای همیشه نا نوشته بمونن...الان یه لیست جلومه از عنوان هایی که می خواستم در موردشون بنویسم...حدودا" ١٠ تا...و روز به روزم بیشتر می شن بدون اینکه به من مجال بدن برای نوشتن...کدومو بنویسم؟؟؟؟

---------------------------------------------------------------------

خدایا خودت وضع کشورو آروم کن....خودت دست همه ی خائن ها رو رو کن...خودت حق رو به حق دار برسون...

خیلی دلم می خواست مثل زهرا توی کتاب دا وایسم و در مورد خائن ها بدون ترس حرف بزنم...ولی این جا جاش نیست....مسئله ترس نیست...این جا جاش نیست..خائنا...

لا اقل خوشحالم که از همون اول نظرمو کاملا واضح همه جا حتی توی جمعی که همشون باهام مخالف بودن گفتم...چندین بار با آدمای مختلف سرش بحث کردم...

انشا الله مثل همیشه...حق پیروزه...

خدایا کمکمون کن...

اذا جاء نصرالله والفتح...

-------------------------------------------------------------------

از فردا یه مسافرت ١٠ روزه -اصفهان- و بعد هم یه شروع دوباره....یه شروع دوباره برای درس خوندن...ولی این دفعه از نوع کنکوریش....اگه خودم بخوام کار جالبی می تونه باشه!!!نه؟؟؟

------------------------------------------------------------------

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته در آید

 

 

[ ۱۳۸۸/٤/۱ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

در کدامین شهر

               

               در کدامین روز

                          

                           در کدامین لحظه

   

                                        راه را خواهم یافت؟

[ ۱۳۸۸/۳/٦ ] [ ٦:۳٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهانم باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خواب گردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه الود
نمی دانم چه می خواهم بگویم

"هوشنگ ابتهاج"

 

چه کنم بادل تنها...چه کنم با غم دل...چه کنم با این درد...دل من ای دل من...

 

هر دوتا شعر بالایی رو محمد اصفهانی توی آلبوم برکت خونده...دیشب بعد از مدت ها دوباره اتفاقی رفتم سراغش و ...اونی که بیشتر از همه زبان حالم بود رو اینجا نوشتم.

ببخشید ازین همه دلتنگی و دل درد!!!!که اینجا ریخته!!!امیدوارم زودتر یه کم ازین فشار شدید روم کم بشه تا بلکه اینجا هم شاد و شنگول گردد!

 

[ ۱۳۸٧/۱٢/۱٥ ] [ ٧:۳٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

خداوند بی نهایت است

                     اما

              به قدر نیاز تو فرود می آید

                                به قدر آرزوی تو گسترده می شود

                                                       و به قدر ایمان تو کارگشا

                                                                                          "ملاصدرا"

                                               

[ ۱۳۸٧/۱٢/۱ ] [ ٧:٥٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

نسیم تازه ای بودم به کوهستان

دلم پر شور و آوازم نوایی نو

سرم سبز و ز بوی سبزه ها مملو

نسیم تازه ای بودم...

بودم...

[ ۱۳۸٧/۱۱/۱۸ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

به نام خدا

وسلام

نمی دانم آغاز چگونه باید باشد.

شاید شعری...

که خط خطی هایی بود وقتی معلم ادبیات حوصله ام را به لب کاسه رسانده بود...

...

من آن گمگشته ی راهم

همان کز نور او لبریز لبریز

به تاریکی جهل خود گرفتار

پی خویش و خدای خویش می گشت

 

دلش بشکسته از نامردمیها

سرش پردرد و خسته دلشکسته

پی عرفان و علم و عشق می گشت

به دنبال کسی کو دربیابد

زبان درد و درد یار می گشت

 

پی آن آتشی کو را بسازد

پی سوز و گداز عشق می گشت

پی انسان پی آدم پی دوست

به دنبال ره مقصود می گشت

 

ز شهر خسته ها خسته

پر و بال دلش بسته

پی شادی و شور ونور می گشت

 

...

این شعر هنوز کامل نشده

یه روز که حسش بود کاملش خواهم کرد...و همین جا خواهم نوشت.

فعلا حسم یه جای دیگس!!!!

این پست هم فعلا فقط برای شروع بود.اگرنه این روزها حرف های زیادی دارم برای زدن...

[ ۱۳۸٧/۱٠/٢٩ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب