قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

این که چند وقته کمتر این جا می نویسم به خاطر اینه که تصمیم گرفتم از خوبیا و خوشیا و شادیا بنویسم، ولی خوشیا قبل ازین که فرصت کنم بنویسمشون می گذرن! غم و شادی جهان هر دو عجیب در گذرند ولی نمی دونم چرا انگار سختیا و غصه ها یهویی میان و کلی وقت طول می کشه تا بگذرن ولی خوشیا کلی وقت طول می کشه تا سرو کله شون پیدا بشه و بعدم سریع می گذرن! 

انگار هر چه قدرکه این دنیا پوست کلفت ترم می کنه بازم فایده ای نداره...

دلم برای خوشیا و شادیایی که بهم گذشت می سوزه که اینطور توی دود و سیاهی ناراحتیا گم می شن و شاید فراموششون کنم حتی...

دلم می خواست حداقل اینقدری فرصت داشتم که جایی ثبتشون کنم...

کاش غم و غصه ها هم به همون سرعت خوشیا می گذشتند...

[ ۱۳٩٤/٥/۳ ] [ ٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

1- my pillow has five layers of pillowcase.

2- I try to save all of my chats and messages.

3- one time when I was a child, I tried to use a whiteboard as an electronic board (because metals are conductive!), but it didn't work.

4- I use to count things. and the "thing" changes time by time. for example counting all the shadows in the street when I was a child. and now counting stairs and steps.

5- it's two days that I'm thinking about the fifth statment but I have no idea!please tell me if you know any crazy thing about me that I don't remember!

[ ۱۳٩٤/٤/۱ ] [ ٥:٥٥ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

نه فراغت نشستن نه شکیب رخت بستن
نه مقام ایستادن نه گریزگاه دارم

نه اگر همی‌نشینم نظری کند به رحمت
نه اگر همی‌گریزم دگری پناه دارم

 

سعدی

[ ۱۳٩٤/۳/٢۱ ] [ ۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

دارم تمام تلاشمو می کنم که وسط راه یهو کم نیارم. که راه خودمو برم و کاری به حواشی نداشته باشم. دارم تمام تلاشمو می کنم که به هیچ بغضی اجازه ی شکستن ندم. دارم تمام تلاشمو می کنم که از خونه بیام بیرون، سوار تاکسی بشم، پیاده روی کنم ولی به هیچ کدوم از هزار و یه چیز اعصاب خوردکنی که می بینم اهمیت ندم. دارم تلاشمو می کنم که رفت و آمدای الکی و بی نتیجه و به در بسته خوردنا از تصمیمم منصرفم نکنه. دارم سعی می کنم از ایده آلام کوتاه بیام چون گزینه های روی میزم محدود تر از اینه که بتونم انتخابی داشته باشم. دارم سعی می کنم این همه وقتی که تلف می شه رو ندیده بگیرم. دارم سعی می کنم غصه ی تلاشای بی ثمر و فرصتای از دست رفته مو نخورم. دارم سعی می کنم از خونه بیام بیرون و با وجود همه ی شرایط عجیب غریب و نادرستی که می بینم، دیوونه نشم. دارم سعی می کنم حرفای بی ربط و مسخره ای که از دور و نزدیک، غریبه و آشنا، می شنوم  رو نشنیده بگیرم. فقط دارم سعی می کنم کم نیارم. اینقدر این تلاش برای کم نیاوردن و مصمم موندن داره تمام انرژی مو می گیره که هیچ کار دیگه ای نمی تونم بکنم.

.

.

.

[ ۱۳٩٤/۳/۱٠ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

ﺍﻣﺸﺐ ﺷﺐ ﻋﯿﺪﻩ، ﻋﯿﺪﻣﺒﻌﺚ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﺸ‌‌ﺘﺮ ﺍﺯﯾﻪ ﻣﺎﻩ ﺍﻣﺸﺐ ﯾﻪ ﮐﺎﺭ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺭﻭ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺗﻤﻮﻡ ﮐﺮﺩﻡ. ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﺤﺘﻮﺍﯾﺶ ﻧﺒﻮﺩ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﭘﺴﺶ ﺑﺮﻧﻤﯽ ﺍﻭﻣﺪﻡ!

ﺍﯾﻦ ﻫﻔﺘﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﯼ ﺧﺎﺻﯽ ﺑﻮﺩ، ﻭﻣﺜﻞ ﺍﺯﺍﻭﻝ ﺳﺎﻝ ۹۴ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﻋﺪﺩ" ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ "

ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ"ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺕ ﻫﺎ"

ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﮑﺮ

ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺘﻪ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺗﺒﻠﺖ ﺗﺎﯾﭗ ﮐﺮﺩﻥ ﺳﺨﺘﻪ ﻭ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﺩﺳﺖ ﺧﻄﺶ ﮐﻪ ﺍﻻﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﯾﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﮐﻨﺪﻩ ﻭﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﻢ, ﺿﻤﻦ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﯾﻪ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺍﻡ ﺧﻨﮓ ﻩ!

ﭼﻪ ﻗﺪﺭﻡ ﻫﻮﺍ ﮔﺮﻣﻪ!

--------------------------------------

ﭖ ﻥ: ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺖ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﺴﺖ ﻫﺎﯼ ﺯﻫﺮﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﺶ ﺷﺪﻩ؟! : ﺩﯼ

[ ۱۳٩٤/٢/٢٦ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

 

پناه بر خدا از بلاتکلیفی و ابهام

[ ۱۳٩٤/٢/۱٤ ] [ ٦:۳٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

نوشته بود کاری انجام بده که خوشحالت کنه، رفتم تو فکر...

این جمله درسته؟

اون دوره ای که مجله خون بودم زیاد می خوندم از آدمایی که حتی کار یا رشته تحصیلی شونو به کلی عوض می کردن فقط چون تو رشته ی قبلی حالشون خوب نبوده، خوشحال نبودن...

الان توی شرایطی ام که بعضی از کارایی که از نظر عقل خیلی ام خوبن، با احساساتم و خوب بودن حالم در تناقضن. مثلا این که تجربه ی بیست ساله ی زندگی کردن توی شهری که دوستش ندارم بهم ثابت کرده که تو این شهر هرچی از خونه بیرون نرم حالم بهتر می مونه. حالا بنا به دلایلی خاک دامن گیر غربت، زنجیرشو از گردنم بر نمی داره و فعلا باید اینجا بمونم چون خانواده و خونه زندگیم اینجاس. و  تصمیم گرفتم برای رسیدن به چیزی که واقعا می خوام صبر کنم و یه سال دیگه ام خونه بمونم. خب متعاقب این تصمیم اولین پیشنهادی که بهم می شه اینه که این مدتو برم سر کار. چه از طرف خانواده چه از طرف دوستان. از نظر عقلی و منطقی سرکار رفتن گزینه ی مناسبیه. برای همین حتی خودمم بهش فکر می کنم. ولی بعد، یه دفعه که تجربه ی همه ی حال های بد و ناراحتیای بیرون از خونه تو این شهر از فکرم رد می شه، مردد می شم. آیا واقعا باید برم سر کار تو فضایی که دوست ندارم؟ کنار آدمایی که دوست ندارم؟ تو دانشگاهی که دوست ندارم؟ تو شهری که دوست ندارم؟ همین دوست نداشتن، همین حس خوب نداشتن، همین ناراحت بودنه اینقدر حس قوی ایه که حتی من که همیشه سعی کردم احساسمو له کنم و با عقلم تصمیم بگیرمو هم به زانو در میاره. راست می گن که می گن تنفر از عشق و علاقه قدرتش بیشتره. وقتی پای تناقض عقل با خواسته های دلم در میون باشه، عقل راحت تر برنده می شه تا الان که پای تناقض بین عقل و نخواستن دلم وسطه. این همه حس بد من نسبت به این شهر برای کسی قابل درک نیس و از نظر همه فقط یه حس بی منطقه. این که نمی خوام اینجا کار کنم یا ازدواج کنم اینقدر از نظر همه احساسی و الکی بود که خودمم به خودم شک کردم. تصمیم گرفتم منطقی باشم و حداقل این یه سال و خورده ای رو سر هر کاری که شد برم. بلکه بتونم با احساساتم مقابله کنم و عوضش یه تجربه ی کاری به دست بیارم. کلی با خودم فکر کردم تا تونستم خودمو راضی کنم که این کار به نفعمه و بهتره که قوی باشم و تحت تاثیر محیط کاری که ازش خوشم نمیاد قرار نگیرم و فقط روی خود کار تمرکز کنم. ولی این جمله رو که خوندم یه دفعه فروریختم! کاری رو انجام بده که خوشحالت می کنه! این کاری که من براش تصمیم گرفتم خوشحالم می کنه؟ ابدا! تجربه ی بیست سال گذشته می گه هیچ خبری از حال خوب توی این کار نیست...

نمی دونم باید چی کار کنم!

--------------------------------------------------------------------

پ ن: امروز که تو دانشکده دور هم بودیم باید عکس می گرفتیم! چرا من اون موقع حواسم نبود که حالا پشیمون بشم ازین که عکس نگرفتیم؟!

[ ۱۳٩٤/٢/٥ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

رو به رو شدن با حقیقت خیلی سخته.

دوباره برگشتم به رویه ی رویا پردازی و خیالبافی.

به این که حواسم خودمو پرت کنم تا به تلخی قضیه فکر نکنم.

دیشب یک ساعت تمام داشتم در مورد چیزی که امکان نداره اتفاق بیفته خیال پردازی می کردم با تمام جزئیات. خیال شیرینی بود! چرا خیلی وقت بود دست ازین خیال پردازیا برداشته بودم؟!

----------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: دلم می خواست می شد یه کوله پشتی بزرگی بندازم رو دوشم و برم سفر. اول کل ایرانو بگردم بعدشم کشورای دیگه. یه جورِ بی خیال و فارغ از همه ی مسائل و مشکلات.

پ ن2: تا حالا سه تا شکست بزرگ تو زندگیم اتفاق افتاده. اولی ذاتا تاثیر مستقیم چندانی روی زندگیم نداشت ولی تا یه سال تحت تاثیرات غیر مستقیمش بودم. دومی ذاتا تاثیر مستقیم زیادی می تونست داشته باشه ولی به دلایلی تاثیرات مستقیمش حذف شد و فقط حدود دو سه سال تاثیرات غیر مستقیم ازش باقی موند. سومی از همه بدتر بود. یه شکست با تاثیرات مستقیم مهم و سنگین و گریز ناپذیر و تاثیرات غیر مستقیمی که معلوم نیست تا کی ادامه داشته باشه... نمی فهمم چرا توی مهم ترین جاها باید به بدترین نحو شکست بخورم؟! و چرا هر چی بیشتر تلاش می کنم مفتضحانه تر شکست می خورم؟!

[ ۱۳٩٤/۱/٢٥ ] [ ٤:۳٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

آدرس وبلاگم به فارسی می شه یک حقیقت. این یعنی این کلمه برام چیز مهمی بوده و بهترین چیزی بوده که موقع ساختن این وبلاگ به ذهنم رسیده.

ولی دیروز با یه تلنگر فهمیدم که خیلی وقته دارم از حقیقت زندگیم فاصله می گیرم. به جای مواجه شدن با حقایق زندگیم، کتمانشون می کنم و ازشون فرار می کنم.

امروز چیز وحشتناک تری فهمیدم. اینکه خیلی وقتا اصلا حقیقتو نمی دونم. حقیقت شرایط زندگیمو، حقیقت آدمای دور و برم، حقیقت چیزایی که می بینم، چیزایی که می شنوم. هیچی از حقیقت نمی دونم...

---------------------------------------------------------------

 

638

00:49:26,840 --> 00:49:29,340

توی دریایی از بهانه ها

...و سوءتفاهما

 

639

00:49:29,340 --> 00:49:31,770

من احساس شادی و خوشحالی می کردم

 

640

00:49:36,260 --> 00:49:38,720

حتی با این که اون خوشحالی

...فقط یه دروغ بود

 

641

00:49:39,090 --> 00:49:41,910

فکر کردم می تونم اون قدر استدلال بیارم

تا تبدیل به حقیقت بشه

 

642

00:49:45,350 --> 00:49:49,860

فکر می کردم اگه به اندازه ی کافی استدلال بیارم

اون رویاها تبدیل به حقیقت می شن

 

643

00:49:53,560 --> 00:49:56,160

ولی مهم نبود که چه قدر گوش ها و

چشم هامو بستم

 

644

00:49:56,160 --> 00:49:58,180

و مهم نبود که چه قدر

...استدلال آوردم

 

645

00:49:58,850 --> 00:50:02,790

حقیقت همون جایی که بود

باقی موند

 

646

00:50:17,220 --> 00:50:19,550

حالا وقتشه که از اون رویاها

بیدار شم

 

647

00:50:20,210 --> 00:50:22,960

مهم نیست که حقیقت چه قدر ترسناک و

...سنگین باشه

 

648

00:50:23,410 --> 00:50:25,840

.حالا وقت رو به رو شدن با حقیقته

 

[ ۱۳٩٤/۱/۱۳ ] [ ٦:٤٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

1- قبل ازین که حرفی بزنید و وعده ای به کسی بدید همه ی جوانبشو بسنجید تا مجبور نشید بعدا بزنید زیرش.در غیر این صورت اون کسی که بهش وعده داده بودید ممکنه کم کم دیوونه بشه.

2- به کسی که می خواد مستقل باشه و به هیچ کس متکی نباشه، امر و نهی نکنید. در غیر این صورت  اون کسی که شخصیت مستقلی داره ممکنه کم کم دیوونه بشه.

3- ارزش آدما به مدتشون نیست. اگه یه بار توی زندگیتون به کسی گفتید که اگه می دونستم قراره بمونی روی دوستی باهات سرمایه گذاری می کردم، اون وقت فقط یه دقیقه فکرکنید که طرف چه حسی پیدا کرده. اگه کسی زیاد با این حرف یا مصداقای عملی غیر کلامیش مواجه بشه ممکنه کم کم دیوونه بشه.

4- از روی ظواهر امر قضاوت نکنید. اگه موقعیت جوریه که مجبور به قضاوتید سعی کنید بیشتر بفهمید و همه ی جوانبو ببینید بعد قضاوت کنید. کسی که مورد قضاوتای نادرست قرار بگیره ممکنه کم کم دیوونه بشه.

5- حواستون به آدمای اطرافتون باشه و نشونه های افکار و احساسات و شرایطشونو نادیده نگیرید. از روی کوچیک ترین نشونه ها می شه چیزای زیادی فهمید. اطرافیان کسایی که فقط درون خودشونو می بینن و بیرون از خودشونو نمی بینن ممکنه کم کم دیوونه بشن.

6- آدما رو به ندونستن یا نفهمیدن یا نتونستن متهم نکنید. چون در صورت متهم شدن یا مجبور می شن خودشونو اثبات کنن یا ام به کل می کشن کنار و در هر صورت کم کم دیوونه می شن.

7- هر حرف تلخی، هر رفتار غلطی، هر بی انصافی ای، هر تقصیری، خلاصه هر چیزی رو می شه از یه زاویه ی دیگه دید و بخشید. تا اونجایی که می شه  و حقی ناحق نمی شه،به هر دلیلی ببخشید. هم آدمایی که نمی بخشن هم آدمایی که بخشیده نمی شن ممکنه کم کم دیوونه بشن.

----------------------------------------------------------

پ ن 1:چون می خواستم هفت تا باشه مجبورم هشتمی رو توی پی نوشت بیارم!

به محض اینکه متوجه اشتباهی شدید بدون معطلی اون روند اشتباهو متوقف کنید. اشتباه رو قبول کنید و تا می شه زودتر اصلاحش کنید. وقت کمه...

پ ن2: اولین مخاطب همه ی سطور بالا خودمم. گفتم اینجا ام بنویسم شاید به درد یکی دیگه ام بخوره.

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٢ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

برنامه ریزی برای آینده رو دوست دارم. اینکه به یه سفر از مدت ها قبل فکر کنیم و براش برنامه ریزی کنیم. همون قدر که اتفاقات خوب یهویی و غافلگیر کننده خوبن، برنامه های خوب از مدت ها قبل دونسته شده ام خوبن.

خوبی بلیط هواپیما و اتوبوس اینه که می تونی یهویی تصمیم بگیری پاشی بری بلیت بخری به مقصد مورد نظر و همون وقت هر جا می خوای بری. و البته ماشین شخصی ام که همین طوره تقریبا. کاملا مناسب برای خوشی های ناگهانی و غافلگیر کننده ی از مدت ها قبل برنامه ریزی نشده.

و خوبی بلیط قطار اینه که باید از کلی وقت قبل شاید حتی نزدیک به دوماه قبل بهش فکر کنی و برنامه بریزی. توی یه روز خاص با کلی هول ازینکه نکنه جا گیرمون نیاد بری بلیت بخری و بعد تمام مدت باقیمونده تا روز سفرو با خیال خوش اون سفر طی کنی. با فکر کردن به یه نقطه ی روشن دوست داشتنی توی آینده.

عید همیشه یه ناحیه ی روشن بوده برام توی آینده. روشنی ای که می شد به امیدش زمستونای سختو زنده موند و گذروند. این روشنی وقتی بیشتر می شد که از مدت ها قبل براش برنامه ام  ریخته باشیم. و امسال هم همین طوره...با این تفاوت که سفر عید امسال با سال های پیش فرق داره.

یک ماه و هفت روز از تاریخ صدور بلیت گذشته و فقط ده روز دیگه به تاریخ حرکت روی بلیت مونده. نقطه ی روشنی که روز به روز نزدیک تر می شه... و من که هر چی می شه می گم طوری نیست، همین چند روز دیگه قراره بریم اونجا. قراره دلتنگیای دو سال و نیم جبران بشن. قراره دوباره بشینیم رو در رو کلی حرف بزنیم. از همه چی از همه جا. قول و قرارا رو تازه کنیم. غم و غصه ها رو سبک کنیم. تیرگی ها رو روشن کنیم. قراره بریم پیش امام رئوف و شفا بگیریم و از نو شروع کنیم و برگردیم. با همه ی  نور و روشنایی که به قلب زائراشون هدیه می دن برگردیم...

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱۳ ] [ ۳:۳٩ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

می دونید که دارچین پوست تنه ی یه درخته. که البته ما همیشه پودر شده شو می خریم. ولی تیکه های پودر نشده ی پوست درخت دارچین رو هم می شه خرید. یه بار این تیکه ها رو بریزید توی هاون و سعی کنید خودتون پودرش کنید. اولین چیزی که به فکرتون می رسه اینه که فایده نداره. چطور ممکنه اینا با هاون پودر بشن؟ اگه نا امید نشید و بازم به کوبیدن و سابیدن ادامه بدید کم کم گرد نرم و یه دست ولی خیلی کمی که کوشه ی هاون جمع می شه رو می بینید. پس واقعا تاثیر داره! ولی یه خورده وقت بعد که دستتون درد گرفت و مقدار اون گرد چندان بیشتر نشد احتمالا فکر می کنید که چه قدر این وسیله برای این کار ناکارآمد و کم بازدهه. اگه به دلایلی حدود دو ساعت به این کار ادامه بدید تا تقریبا به اندازه ی یه ته نعلبکی گرد دارچین به دست بیاد اون وقت می فهمید صبر کردن و ادامه دادن و صبر کردن و ادامه دادن و صبر کردن و ادامه دادن یعنی چی.

***

درد یا بیماری ای که مدتی طول بکشه به طرز عجیبی روی زندگی تاثیر می ذاره. حتی اگه جدی و خطرناک ام نباشه (خدا نکنه که باشه!). هر چی که باشه مثلا یه تب نسبتا شدید یا مثلا گردن درد و بی حس شدن دست، وقتی طولانی می شه و هیچ جوری و با هیچ دارو و درمانی بهتر نمی شه، وقتی روند طبیعی زندگی رو مختل می کنه، آدمو به یه جور استیصال می رسونه. استیصالی که باعث می شه هر مشکل یا مسئله ی دیگه ای به حاشیه بره و کم رنگ بشه. طولانی شدن اون مشکل باعث می شه در حالی که هیچ نتیجه ای نمی بینی به روند درمان و همچنین دعا کردن ادامه بدی در حالی که حس می کنی انگار هیچ تاثیری ندارن. صبر می کنی و ادامه می دی. چون چاره ای جز امیدوار بودن به خدا نداری. وقتی بعد از یه مدت بهتر می شی و از مهلکه جون سالم به در می بری یه دفعه می بینی آدم متفاوتی شدی که می تونه صبر کنه و تحمل کنه و ادامه بده. انگار توی اون مدت داشتن روی پوستت یه زره از صبر و تحمل می دوختن...

***

فاصله های مکانی و زمانی با انسان ها یا مکان ها یا وقایع مطلوب، مثل یه سمباده ی  زبر یا حتی سوهان می مونه. بسته به زبری سوهان و همین طور زبری خود آدم، این فاصله ها هم می تونن خیلی تاثیر گذار باشن. فاصله هایی که انگار می افتن به جون یه سنگ زبر و خشن تا از توش شکل و شمایل "صبوری" رو در بیارن. شمایل آدمی که فاصله ها از پا نمیندازنش چون اراده ی حق رو می پذیره و صبر می کنه و ادامه می ده...

***

یه جا شنیدم از خدا نخواید بهتون صبر بده! چون صبر بر اثر تحمل ابتلائات به وجود میاد و خدا همینجوری یهویی یه گوله صبر نمیندازه وسط دلتون! شنیدم به جاش از خدا بخواید بهتون سعه ی صدر و شرح صدر بده. حضرت علی(ع) در توصیف کسانی که سعه ی  صدر دارند گفتند: «عَظُمَ الخَالقُ فی انفُسهِم فَصَغُرَ ما دونَهُ فی اعیُنهِم... فی الزَلازِل وقُورُ، و فِی المَکارِه صَبُورُ، و فَی الرَّخاءِ شَکُورُ. لا یَحیِفُ عَلی مَن یُبغضُ، و لا یَاثُمُ فِیمَن یُحِبُ. »
خالق و آفریدگار در روح و جانشان بزرگ جلوه کرده [به همین سبب] غیر خدا در نظرشان کوچک است... در شداید و مشکلات خونسرد و آرام و در برابر ناگواریها شکیبا و بردبار، و در موقع نعمت و راحتی شکرگزار است. نسبت به کسی که با او دشمنی دارد ستم نمی کند و به خاطر دوستی با کسی مرتکب گناه نمی شود.(1)

یعنی سعه ی صدر و شرح صدر یه چیزیه کامل تر از صبر انگار! ولی راه به دست اوردنش چیه؟

" در روایتی آمده است: « سُئِلَ رسولُ الله (ص) عَن شَرحِ الصَّدرِ ما هو؟» از پیغمبر اکرم سوال شد که شرح صدر چیست؟ « فَقال: نورٌ یَقذِفُهُ اللهُ فی قَلبِ المؤمِنِ فَیَشرَحُ صَدرَهُ وَ یَنفَسِحُ» ؛ پیغمبر فرمود: ابتدا نوری از جانب خدا در قلب مؤمن وارد می شود و بعد قلب توسعه پیدا می کند. پس شرح صدر، بعد از فتح قلب است. باید ابتدا در خانه ی دل، به روی معارف الهیّه باز شود تا بعد از ورود این معارف قلب توسعه پیدا کند."(2)

------------------------------------------------------------------------------------

(1) نهج البلاغه، خطبه ی 193

(2) رسائل بندگی (رساله ی اول: دفتر دل)

* بیت عنوان از مولوی

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ ] [ ۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

I think there's a hole in my heart: the hope vacancy

 a vast and agonizing vacancy that I can't fill it any more

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱۸ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

راضی ام از خودم.

چون هفته ی پیش وایسادم بین دو نفر و نذاشتم فاجعه ی پارسال تکرار بشه. حالا حتی اگه مجبور باشم قیمت سنگینی ام براش بپردازم.

چون دیروز وایسادم جلوی خودم و بر خلاف سال های پیش نذاشتم اون حرفایی که تو دلم بودو به کسی بزنم. حالا حتی اگه مجبور باشم ماه ها و سال ها ام نقش بازی کنم.

چون دارم کم کم یاد می گیرم سپر باشم.کم کم یاد می گیرم از اطرافیانم در مقابل خیلی چیزا و از همه مهم تر در مقابل خودم محافظت کنم.

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱٧ ] [ ۳:٢٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

I'm just very excited! very excited! I'm going to the battle next week...and I will fight! it's a real combat... I...I may be defeated...may be killed... faild... frustrated... but now I don't want to think about failure at all! it's a seriously dangerous battle but I want to think that I'm insuperable. I was getting ready for this battle from some months ago. I did somethings that I had never done before, so I achieved somethings I didn't have before. this months were unbelievably hard and unbelievably graceful! it was graceful and great becouse I could be home after all that hard years of not being home! my english is not good so I can't explain it in a comprehandable way...actually being home and being near parents is something to feel, not something to read! and it was hard becouse our home is a nice island in a dirty city. I had nowhere to go. no friends. no relatives. no sisters. and even I couldn't use my usual hobbies and distractions becouse I had to study. so I had many boring days that I could do nothing before I learn to handle this situation. I'm addicted to travelling so I tried to travel every two or three weeks like the past. I needed that short trips becouse I need to see my friends and my relatives and I need to walk in the streets of my city and watching it's beauties. that short trips took my time and my corporal energy so much but gave me spiritual energy for keep on studing. let's talk about studing. I can't say that I had never experienced it before but I can say that my expriences in this case was too little. it was something new and I liked it! it was so intresting to learn and to solve! of course I had bad days that I couldn't solve any problem and I thought I can learn nothing. I thought all of my efforts are ineffective and I will fail undoubtedly. in the invasion of desperation just one thing was effective and saved me from destroying: trusting in God. in past months I had experienced weakening strong volitions, resolving of difficulties and breaking up decisions in little but so many situations. and I think they were for reminding me that I should trust just in God. just God. and  trusting in God calmed me down  immediately. so I'm not stressed now. I'm just very excited! it's a critical point in my life. very critical! I studied as much as I could and now I need your prayers becouse my brain and my knowledge is completly unreliable. actually every thing is unreliable except God.

---------------------------------------------------------------------------------

ps1: please listen to the soundtrack that is playing. I writed this text when I was listening to it. its name is New Beginnings. and I think if I win in the next week's battle I will have good new beginnings.

ps2: don't forget to pray for me!

[ ۱۳٩۳/۱۱/٧ ] [ ٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

هیچ وقت به کسی که به خاطر بی شعور بودنش از زندگیتون بیرونش کردین، فرصت دوباره برای برگشتن یا حتی پلکیدن اطراف زندگیتون ندین.

چون متاسفانه یه بی شعور همیشه بی شعور باقی مونه.

-------------------------------------------------------------------------

این کلمه ی بی شعور اینجا اصلا فحش نیست البته. اگه بشناسیدم می دونین که مودب تر ازین حرفام. منظورم معنی واقعی کلمه س. یعنی موجودی فاقد درک و شعور و عقل و فهم و...هرچی

[ ۱۳٩۳/۱۱/٦ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

می خواستم برای یه مدت طولانی هیچی ننویسم اینجا. اونقدر که یکی یا دو تا یا حتی چند نفر بیان بگن کجایی و چرا نمی نویسی! ولی خوندن کل آرشیو وبلاگم به صورت یه جا باعث شد نظرم عوض بشه. با دیدن اینکه چه قدر هر پستی می تونه یه رد پا از یه دورانی از زندگیم باشه و باعث بشه در آینده بتونم مسیری که پشت سر گذاشتمو به خاطر بیارم. و البته یه کار جنجال برانگیز دیگه م که عبارت بود از خوندن کل آرشیو وبلاگ ندا ام بی تاثیر نبود! ضمن اینکه چند وقتی سعی کردم طبق اون جمله ای که می گه دور خودت یه دیوار تنهایی بکش تا ببینی کی می شکندش( یا یه همچین چیزی! یادم نمیاد دقیق) عمل کنم. باید بگم جمله ی چرتیه! هیچ وقت بهش عمل نکنید! خیلی مسخره س ولی همه فکر می کنن شما عمدا این دیوارو کشیدین در نتیجه سراغتون نمیان! حتی خودمم وقتی ببینم کسی مدتیه نیست به این نتیجه می رسم که حتما خودش نمی خواد باشه! خلاصه اینکه به این نتیجه رسیدم فرصت دو روزه ی زندگی اون قدری نیست که به این امتحان کردنای بی مزه بگذره! همون جور که پول پول میاره، فاصله فاصله میاره! محبت محبت میاره! حرف حرف میاره! اعتماد اعتماد میاره! اگه یه جای حلقه ی این فیدبک مثبتو بشکنیم، ممکنه خیلی چیزای خوب به سرعت از دست برن!

همه ی اینا مقدمه ی این بود که تصمیمم برای ننوشتن رو بشکنم و یه یه چیز کمی تا قسمتی بامزه (البته برای خودم! نمی دونم برای بقیه ام جالبه یا نه؟) رو بنویسم.

توی ادامه ی مطلب البته

--------------------------------------------------------------------------------

پ ن: این هفته توی اتوبوس اینقدر گرم بود و اینقدر اتوبوس تکون داشت که از شدت کلافگی و گرما داشت حالم بد نمی شد و خوابمم نمی برد! رفتم سراغ آهنگای توی تبلتم و secret garden ها رو که تا حالا گوش نکرده بودم پلی کردم. فوق العاده بودن! مثل آب روی آتیش تو اون شرایط. بعدا انشالله جای دیگه ای مفصل در موردش خواهم نوشت. وقتی رسیدیم رفتم دراز کشیدم تا حالم بهتر بشه. باباجانم تعجب کرده بودن. می گفتن عطیه که دائم السفره برای چی اینجوری شده پس؟! خودمم تجب کردم! یا اتوبوسا خیلی بد شدن یا من رسما دارم پیر می شم دیگه!:(

فعلا پیشنهاد می کنم این دوتا رو بشنوید:  این و این

خیلی دوستشون دارم.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/۱٠/٢۸ ] [ ٥:٠۱ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

مثل یه مدار با شرایط اولیه غیر صفر. تا یه جایی بدون هیچ ورودی خاصی خروجی داره ولی معمولا شرایط اولیه به سرعت میرا می شن (هر چند ممکنه این شرایط اولیه یه سری تاثیرات دائمی مثلا روی فرکانس های طبیعی بذارن). ولی به هر حال شرایط اولیه میرا می شن و از یه جایی به بعد دیگه تا یه ورودی درست حسابی ندی خروجی نمی گیری.

خب تا این جای کار درسته. من یه شرایط اولیه ای داشتم که باعث می شد بدون اینکه ورودی چندانی به سیستم بدم خروجی قابل قبولی داشته باشم. و اینم قبول دارم که دیگه اون وضعیت قابل ادامه دادن نیست و الان دیگه سیستمم برای خروجی قابل قبول یه عالمه ورودی نیاز داره.

ولی غیر خطی بودن سیستمو نمی فهمم. اینو نمی فهمم که چرا هرچقدر ورودی رو زیاد می کنم، خروجی از جاش تکون نمی خوره! تا جایی که می دونم این مدار قرار نیست به این زودی  بره به اشباع! شرایط بایاس ایراد خاصی ندارن و اصولا همه ی تقویت کننده ها باید فعال باشن. ولی نیستن! دارم بیشترین ورودی کل تاریخ سیستمو بهش می دم ولی خروجی حتی یه درصدم از جاش تکون نخورده! امروز هیچ فرقی با دوماه پیش یا دوسال پیش نداره!

خب من هیچ جوری نمی تونم این سیستم غیر خطی بی حافظه ی فوق میرای مزخرفو تحلیل کنم! الان دیگه فرصت چندانی باقی نمونده و نمی دونم مثلا وقتی طی این همه وقت سیستم هیچ پاسخی نداده حالا یهو می خواد سر این یه ذره وقت چه تغییری بکنه دقیقا؟

-------------------------------------------------------------------------------------

شاید در حال انتگرال گرفتن روی مسیر بسته ای ام که هیچ نقطه ی شاخصی توش نداره. آخرش قراره برسم به صفر ولی هنوز باورم نشده و دارم نقطه به نقطه روی مسیر جلو می رم تا شاید بلکه یه جایی به یه عددی برسم! خیلی ترسناکه!

شاید یه توزیع بار نامتقارنم که به یه جایی در بی نهایت با پتانسیل صفر تبعید شده و دیگه شعاع هیچ میدانی بهش نمی رسه تا بهش نیرو وارد کنه... اون قدر دور که دیگه امید رسیدن هیچ بارقه ای از انرژیم به هیچ جریان یا باری نیست...بی اثر و بی تاثیر...

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٩ ] [ ٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

هنوز دقیقا نفهمیده ام کدام یکی نا امیدکننده تر است: مخاطب نداشتن یا مخاطب نبودن؟

------------------------------------------------------------

پ ن: (به دلیل احتمال برداشت غلط حذف شد)

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٩ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

پست قبلی یه چیزی بود که خیلی دلم می خواست چار نفر بیان درست حسابی نظر بدن ولی خب ندادن! در نتیجه من هنوزم منتظر کامنت برای قبلی هستم هر چند دارم یه چیز جدید می نویسم!

اول اینکه دیروز حد فاصل بین ظهر تا شب خیلی خوش گذشت. بنده برای بار اول و دوستان برای چندمین بار! توی جشن فارغ التحصیلی (دانش آموختگی می گن بهش جدیدا) شرکت کردیم و کلی عکس با همدیگه و همچنین با ستون! ها انداختیم. بعدا وقتی داشتم عکسا رو به بقیه نشون می دادم همه می پرسیدن اینا ام همکلاسیاتن؟ و من می گفتم نه اینا دوستامن! و خب تقریبا هیچ عکسی تو جشن با همکلاسیام ندارم (یه عکس دسته جمعی گرفتیم الیته ولی من ندارمش). کلا اگه یه روانشناس در جریان قرار بگیره احتمالا می تونه یه مشکل روانی اسم و رسم دار برام پیدا کنه از اینکه همه ی دوستام از خودم بزرگ ترن و یه سری ویژگی های مشترک دارن که من فاقدشون می باشم.

دوم اینکه نکته ی بارز این یه ماهه ی اخیر زندگیم رخدادهای غیرمنتظره و غلط در اومدن پیش بینیا و به هم خوردن برنامه ها بوده که البته ترجیح می دم این قضیه رو بیشتر ازین باز نکنم چون شامل اتفاقات زیادی می شه که مجال گفتنش نیست اینجا. و دیروز ام ازین قضیه مستثنا نبود.  ولی امروز یه اتفاق غیر منتظره ی دیگه افتاد که باعث شد بفهمم چیزی که مدت ها روش کار کردم تا سرکوبش کنم هنوز وجود داره! اینکه با آدمایی که اصلا نمیشناسم درگیر شم و دعوا کنم و داد بزنم حتی! (نمی دونستین؟) . قبلا این اتفاق خیلی می افتاد. توی اتوبوس. توی تاکسی. توی خیابون. توی مدرسه. خیلی وقت بود که سعی می کردم در هر شرایطی آرامش خودمو حفظ کنم و مهربون باشم و اهمیت ندم و درگیر نشم و احیانا داد نزنم! و خب البته بیشتر ازون سعی می کردم از آدما و موقعیتایی که باعث می شن اونجوری بشم اجتناب کنم. ولی خب بعضیاشون اجتناب ناپذیرن و امروز بعد از مدت ها چیزی که فکر می کردم برای همیشه سرکوب شده خودشو نشون داد و باعث شد با یه راننده تاکسی ِ آ...بووووووووق دعوام بشه و داد بزنم و بیچاره اون بچه ی کوچولویی که وقتی پیاده شدم فهمیدم داشته می دیده! و این یعنی من هنوزم همون آدمی ام که با همه دعوا داره!

سوم اینکه الان فقط یه ماه مونده به کنکور. و صادقانه برای اولین بار دارم از یه چیز مشخص می ترسم...

چهارم اینکه خیلی حرف زدم. بسه دیگه.

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٠ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

واقعیتش اینه که اول دو قسمت اول از فصل سه رو یکی بهم داد و دیدم و بعد رفتم کلشو دانلود کردم و نشستم از اول به ترتیب دیدم. برای همینم قسمت سوم فصل دو می دونستم قرار نیست کسی بمیره. ولی حتی این دونستن ام چیزی از تاثیر گذاریش کم نمی کرد! آخرای قسمت سوم وقتی داستان به اتهامات ساختگی و بی اعتمادی همه و خودکشی به خاطر زنده موندن دوستا می رسه واقعا تاثیر گذاره. حتی اگه بدونی اینا همش نه تنها فیلمه بلکه حتی توی فیلم هم فیلمه! و همه چیز داره طبق نقشه پیش می ره! فکر کنم بین نه قسمت سریال، اول قسمت آخر فصل دو و بعدم قسمت اول و سوم فصل سه رو از همه بیشتر دیده باشم. ترکیب موسقی متن و ماجراهای در حال وقوع و همه چی... عالیه! یه شخصیت فوق العاده باحال که طی شیش قسمت حسابی درگیرش شدی و بعد حالا در حالی که گریه می کنه با یه تماس تلفنی آخرین پیغامشو می ذاره. گوشیو میندازه کنار(مخصوصا این صحنه رو خیلی دوست دارم!) و می پره پایین! حتی وقتی اول قسمت بعدو دیده باشی ام واقعا تاثیرگذاره!

راستش عاشق این موقعیت ام! حتی قبل از دیدن این سریال عاشق این موقعیت بودم و یکی از داستانای مورد علاقه م توی خیال پردازیام این بود (و هست!) که طی یه ماجرای خیلی تاثیر گذار، همه (البته هیچ وقت دلم نیومد خانواده م ام جزو این همه قرار بدم. خانواده فرق دارن. حتی توی سریال ام خانواده ش می دونستن!) فکر کنن مُردم و بعد یهو بعد از چند وقت با یه بازگشت دیوانه وار و کمی بامزه برگردم در حالی که توی این مدت به خاطر یه سری مسائل خیلی خفن مجبور بودم مخفی بمونم!

و یکی از تیکه های جالب ماجرا ام اینه که در جریان برخوردا و حرفای اطرافیان توی مدتی که فکر می کنن من مردم قرار بگیرم! یه جورایی مثل سکانس آخر قسمت سوم فصل دوم!:دی واقعا خیلی دوست دارم بدونم دوستا و آشناها و فامیل بعد ازین که طی یه ماجرای تاثیرگذار می میرم چی در موردم می گن! خب هرچند یه عده شون ممکنه مثل قسمت اول فصل سه بعد ازین که بفهمن زنده ام بیان و تا می خورم منو بزنن ولی بازم تجربه ی جالبیه به نظرم!

خب از خیالات بیایم بیرون! واقعیت اینه که این اتفاق متاسفانه هیچ وقت نمی افته! ولی من واقعا دوست دارم بدونم وقتی بمیرم آدما سر قبرم، توی فکرشون، توی صحبت با هم دیگه یا توی وبلاگشون چی در موردم می گن! صادقانه!

 -------------------------------------------------------------------------

پ ن: بعد ازین که بمیرم(از نوع واقعی) یا این حرفا هیچ وقت به گوشم نمی رسه یا حتی اگه برسه ام بعید می دونم فایده یا تاثیری  داشته باشه. ولی الان اگه بدونم خیلی فایده داره! می شه یه پست کامل در مورد فایده هاش نوشت! ضمن اینکه الان برای دونستنشون کنجکاوم در حالی که بعید می دونم بعد از مردن دیگه حواسم به این چیزا باشه!

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/٥ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

امروز دو سه بار از روی عصبانیت و از شدت استیصال گفتم خدا نگذره ازین خاله خانباجیایی که می شینن دو تا خونواده رو که هیچ ربطی به هم ندارن معرفی می کنن برای ازدواج. که باعث این همه دردسر و بحث و تنش و اعصاب خوردی و گریه زاری و وقت تلف شدن می شن.

یه ذره که آروم شدم و همه چی به خوبی و خوشی تموم شد دیدم چه دعای بدی کردم. از خدا معذرت خواستم و گفتم خدایا از گناهای همه مون بگذر! من کی باشم که بگم از فلانی بگذر یا نگذر؟

-------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1:نمی دونم به خاطر درد شدید عضلات کمرم بعد از ورزش و اینکه نمی تونستم پشت میز بشینم بود یا به خاطر اون ماجرای بالا. به هر حال امروز هیچی درس نخوندم و کلی شاکی شدم از دست خودم که اینقدر راحت تحت تاثیر شرایط و اتفاقات قرار می گیرم و از مسیرم منحرف می شم! درخت بید رو دوست دارم ولی خب آدم نباید بیدی باشه که به این بادا بلرزه!

پ ن بی ریط: علی رغم اینکه خیلی قشنگن و خیلی ام طرفدار دارن، نمی تونم با این مجسمه های willow tree ارتباط برقرار کنم. چون آدماش صورت ندارن. چشم ندارن. و این خیلی ترسناکه!

[ ۱۳٩۳/٩/٢٦ ] [ ۳:٤٥ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

این روزا که تلوزیون پشت سر هم تبلیغات یه سری مرکزخریدهای بزرگ که چند جای کشور ساخته می شن رو نشون می ده، هر دفعه به این فکر می کنم که ای کاش فرد یا افرادی که همچین سرمایه ای دارن، روی یه کاری سرمایه گذاری می کردن که یه فایده ای داشته باشه. یه کار تولیدی مثلا. وگرنه مرکز خریدی که توش جنسای وارداتی (و نه تولید داخل) به مشتریای ایرانی (و نه توریست خارجی) فروخته می شه که هیچ فایده ای برای کشور و مردم کشور نداره.

[ ۱۳٩۳/٩/٢٤ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

اما چه قدر دلخوشی خواب ها کم است...

[ ۱۳٩۳/٩/٢٠ ] [ ٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

پارسال همین موقعا توی برگ ریزون پاییز بود که که مهمون خونه مون شد. و حدود یه سال پیشمون موند. تا امروز صبح که دیدیم همون طور که نشسته چشماشو بسته و خیلی آروم و بی سرو صدا برای همیشه از پیشمون رفته...

اوایل حالش زیاد خوب نبود. حسابی زخم خورده بود و برای همین حتی به ما ام اعتماد نداشت. ولی خب جای دیگه ای ام نمی تونست بره. ما ام دیدم سرپناه دیگه ای نداره برای همین یکی از اتاقای خونه رو دادیم بهش. امیدوار بودیم زودتر حالش خوب بشه و بتونه بره دنبال زندگی خودش. ولی خب یه کم که گذشت دیدیم ضربه ای که بهش خورده کاری تر ازین حرفا بوده و شاید مجبور بشه تا آخر عمرش همین جا بمونه.

احساس ما بهش دوست داشتن همراه با دلسوزی بود. براش ناراحت بودیم که اینجوری تنها و پرشکسته شده. اونم بعد چند وقت کم کم بهمون اعتماد کرد. از تابستون به این طرف دیگه خودشو قایم نمی کرد و گاهی می اومد یه دوری تو خونه می زد. یه ذره جلوی آفتاب می نشست و دوباره بر می گشت سر جاش.

گاهی وقتا آواز می خوند. ولی خیلی کم. راه رفتنش خیلی قشنگ بود. دوست داشتم وقتایی که تو خونه راه می ره یواشکی بشینم و نگاش کنم. سرگرمیش این بود که اول بپره روی یه گلدون کوتاه. بعد یه گلدون بلند تر. و بعد گلدون بزرگ مورد علاقه ش. اگه وقت استراحتش بود که همون جا می نشست. اگه نه می پرید روی شاخه های آویزون نزدیک زمین و یه کم تاب می خورد. و بعد می پرید پایین و دوباره می رفت سراغ گلدون کوچیک. گاهی وقتا با مامان می نشستیم و همین کاراشو بی سروصدا نگاه می کردیم.  خیلی کم آب و غذا بود. همین که ظرف آبش پر باشه و خورده نونا و برنجای سرمیزو براش بریزیم بسش بود. وقتایی که آبش تموم می شد یا وقتایی که دلش می خواست بیاد بیرون و در پاسیو بسته بود، می اومد پشت شیشه و هی ازین ور به اون راه می رفت. ما ام درو براش باز می کردیم یا براش آب می ذاشتیم.

یه بار بابا یکی مثل خودشو توی حیاط دیدن که بی حال افتاده بوده. اونم اوردن پیش این یکی تا بلکه حالش خوب بشه. من اون روز خونه نبودم ولی می گن گوگودی ما خیلی خوشحال بوده ازین اینکه بعد از مدت ها تنهایی حالا یکی مثل خودش پیششه. حسابی دورش گشته بوده و فکر کنم شب تا صبح یه دل سیر با هم حرف زده بودن. فردا صبحش داداشم می بینه اون مهمون یه شبه مرده و می ره که برش داره. ولی گوگودی میاد بالای سرش و پراشو باز می کنه بالای سرش و نمی ذاره. آخر گوگودی رو می گیردش و نگهش می داره تا بشه خواهرم جنازه ی اون یکی یاکریم بیچاره رو ببره بیرون. بیچاره یاکریممون خیلی تنها بود!

بچه های تو کوچه با تیر زده بودنش. بابا پیداش کردن و اوردنش خونه. بال راستش بدجوری شکسته بود جوری که حتی بعد از خوب شدن دیگه نمی تونست پرواز کنه. امروز که مرد فکر کنم بعد از یه سال دوباره تونست پرواز کنه! به داداشم نگفتیم که مرده. اگه می گفتیم ناراحت می شد. بهش گفتیم بالاخره خوب شد و پرواز کرد و رفت.

--------------------------------------------------------------------

پ ن1: این عکس و این عکس از شادروان "گوگودی" یاکریم مرحممون :)

پ ن 2: خیلی وقت بود می خواستم اینجا یه چیزی در موردش بنویسم. تا بالاخره امروز که مرد اینکارو کردم. لطفا درس عبرت بگیرید و وقتی قراره از کسی یا چیزی بنویسید نذارید برای وقتی که دیگه از دست رفته!

[ ۱۳٩۳/٩/۱٢ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

من اینو تازه امروز دیدم!

آقا واقعا من با اعتماد به سقف تعیین تکلیف می کنم برای بقیه؟ بعد اون وقت بقیه ام حساب می برن؟!!!!

داریم همچی چیزی؟؟؟!!!

[ ۱۳٩۳/٩/۳ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

پنج سال  ازون موقع می گذره که می خواستم نامه شو پاره کنم. پنج سال ازون موقعی که تصمیم گرفتم برای همیشه ازش فاصله بگیرم.

اون تصمیم پنج سال پیش یه دفعه ای عملی نشد. یه دوستی 6 ساله یه روزه تموم نمی شه. ولی الان با قطعیت می تونم بگم دوساله هیچ گونه رابطه ای باهاش نداشتم. حتی در حد یه اس ام اس تبریک عید که معمولا برای همه می فرستم.

بعد از پنج سال ازون تصمیم و بعد از دوسال که هیچ حرفی با هم نزدیم، الان که کلی دوستای خوب دارم، الان که دیگه مثل اون روزگارا توی تنهایی عجیب نداشتن حتی یه رفیق نیستم، الان که دیگه اون آدم حتی یه گوشه ی خیلی دور از زندگیم ام نیست، حتی الان توی این شرایط آهنگ پاورلس لینکین پارک رو وقتی برای اولین بار می شنوم حس می کنم دارم برای اون می خونم و اشکم در میاد.

بعضی آدما همین طور که از زندگیت رد می شن و می رن یه خش بزرگ ام روش میندازن. اینقدر که بعد از این همه وقت با فکر کردن بهشون یه مخلوط عجیبی از نفرت و حسرت سراغت بیاد.

-------------------------------------------------------------------------------

همیشه به این فکر می کردم که اگه روزی مقابل هم قرار بگیریم و یکیمون مجبور بشه اون یکی رو از میدون به در کنه چه وضعیتی از آب درمیاد. فقط امیدوارم هیچ وقت این اتفاق نیفته. هیچ وقت.

خدا نصیب گرگ بیابون نکنه دوستی ای رو که به دشمنی تبدیل بشه...

پ ن 20-9-93: الان که داشتم تاریخچه ی چتامو نگاه می کردم دیدم آخرین بار یه سال پیش با هم حرف زدیم. نمی دونم چرا فکر می کردم دو ساله. و تعجب کردم ازین که حتی تا یه سال پیش نتونسته بودم ولش کنم!

[ ۱۳٩۳/۸/٢٥ ] [ ۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

چند روزیست وارد صفحه ی نت وایبز (یک عدد فیدخوان) که می شم نزدیک به هزار تا عنوان خبر نخوانده را یک جا mark all as read می زنم و خلاص! خبر هایی از چند تا سایت خبری و تحلیلی که قبلا هر روز عناوین همه را می دیدم و حداقل چهل پنجاه تایشان را هم باز می کردم و با جزئیات می خواندم!

مهم تر از زمانی که با مارک آل از رید زدن اخبار برایم آزاد می شود، فکر و اعصاب و روانی ست که راحت می شود! حداقل تا 3 ماه دیگر که کنکورم را بدهم دنیا بدون اینکه من از اخبار اعصاب خورد کنش مطلع شوم تحمل کند تا شاید بعد ازین 3 ماه برگردم و دوباره اخبار جورواجورش را بخوانم!

-------------------------------------------------------------------------------

پ ن: تغییر دادن سبک زندگی و عادت ها کار خیلی سختیه که این روزا دارم به خاطرش با خودم می جنگم! اینقدر اشتباهاتی که بهشون عادت کردم زیادن که حس می کنم دارم یه تنه می زنم به یه لشگر!

[ ۱۳٩۳/۸/٢٠ ] [ ٧:٤٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

اولش برایم جذابند و برای همین شروع می کنم به خواندن. وبلاگ هایی که یک نفر خاطراتش را می نویسد می گویم. خاطرات زندگی یا محل کار یا هر چی. ولی معمولا بعد از خواندن چند تا پست می بندمشان. فرقی نمی کند خاطرات خوب باشد یا بد. بعد از چند تا پست حالم بد می شود. چرا؟ چون من از هیچ چیز زندگی دوست و فامیلم خبر ندارم بعد دارم اینجوری در جریان زندگی کسی که اصلا نمی شناسم قرار می گیرم! این تضاد بین ندانستن چیزی که می خواهم بدانم و دانستن چیزی که نیازی به دانستنش ندارم حالم را بد می کند.

دلم می خواهد هر هفته زنگ بزنم به تک تک دختر عموها و دختر دایی ها و دختر خاله و دوستان و حتی خواهر هایم،یکی یک ساعت حرف بزنم و بفهمم چی توی زندگی و فکر هرکدام می گذرد ولی مناسبات مسخره ای که بینمان است حکم می کند هیچ وقت چنین جنایتی مرتکب نشوم. هیچ کدام هم وبلاگی که مرتب تویش از خودشان و زندگیشان بنویسند ندارند. بعد خب من که توی خانه نشسته ام و هیچ خبر درست و حسابی ای حتی از خواهرهایم ندارم، شروع می کنم به گشتن توی اینترنت و احوالات آدم هایی که هیچ ربطی به من ندارند را می خوانم.

فکر کنم همه ی آدم ها نیاز به دانستن نظرات و تجربه های همدیگر از وجوه مختلف زندگی دارند و بعضی ها هم علاقه دارند این نظرات و تجربیات را با دیگران در میان بگذارند. که اگر این طور نبود وبلاگ ها به وجود نمی آمدند. ولی خب خواندن نظرات و تجربیات دیگرانی که نمی شناسمشان، هر چند خیلی هم مفید باشد و مشعوف کننده، همیشه یادم می آورد که چه قدر از آدم هایی که باید بهشان نزدیک باشم دورم. این قدر که نه من از احوال آن ها خبر دارم نه آن ها از احوال من. نه آن ها هیچ وقت روی من حساب می کنند، نه من هیچ وقت می توانم رویشان حساب کنم. نه آن ها به من کمک می کنند نه من به آن ها. این قدر که برای غریبه ها طبیعتا غریبه باشم و برای آشنایان هم متاسفانه... غریبه!

[ ۱۳٩۳/٧/٢٩ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

یک نگاه به پست های وبلاگم می اندازم. می بینم تقریبا هیچ اثری از دین و مذهب ندارند. هیچ اثری از عقاید و باورهایم اینجا نیست و به فکر افتادم که چرا؟!

دبیرستانی بودم که وبلاگ نوشتن را شروع کردم. آن موقع هیچ وقت جرئت ابراز عقایدم را در جمع دوستان نداشتم. دوره ی راهنمایی متهم شده بودم به ربات بودن، چون دوستان می گفتند تو مثل یک ربات از قبل برنامه ریزی شده فکر و عمل می کنی. در حالی که اگر کمتر از آن ها تحت تاثیر خانواده نبودم بیشتر هم نبودم. فقط مشکل این بود که فکر و عمل مذهبی تحجر محسوب می شد و غیر مذهبی بودن یا افکار التقاطی و ساز مخالف زدن، روشنفکری.

خب توی شرایطی که مذهبی بودن ارزش نبود و من هم آن قدر قوی نبودم که در هر شرایطی روی عقایدم پا فشاری کنم، نوشتنم این مدلی شد. جوری که هیچ کس ناراحت نشود. هیچ کس مخالفت نکند. هیچ بحثی در نگیرد. اینجوری هم خودم راحت تر بودم هم دوستداران بیشتری داشتم! الان گاهی که نوشته های بعضی ازین همکلاسی ها را این جا و آن جا می خوانم می بینم خیلی بیشتر از چیزی که آن زمان فکر می کردم فاصله داریم حتی! و همیشه بیهوده می خواستیم به هم نزدیک بمانیم!

ولی الان رسیده ام به نقطه ای که دلم بخواهد دوستانی داشته باشم که راحت با هم از دغدغه های دینی و فرهنگی سیاسی مان حرف بزنیم. توی این حرف زدن ها دنبال بهتر شدن و بیشتر فهمیدن باشیم. یک دوستی که بشود اسمش را گذاشت خواهری دینی. همیشه این قدر در روابطم با آدم ها سکولار بودم و این قدر آدم ها را نمی شود از روی ظاهرشان شناخت، که توی کتابفروشی یا نمایشگاه رفتن با بعضی دوستان یا در سر زدن به صفحاتشان در شبکه های اجتماعی و وبلاگستان ها تازه می فهمیدم که حدود مبانی فکری و اعتقادی شان چیست.

شکر خدا سال های دانشگاه زمین تا آسمان با دوران مدرسه فرق داشت و شرایط خیلی خیلی بهتر بود ولی همان موقع اینقدر به خاطر نظرات و اعتقاداتم حرف های درشت و آزار دهنده شنیدم و له شدم که اثرش تا الان همراهم بماند و الان دیگر جرئت اظهار نظر نداشته باشم. جدای از این ترس، فرصت عطش مطالعه ی دوران نوجوانی را به جای خواندن چهارتا کتاب درست و حسابی به خواندن چلچراغ و امثالهم گذراندم. اگر آن موقع یا حتی سال های بعدش هدفمند مطالعه کرده بودم الان وضعم این نبود. مثلا یک بار خواب دیدم دارم ولایت فقیه را به زبان انگلیسی(!) برای یک غیر مسلمان اثبات می کنم در حالی که در واقعیت هیچ وقت کمتر از اینش را هم نکرده ام چون نه جرئتش را داشته ام نه علمش را! در واقعیت هیچ وقت نه از عقیده ای دفاع کرده ام و نه عقیده ای را نقد کرده ام. در واقعیت هیچ وقت اظهارنظر نکرده ام و الان دیگر دارد حالم به هم می خورد از این موجودیت بی اثر و بی شهامت.

این قدر در مورد چیزهای مهم حرف نزده ام که نمی دانم چه جوری می شود در موردشان حرف زد! این قدر از عقایدم دفاع نکرده ام که نمی دانم چه جوری باید ازشان دفاع کرد! این قدر توی حرف ها و نوشته هایم اثری از اعتقاداتم نبوده که نمی دانم چه جوری باید درستشان کنم!

--------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1:اهل رواداری نیستیم. هیچ وقت هم نبوده‌ایم. تاریخ‌مان هیچ وقت به خودش رواداری ندیده. حتی تاریخ اندیشه‌مان. تا یکی ساز مخالف می‌زند، می‌نوازیمش. همین باعث می‌شود آدم‌ها خودشان نباشند. حتی در همین وبلاگ‌ها و شبکه‌های اجتماعی، یک نقاب «من خیلی آدم گل و دوست داشتنی‌ای هستم» می‌زنند به صورت‌شان و هی از چیزهایی می‌نویسند که متفق‌القول مورد تایید دیگران است. دیگران هم هی به‌به‌شان می‌کنند و به خاطر اینکه طرف از هیچ خطی بیرون نزده و هیچ کادری را نشکسته، هی برایش سوت و کف می‌زنند. ولی امان از وقتی که کسی پیدا شود که خودش باشد و کمی چارچوب‌ها را دستکاری کند. آن وقت است که اگر فحشش هم ندهیم، لااقل هر طور شده به نحوی آزارش می‌دهیم تا زهرمان را ریخته باشیم. پائین بودن آستانۀ رواداری‌ آسیب دارد. باعث می‌شود آدم‌های متفاوت و جسوری که می‌خواهند خودشان باشند، خسته و درمانده و گوشه‌گیر شوند و راه خلاقیت که با جسارت توأم است بسته شود. راه خلاقیت که بسته شد، جلوی حرف‌های نو را که گرفتیم، به گِل می‌نشینیم. نمی‌رویم جلو. درجا می‌زنیم. می‌شویم همینی که الان هستیم... بگذریم. در این زمینه حرف بسیار است و من هنوز از ضربات قبلی دوستان، لِه!

پ ن 2: پی نوشت اولی عینا کپی شده از جیغ و جار حروف

پ ن3: هر چند الان معتقدم آدم باید اینقدر قوی باشد که حتی جرئت طرد شدن و برچسب خوردن و محکوم شدن به خاطر باورهایش را هم داشته باشد، ولی پای عمل که می رسد ترجیح می دهم همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود و کسی از کسی دلگیر نشود.

پ ن 4: شرک خفی که معرف حضورتان هست. الان حس می کنم دچار سکولاریسم خفی شده ام! به حرف می گویم دین از هیچ یک از وجوه زندگی جدا نیست ولی در عمل سعی می کنم نوشته ها و حرف هایم در جمع، تا حد امکان از خدا و دین اثری نداشته باشد!

پ ن5: این که آدم هیچ نظری نداشته باشد از این که جرئت اظهارش را نداشته باشد خیلی بدترست. گاهی می ترسم نکند دارم می روم به سمت بی نظری و خودم حواسم نیست! این که گذاره ی همیشه درستمان به جای حرف خدا، نظر خودمان باشد هم خیلی خیلی بدتر.

پ ن6:این پستو یه بار کامل نوشتم و بعد ازین که دکمه ی انتشارو زدم با صفحه ی ورود مجدد مواجه شدم و دیدم حواسم نبوده خیلی وقته صفحه بازه و هیچیش هم ذخیره نشده! خیلی سخت بود که یادم بیاد قبلا چیا نوشته بودم و چه جوری نوشته بودم! یه بخشیش ام یادم نیومد اصلا!

[ ۱۳٩۳/٧/٢٥ ] [ ۳:۳٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

نظر خودم را می نویسم. این نظر ممکن است درست باشد یا غلط باشد. ولی خب به نظرم خیلی از زن ها و دختر ها دچار یک جور سوء تفاهم شده اند در مورد بعضی چیزها!

همه قبول داریم که بعضی چیزها با طبع دخترانه مان جور می آید و بعضی چیزها نه. و آن جایی که جور شدن باشد آرامش بیشتری هست. ولی گاهی بعضی چیزها را اشتباه می گیریم! هنرمند بودن و زیبایی آفریدن را با مشغول شدن به ظواهر اشتباه می گیریم. به جای اینکه  هنر و ایده داشته باشیم برای بهتر کردن زندگی خودمان و اطرافیان، می رویم دنبال مد و آرایش و نگرانی های مسخره در مورد سرو شکلمان. بعد تازه با این مشغولیات فکر می کنیم خیلی خانوم شده ایم غافل از این که روز به روز از هویت اصلیمان دورتر می شویم. همیشه خیاطی دوست داشتم و گهگاهی هم برای پیدا کردن ایده چرخی بین سایت ها می زنم. و این میان گاهی وبلاگ هایی هستند که واقعا حال آدم را بد می کنند. مثلا وبلاگی که خیلی هم بازدید کننده داشت و در نظر اول با توجه به عنوانش به نظرم جالب آمد. ولی هرچه بیشتر خواندم بیشتر دلم سوخت برای زن ها و دخترهایی که اینقدر زیاد و به هر قیمتی می خواهند فقط خوشگل باشند! خوب دیده شوند و به خاطر ظاهرشان مورد تایید دیگران قرار بگیرند! بعد هم با خودشان فکر می کنند هرچه بیشتر به خودشان برسند و ظاهر بهتری داشته باشند خانوم ترند!

گاهی اینقدر غرق در ظواهر  و در بند نظر دیگران و مشغول به اجسام  شدیم که یادمان رفت روح مردانه و زنانه ندارد! شاید طبع زنانه با آرایش کردن اندکی سر کیف بیاید  ولی روحمان چه؟ روحمان را فراموش کردیم و به جای خواندن و فکر کردن و یادگرفتن رفتیم سراغ  نمایش دادن و تو چشم کردن و مقایسه کردن. توی گرانی ها هیچ وقت از لباس و لوازم آرایشمان به بهانه ی طبع ظریف و لطیف دخترانه! کم نگذاشتیم ولی به بهانه ی همین گرانی کتاب را به کل از خریدهایمان گذاشتیم کنار. این که توی خانه یک بوفه گذاشتیم با چه شکوه و جلالی و خانوم بودنمان را با ظرف و ظروف کریستال فراوان جدید و برق انداخته مان نشان فک و فامیل دادیم هیچ، هر وقت رفتیم جایی که دکوری هایشان جدید نبود یا هر روز برق انداخته نشده بود کلی حرف پشت سر خانوم خانه زدیم.

غذای اشتباهی به خورد طبع لطیفمان دادیم و ذائقه اش را خراب کردیم. به جای این که با لذت فهم و تدبر در معانی و حقایق سیرش کنیم، با ظواهر کم اهمیت سرش را گرم کردیم.

موقعی که خواستیم برای ازدواج آماده شویم به جای اینکه رشد کنیم، اخلاقمان را بهتر کنیم، به سلامتی جسم و روحمان هم زمان توجه کنیم و مهارت های زندگی کردن را یاد بگیریم، رفتیم دنبال خوشگل تر شدن. هنوز هم وقتی به حرف های زن میانسالی که توی اتوبوس کنارم نشسته بود و مثلا نصیحتم می کرد فکر می کنم خنده ام می گیرد. خنده ی تلخ. می گفت اینقدر خودتو توی چادر نپیچ اینجوری هیچ وقت نمی تونی ازدواج کنی! و تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل!

حتی در تشخیص کارهای مردانه هم به نظرم بعضی چیزها را اشتباه گرفتیم. خیلی هایمان هیچ وقت دل به ریاضی و فیزیک و منطق و مسئله حل کردن ندادیم چون فکر کردیم دخترانه نیستند و فقط به درد مردهای مهندس سیبیل کلفت می خورند! در حالی که همین مسئله ها را اگر با دل و جان حل کرده بودیم و تفکر منطقی را یاد گرفته بودیم، توی جریان زندگی هم خیلی منطقی تر برخورد می کردیم و هوشمندانه تر مسائل را حل می کردیم. لذت حل مسئله مردانه و زنانه ندارد که! مسئله هم که همه جای زندگی هست. ایده زدن و راه حل پیدا کردن. ما فقط با ترس الکی و فرار از ریاضی و منطق فرصت تمرین کردن و بهتر شدن را از دست دادیم.

نمی دانم این همه اشتباه توی شناخت مصادیق چیزهایی که با دختربودنمان جور باشد از کجا آمده. کسی این ها را عمدا اشتباهی یادمان داده یا خودمان غفلت کردیم و اشتباه فهمیدیم؟! به نظرم اینکه دختر بودن را با سطحی بودن اشتباه بگیریم همانقدر مسخره است که مثلا پسر بودن را با لات و قلدر بودن!

توی این دنیای وانفسا، حداقل یک زن مسلمان نباید به بهانه ی لطیف ماندن، ضعیف بشود!

--------------------------------------------------------------------------------

پ ن: این متن خیلی ناقص و خامه. به بزرگی خودتون ببخشید. یه فکری بود که رد شد و این اثر ازش موند. مثالای خیلی بیشتری می شه آورد از چیزایی که به عنوان دخترونه و زنونه بودن سرمونو باهاشون گرم کردیم در حالی که کارای اصلیمون زمین موندن! و چیزای مفیدی که با سوء تفاهم لطیف نبودن و دخترونه نبودن ازشون دور موندیم در حالی که برامون لازم بودن! خوشحال می شم نظراتتونو در راستای تکمیل بحث یا حتی ردش بدونم!

پ پ ن: نظرات تکمیلی زیر باز نشر پست در لینک زن

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱٩ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

خیلی حس خوبی داره. تمام کتابام، تمام کاغذام، تمام وسایلم، تمام لباسام، همه و همه همین جان. توی همین اتاق. دم دستم. جلوی چشمم. هر کدومو بخوام فقط کافیه برم سراغش. چهارسال بود که هر تیکه شون یه جا بود. ولی الان همشون یه جا کنار همند. و البته معلوم نیست تا کی همین جور بمونه. یه سال؟ کمتر از یه سال؟

کاش می شد یه روزی ام همه ی آدمای زندگیم، که الان هر کدوم یه جایی ان، همه می اومدن یه جا نزدیک هم. نزدیکم. جلوی چشمم. هر کسو می خواستم ببینم راحت می رفتم و می دیدم. به اندازه ی کل عمرم آدمای زندگیم هر کدوم یه جا بودن و نمی دونم اصلن روزی می رسه که حداقل اونایی که بیشتر دلم براشون تنگ می شه یه جا نزدیک هم و نزدیک من باشن؟

------------------------------------------------------------------------------

پ ن: گر بگویم که مرا با تو سروکاری نیست.......در و دیوار گواهی بدهد کاری هست!

[ ۱۳٩۳/٧/۱۳ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

وقتی یه دوره تموم می شه، فقط بدی ها و ناخوشی هاش نیستن که تموم می شن. تمام خوبی ها و خوشی هاش ام تموم می شن.

فکر کنم برای همین بود که بر خلاف انتظارم، بعد از دفاع پروژه و تموم شدن دوره ی کارشناسی، نتونستم آهنگ وبلاگمو عوض کنم و اون آهنگ شادی که از قبل انتخاب کرده بودمو براش بذارم.

[ ۱۳٩۳/٧/٤ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

زندگی آدما گاهی اینقدر با هم فرق داره که جای هیچ مقایسه ای نمی مونه. ولی خب این مقایسه کردن درد بدیه که گاهی دست از سر بعضیا بر نمی داره... و همین مقایسه کردناس که خود اون آدم و همین طور اطرافیانشو بیچاره می کنه...

---------------------------------------------

کسی می دونه داروی این درد چیه؟

[ ۱۳٩۳/٦/۳٠ ] [ ۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

در شبیه سازی یه سیستم توی سیمولینک متلب و دیدن خروجی های مدار روی اسکوپ و اسپکتروم آنالایزر لذتی هست که توی هیچ چیز دیگه ای نیست!

[ ۱۳٩۳/٦/۱٧ ] [ ٤:٠٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

1- دیروز توی خونه فهمیدم گاهی اوقات دیدگاه یه نفر راجع به یه قضیه ای می تونه اینقدر آزار دهنده باشه که آدم تا چند روز هر وقت یادش بیاد بخواد بره بمیره. مخصوصا اگه اون دیدگاه متعلق به یه آدم نزدیک و عزیز ام باشه.

2- امروز توی دانشگاه فهمیدم با بعضی از آدما همیشه باید از موضع بالاتر بودن بر خورد کرد. آدمایی که وقتی مشکلتو می بینن به جای درک و کمک کردن، مسخره و تحقیر می کنن. جلوی این آدما تواضع معنی نداره. کمک خواستن معنی نداره. همیشه باید بهتر و قوی تر باشی.

3- امروز توی دانشگاه فهمیدم دیگه نمی تونم تنهایی برم گردش و خرید، حتی اگه به شدت حوصله م سر رفته باشه. مثل اون سالی که هر روز بستنی می خوردم و بعد تا چندین سال از بستنی بدم میومد. این چند سال اون قدر تنهایی بیرون رفتم که دلم می خواد تو خونه بمونم بپوسم ولی تنهایی نرم بیرون!

4- دیروز توی خونه فهمیدم آدمایی که دور و برمون می بینیم چه قدر روی دیدگاهامون نسبت به مسائل تاثیر می ذارن. پس از اون جا که محدودیت های زمانی و مکانی و... اجازه نمی ده با آدمای بیشتری آشنا بشیم تا دیدگاهامون گسترش پیدا کنه، بهتره هیچ وقت از استقرا برای تحلیل مسائل انسانی استفاده نکنیم. یادمون بمونه همه چیز اینی نیست که ما می بینیم. خیلیا یه جور دیگه ان. تجربه خیلی مفیده ولی مشکل اینجاست که تجربه های ما هر قدر هم زیاد باشه محدوده!

5- دیروز توی خونه فهمیدم چقدر دردناکه مجبور به انجام کاری باشی در حالی که باهاش مخالفی فقط به خاطر این که یه دختری. فقط به خاطر اینکه همراه خانواده ت نیستی. فقط به خاطر ترس یکی دیگه از حرف و حدیثای یکیای دیگه.

6- امروز توی دانشگاه فهمیدم شاید اگه دختر نبودم خیلی خیلی خیلی خوشبخت تر بودم.

----------------------------------------------------------------------

پ ن 1: موارد 2 و 3 کاملا بی ارتباط با بقیه ی موارد هستند. ولی بقیه ی موارد می توانند به هم مرتبط باشند.

پ ن2: اگه اینقدر علاقه به نگه داشتن چیزای باارزشم نداشتم این وبلاگو بعد از سیو کردن آرشیوش منهدم می کردم. از نظر فنی وبلاگی که نه بازدید کننده داره و نه کامنت باید منهدم بشه.

[ ۱۳٩۳/٦/۱۱ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

آدم وقتی یه تصمیمی می گیره،باید روی تصمیمش بمونه. شک نکنه. دودل  نشه. وا نده.

ولی من همچین آدمی نیستم. همه ام بهم می گن که به اندازه کافی قاطعیت ندارم...

نمی دونم چه جوری باید باشم که قاطع باشم. که به تصمیمام پایبند بمونم. نمی دونم این یه چیزیه که تو شخصیت آدمه یا چیزیه که باید به دستش بیارم؟ اگه به دست آوردنیه چرا با وجود خواستنش نتونستم؟

------------------------------------------------------------------------------------

پ ن بی ربط: می خوام بکشم کنار. از اینکه قرار نیست کسی چیزی بهم بگه و حتما باید با پرسیدن و خواهش کردن خبرا رو بشنوم خسته شدم. می خوام بکشم کنار و دیگه هیچ سوالی نپرسم. فکر کنم اینجوری بهتر باشه.

[ ۱۳٩۳/٦/٦ ] [ ٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

هفته ی پیش


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/٥/۳٠ ] [ ۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

بعد از سه تا پست ناراحت پشت سر هم دیدم دارم از تابستون به این خوبی یه رد غمگین و ناشکرانه به جا می ذارم که اصلا خوب نیست! برای همین با اینکه تعداد نظرات پستای قبلی هیچ کدوم به حد نصابی که معمولا منتظرش می مونم تا پست بعدی رو بذارم نرسیده می خوام بازم بنویسم! ولی این دفعه یه جور دیگه...

به نظرم هیچ خوشبختی ای بیشتر ازین نیست که هر روز خانواده تو ببینی، باهاشون حرف بزنی، کنارشون نفس بکشی و هر لحظه ای که بخوای بتونی بری کنارشون. این خوشبختی تکمیل ام می شه وقتی این خانواده سالم و خوشحال ام باشن. به نظرم من الان این خوشبختی رو دارم پس دیگه جای هیچ گله ای نیست. باید برم کلی اسغفار کنم بابت گله و شکایتام به خدا وقتی این همه نعمتایی بهم داده که نه لیاقتشو داشتم و نه از پس شکرش بر میام! همیشه توجیه خودم جلوی خدا موقع این گله گذاریا اینه که یه بچه ی کوچیم هر چه قدرم زندگی خوب و خوشبخت و کاملی داشته باشه وقتی بخوره زمین و دردش بیاد می زنه زیر گریه. بعد مثلا حالا این ناراحتیای گاه گاه به خاطر اینه که مثل اون بچه دردم اومده نه چیز دیگه ای...

 

[ ۱۳٩۳/٥/٢٠ ] [ ۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

مثل این آدمایی که توی فیلما نشون می ده بعد از سال ها زندگی توی یه جزیره ی دورافتاده بر می گردن و به نظرشون همه چیز عجیب غریبه و نمی تونن درست ارتباط برقرار کنن با آدما و مناسبات و شرایط و وقایع. همچین حسی دارم موقع دیدن فامیل و دوستا بعد از مدت ها خونه بودن. انگار توی همین مدت کوتاه دنیا و آدماش خیلی پیچیده تر شدن در حالی که من توی آرامش جزیره ی کوچیکمون همون جوری ساده مونده باشم...

---------------------------------------------------------------------------------

پ ن ی بی ربط: می دونم که حق ندارم هیچ توقعی از هیچ کسی داشته باشم ولی عصبانی شدنم دست خودم نیست وقتی به همه ی آدمایی فکر می کنم که برامون عزیزن ولی این همه سال هیچ وقت نخواستن یا نتونستن که ذره ای از بار این تنهاییا رو کم کنن، حتی توی شرایط بحرانی... همه اینقدر سرشون شلوغه که هیچ وقت فکر نمی کنن شاید یه عده توی یه جزیره ی دورافتاده همیشه چشم به راه باشن...

[ ۱۳٩۳/٥/٢٠ ] [ ۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

گاهی اوقات توی زندگی مجبور می شی تصمیمایی بگیری که غلط نیستن. بهترین یا شاید تنها انتخاب موجودن. ولی نمی تونی یه عمر وایسی و دلایل درست بودنشو برای همه توضیح بدی. در حالی که کسی که دلایلتو بدونه بهت حق می ده ولی کسی که ندونه بهت حق نمی ده. سه تا راه داری. یا اصل اون تصمیمو برای همیشه یه راز نگه داری، یا بدون پنهان کردن چیزی بی تفاوت به حق دادن یا ندادن آدما زندگی کنی، یا ام همیشه در حال توضیح دادن باشی.

خیلی دلم می خواست آدمی بودم که می تونستم راه دومو انتخاب کنم. ولی توی تمام موقعیتای پیش اومده یا راه اولو انتخاب کردم یا راه سوم. در حالی که هم راه اول هم راه سوم از درون آدمو خورد می کنه. هم نگه داشتن یه راز خیلی سخته هم توضیح دادن و قانع کردن همه.

-----------------------------------------------

متنفرم از تصمیمایی که این جوری آدمو برای همیشه تحت فشار نگه می دارن...

متنفرم از شرایطی که آدمو به این تصمیما می رسونن...

متنفرم از این که گاهی حس می کنم واقعا دیگه هیچ راه خلاصی نیست...

----------------------------------------------------------------------------------

پ ن: از نزدیک ترین تصمیم این جوریم به امروزم 7-8 ماه می گذره و از قبلی تر هاش چندین سال... ولی اینقدر همه چیز ادامه دار و بی راه رهاییه که حتی فکر کردن بهشون و نوشتن این سطور بالا هم ناراحت کننده بود...

[ ۱۳٩۳/٥/۱۳ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

 

خیلی دلم می خواست این چند روز تعطیلی عید با خوبی و خوشی یه مسافرتی می رفتیم و فامیلامونو می دیدیم... تازه کلی ام فکرشو کرده بودم که وقتی رفتیم اونجا چی بپوشم! ولی نشد...چون ما کس و کار و فامیل نداریم... یعنی داریم ولی از بس دوریم از هم می شه فرض کرد که نداریم!

---------------------------------------------------------

نگو شرط دوام دوستی دوری ست باور کن

همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد

http://bayanbox.ir/id/1354584636320681778?info

[ ۱۳٩۳/٥/٩ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

در واقع همه چیز از اون جا شروع شد که دیدم این وبلاگای بلاگ بیان چه قد ترتمیز و خوشگلن و بیشتر شکل سایتن تا وبلاگ. در نتیجه منم دلم خواست. در نتیجه رفتم اون جا یه وبلاگ جدید ایجاد کردم که در رابطه با یه چیزایی کلا متفاوت از اینجا توش بنویسم. ولی قبل ازین که چیزی توی اون وبلاگ جدید بنویسم فهمیدم می شه همین وبلاگم به کلی انتقال بدم به اون جا یا به قول خودشون مهاجرت کنم! در نتیجه این کارو کردم. ولی مشکل این بود که این قالب وبلاگمو خیلی دوست دارم در حالی که اونجا هیچ قالبی که به این وبلاگ بخوره نبود. در نتیجه یه فکر احمقانه به سرم زد! این که در حالی که تا حالا هیچ کد قالبی رو ذره ای ویرایشم نکردم، برم و کد css یکی از قالبای موجود در اونجا رو تغییر بدم تا شکل این قالب بشه...گرفتن این تصمیم همانا و ریختن 5 ساعت وقت گرانمایه به پای این کار همان.

نتیجه ی کار هم شد این

ولی خب آخرش حس کردم اون قدر خوب نشد که به کل این جا رو ول کنم و برم اون جا!

در نتیجه تصمیم گرفتم فقط مثل این سایتای معروف که دامنه شونو با همه ی پسوندا ثبت می کنن، اونجا ام یه نسخه ی دیگه مشابه همین جا باشه.

و اما اون یکی وبلاگ جدید! هر وقت تعداد پستاش به پنج تا رسید آدرسشو می دم خدمتتون!

---------------------------------------------------------------------------

پ ن1: بعضی وقتا که یه کار فوق العاده مهم مثل پروژه کارشناسی داشته باشی ناگهان تصمیم می گیری بهترین ساعت های یه روز یه کار فوق العاده غیر مهم مثل ویرایش کد وبلاگ انجام بدی... اونم زمانی که کلا همون چند ساعت خیلی محدود از روز اون قدر انرژی داری که بشینی سر پروژه... خودت می دونی دیوانگی محضه ولی متاسفانه راه درمان این دیوانگی رو بلد نیستی!

پ ن2: آخه چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟!!!

پ ن3: دعا کنید خدا عقل بده بهم! حداقل اونقدری که این پروژه رو به موقع و به خوبی و خوشی و سلامتی تموم کنم!

پ ن4: ولی خداییش این بلاگ بیان خیلی محشره! تا حالا کار ایرانی توی این حوزه به این حد حرفه ای و باحال ندیده بودم!

[ ۱۳٩۳/٥/۱ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

توی روابط خانوادگی، روابط دوستانه، روابط اجتماعی، کلا همه ی روابط، صبر کردن چیز بی نهایت مفیدیه!

معمولا بیشتر سوءتفاهمات بعد از یه مدت* برطرف می شن...پس بهتره آدم صبر کنه و همون موقع واکنشی نشون نده که بعدا پشیمون بشه.

و البته صبر کردن همچین کار آسونی ام نیس!

------------------------------------------------------------------------

پ ن1: می گن بی خبری خوش خبریه... ولی برای من صبر کردن توی بی خبری از آدما یکی از کارای خیلی سخته! یعنی اگر خبر داشته باشم از حال و روزشون، مسلما می تونم درک کنم و درست رفتار کنم ولی وقتایی که خبر نداشته باشم همش توی برزخ بین صبر کردن یا واکنشای عجیب غریب نشون دادن گیر می افتم!

پ ن2: امروز تصمیم داشتم یکی از همون واکنشا رو نشون بدم. ولی با خودم گفتم باید صبر کنم. کمتر از پنج دقیقه بعد اتفاقی افتاد که هزار بار خدا رو شکر کردم برای اینکه صبر کردم و واکنشی نشون ندادم!

*: این یه مدت خیلی رنج وسیعی داره البته! مورد داشتیم در حد چند سال!

[ ۱۳٩۳/٤/٢۳ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

هرچی چهارسال پیش باشوروهیجان وصف ناپذیر این بازی های جام جهانی رو می دیدم،عوضش امسال اولین بازی ای که نشستم ببینم بازی شصت و یکم جام بود! دومیشم شصت و دوم. سومیشم می شه فینال!

هعی! چه شب ها که با وجود صدای جیغ و فریاد ملت حاضر در سالن تلوزیون، نشستم توی سالن مطالعه درس خوندم. آخرشم نمره هام شد همین افتضاحات کنونی... فک کنم بهتر بود می رفتم فوتبال می دیدم!حداقل غصه نمی خوردم من که این همه خوندم پس چرا اینجوری شد! صاف صاف می گفتم عوض درس خوندن نشسته بودم فوتبال می دیدم!

ولی خداییش نمی دونم امسال جام جهانی واقعا خیلی بی مزه بود یا من یه چیزیم شده که ازون وضعیت چهارسال پیش رسیدم به وضعیت امسال؟!

---------------------------------------------------------------------------

چهارسال...خداییش یه عمره واسه خودش! که هیچم به چشم به هم زدنی نگذشت...!

[ ۱۳٩۳/٤/٢٠ ] [ ٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

وقتی کنار آدمی که از خودت بدتره باشی، به نظر دیگران بهتر از چیزی که هستی میای. وقتی کنار آدمی که از خودت بهتره باشی، به نظر دیگران بدتر از چیزی که هستی میای. توی حالت اول یه چیز مجازی رو به دست میاری: نظر دیگران و توی حالت دوم یه چیز حقیقی رو: داشتن یه همراه بهتر

--------------------------------------------------------------------------------

پ ن1: الان مزیت دومو ترجیح می دم و یه ذره برام باور اینکه کسی مزیت اولو به دومی ترجیح بده سخت بود وقتی از بعضیا می شنیدم دوست دارن همسر آینده شون جوری باشه که همه بگن عروس از دوماد سره!

ولی خب یه ذره که رجوع کردم به درون خودم دیدم تا چند سال پیش همیشه تو دوستیام دنبال حالتی بودم که من اون آدم بهتر باشم... حتی یادمه دبیرستان که بودم و کم کم شروع کردم به مثلا دوست شدن با آدمایی که به نظرم بهتر بودن، هدف اصلیم یه جورایی همون بهتر دیده شدن بود ولی این دفعه به یه وسیله ی دیگه...البته اصلا قصد توهین به کسایی که می خوان بهتر دیده بشن (نه اینکه واقعا بهتر بشن!) رو ندارم ولی الان که فکرشو می کنم انصافا ازین نظر  آدم مزخرفی بودم توی اون دوران!

پ ن2:البته حالت سومی ام هست که بهتر و بدتری وجود نداشته باشه...نمی دونم...شاید بعدا که بزرگ شدم نظرم تغییر کنه و به این نتیجه برسم که آدم باید با یکی مث خودش بپره!

[ ۱۳٩۳/۳/۱۸ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

I'm in my silent and lonely mode,making no phone call,sending no sms,eating lounch with nobody,starting no chat,and even not answering to the recieved calls...

and this mode make people misundrestanding about me...couse they don't know this is a loop with positive feedback...that when I feel lonely and sad ,instead of doing something to geting out of it, I make myself more lonely and sad!

like now...it's a long time-about fifty and some days- that I've not been home and even started to seeing my family members in my dreams becouse I missed them...exactly in this time I don't answer their phone calls becouse I can't speak...

or...it's last days of university and it makes me feel sad becouse it means I will be far away from my friends for an unknown long time...I will miss my friends so much but now...instead of spending more time with them and planing for any clambake, I try to stay away from them Unconsciously...I need them, but acting like a psycho,I'm spending the few remaining days with out them

.

.

.

I know I'm a bad doughter,a bad sister and a bad friend...I'm so sorry

 

[ ۱۳٩۳/۳/٤ ] [ ٩:٢٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

هنوز دقیقا نمی دونم به اندازه ی کافی توانایی ندارم، یا به اندازه ی کافی تلاش نمی کنم.

به هر حال در هر دو صورت برای خودم آدم نفرت انگیزی ام که توی هیچ کدوم از چیزایی که باید خوب باشه خوب نیست...

من نفرت انگیزی که روز به روز بیشتر سقوط می کنه و شکست می خوره...

[ ۱۳٩۳/۱/۳٠ ] [ ۸:۳٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

امروز سر کلاس یه درسی که دوستش دارم و داشتم خیلی با علاقه گوش می کردم در جواب یکی از سوالای استاد یه جواب غلطو با اعتماد به نفس و صدای بلند اعلام نمودم! بعدش ناگهان چنان حالم گرفته شد ازین که یه بارم که اومدم بگم غلط گفتم و حالا استاد چی فکر می کنه در مورد من و اینا که دلم می خواست همون لحظه کف کلاس سوراخ شه و من بیفتم طبقه ی پایینی بلکه با بیشترین سرعت ممکن از توی کلاس محو بشم!

دیگه اگه بمیرمم سر کلاس به سوالای استادا جواب نمی دم!

الان اعتماد به نفسم در حد سقوط از آبشار نیاگارا سقوط کرده! دیگه ام کاریش نمی شه کرد!

[ ۱۳٩۳/۱/٢٤ ] [ ٦:٤٧ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

کجا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا برم؟

[ ۱۳٩۳/۱/٢۳ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]


خوشم میاد از خانواده مون که سرما ام که می خوریم با هم می خوریم! حتی با وجود سیصد چارصد پونصد کیلومتر فاصله! در این حد دل به دل راه داره ها!

------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن1:البته از لحاظ علمی ویروس سرماخوردگی چند روز قبل از شروع علائم وارد بدن می شه که اون چند روز قبل در حد متر و سانتی و متر بوده فاصله ها. ولی خب من با علمیش کار ندارم!

پ ن2:اون پست قبل مال قبل از شروع سال جدید بود. الان اگه بخوام در مورد عید امسال ما بنویسم چیزای خیلی بهتری دارم که بنویسم. دیگه شرایط به اون وحشتناکی که اونجا نوشتم ام نبود به خدا!

پ ن3:تجربه ثابت کرده آخرین فاز عملکرد هر ویروس و میکروبی  در بدن بنده همانا فاز طلبکاری ست که پس از اندکی بهتر شدن از عالم و آدم طلبکار می شوم که به هنگام بیماری مواظب بنده نبودند و هیچ کاری برایم نکردند و آب دستم ندادند و ازین دست داستان ها. از تمام اطرافیان ازین بابت معذرت می خواهم و به اطلاع می رسانم که دست خودم نیست و تقصیر عوامل بیماری زا و همچنین عوارض داروهای مصرفی ست که همچین اخلاق مزخرفی پیدا می کنم این دم آخری!

پ ن 4: بی نهایت عاشق این غیرمنتظره بودن هوای این موقع سالم. یهو سرد می شه برف میاد. یهو گرم میشه می پزیم از گرما...کلا اگه اخبار هواشناسی گوش نده آدم هر روز سورپرایز می شه کلی خوش می گذره!

[ ۱۳٩۳/۱/۱٩ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

مسافرت نروید، تلوزیون نبینید، مهمان نداشته باشد، مهمانی نروید، در طول مدت خانه تکانی اصلا خانه نباشید، اتاقتان را حتی مرتب هم نکنید چه رسد به تمیزکردن، خرید نروید و بگویید همه چیز دارم، سفره هفت سین نیندازید،به فکر امتحان های بعد از تعطیلات باشید، از صبح تا شب به دعواها و بحث های بقیه گوش کنید و اینقدر منطقی فکر کنید که به خاص بودن لحظه ی تحویل سال هم اعتقاد نداشته باشید.

اینجوری آخرین شب سال دلتان هوای عیدهای خوش و خرم سال های قبل را می کند و یک هو یادتان می آید قبل تر ها چه قدر خوشبخت تر بودید... فقط هر چه سریع تر یک جوری حواس خودتان را پرت کنید چون به تازگی گریه کردن را برای خودتان غدغن کرده اید و خوب نیست به این زودی زیر قولتان بزنید.

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢٩ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

یکی از بدترین کارهایی که طی طول دوران عمرم یاد گرفتم و انجام دادم صفحه آرایی بود. اینکه نوشته ها  و عکسای دیگرانو بچینم کنار هم و سرو شکل مجله مثلا بدم بهش. ساعت ها وقتمو پای این کار مزخرف تلف کنم و بعدشم منتظر بمونم تا یکی بگه خوبه و یکی بگه بده.

بین کارهایی که الان انجام می دم این یکی تنها موردیه هیچ هدفی ازش ندارم. هیچ انگیزه ای براش ندارم. هیچ علاقه ای هم بهش ندارم. ولی دوباره و دوباره و دوباره مجبور به انجام دادنش می شم! در حالی که همه ی کارای مورد علاقه م زمین موندن...

نمی دونم تاوان کدوم گناهمو دارم پس می دم با این کار اجباری بی معنی و مزخرف!

[ ۱۳٩٢/۱٢/۱٥ ] [ ٧:٥٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

از خودم بدم میاد.

ازین آدمی که اونقدر که بار رو دوششه قوی نیست. ازین آدمی که هر لحظه ممکنه بشکنه.

بدم میاد ازین منِ غیر قابل اتکا و شکننده.

خوشم نمیاد از این آدمی که از پس هیچی بر نمیاد و همه چیو ول می کنه.

خوشم نمیاد ازین آدمی که گیج می شه، گریه می کنه، نمی تونه درست تصمیم بگیره و دست آخرم مجبوره همه چیو ول کنه و بره.

بدم میاد از این آدمی که هیچ کاری برای درست شدن اوضاع از دستش بر نمیاد.

بدم میاد ازین من ِ مزخرف که فقط بلده حواس خودشو پرت کنه...

 

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢٧ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

وقتی یه مدتی یه جای باشی وقتتو اون جا بگذرونی این ور و اون ورش بگردی بشینی پاشی راه بری بخوابی بخندی گریه کنی حرف بزنی نگاه کنی...وقتی یه مدت جایی زندگی کنی...کم کم یه بخشی از روحت وصل می شه به اونجا...به اون مکان و اون آدما و اون شرایط و اون زندگی...بعد وقتی تعداد این جاها به صورت هم زمان زیاد بشه حس می کنی روحت چند تیکه شده و هر تیکه ش یه جایی جا مونده...شب اینجا خوابیدی ولی خواب می بینی اونجایی...داری با آدمای اینجا حرف می زنی ولی دلت برای آدمای اونجا ام تنگ شده...همیشه در حال دل کندنی،از یه زندگی به یه زندگی دیگه...دیگه کم کم هیچ جا احساس آرامش نمی کنی چون هیچ جا کامل نیستی...همیشه دلتنگ یه آدمی یا یه جایی هستی...

----------------------------------------------------------------------------------------

الان هم زمان 4 جا زندگی می کنم...هر کسی معمولا بعد از یه مدت با مدل زندگی کردنش خو می گیره و بهش عادت می کنه...نمی دونم چرا من این قدر ناراضی ام و بعد از یه عمر هنوز با زندگی خودم  کنار نمیام! زندگی ای که تیکه هاش اینقدر دور از همن و ناگزیر همیشه فقط یه بخشیشو دارم...

[ ۱۳٩٢/۱۱/۱٧ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

امسال چهارمین سالیه که اینجام. و اولین باریه که توی این چهار سال یه روز از خواب بیدار می شم و می بینم همه ی حیاط سفید شده. درختا دارن می درخشن از سفیدی و برف داره می باره...

اولین باریه که تو تمام عمرم منظره ی برفی حیاط این خونه رو می بینم.

نمی دونم...شاید به خاطر اینکه جایی که زیاد برف میاد بزرگ شدم این همه برفو دوست دارم...شاید به خاطر این همه خاطره ای که از برف دارم...نمی دونم...

فقط اینو می دونم که برف یه حس عجیبی رو تو وجودم بیدار می کنه...

مدرسه که می رفتم زمستونا کوهای اطراف مدرسه سفید سفید می شدن...من عاشق تماشای کوه هام. مخصوصا وقتی سفید باشن. این چند وقته همش فکر می کردم یعنی می شه یه روزی ام کوهای اطراف دانشگاهو اونجوری سفید ببینم؟

امروز برف اومد...نه اونقدری که آرزوشو داشتم. ولی اونقدری بود که امیدوارم کنه...که یه نور خاموش شده رو ته قلبم روشن کنه...

-------------------------------------------------------------------------------

این مدت اتفاقای عجیب زیادی افتادن. انگار که خیلی چیزا عوض شدن. احساس می کنم رسیدم به یه نقطه ی عطف. جایی که احتمالا بعدها بذارمش کنار اون نقطه های مهم قبلی وبگم اون سال خیلی چیزا عوض شد.

من و زندگیم داریم وارد یه فصل جدید می شیم...

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٦ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

همیشه تصمیم گرفتن برای انتخاب بین رفتن و موندن خیلی سخته...

این جور وقتا همیشه نیاز داشتم به کسی که بهم بگه برو. یا کسی که بهم بگه بمون.

اینکه خودم تنهایی همه ی احساساتمو سرکوب کنم و یه تصمیم عاقلانه بگیرم خیلی سخته...

خیلی سخت...

ولی الان هیچ کس بهم نمی گه بمون. هیچ کس بهم نمی گه برو.

خودم موندم و یه خروار احساس که خودم تنهایی باید لهشون کنم.

[ ۱۳٩٢/٩/٢٦ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

خدایا ازت ممنونم

خدایا متشکرم به خاطر دوستایی که جرئت می کنم و نگرانیای مسخره مو باهاشون در میون می ذارم. به خاطر دوستایی که سرمو می ذارم رو شونه شون. به خاطر دوستایی که منو می برن بیرون و از لاک تنهاییم می کشندم بیرون. به خاطر دوستایی که یه فیلم خیلی خوب بهم می دن تا نگاه کنم و این همه خوب بشم یه دفه. به خاطر دوستایی که نارنگیاشونو می خورم. به خاطر دوستایی که با هم می ریم جاهای خوب تا ده و نیم شب و بعدم منو می رسونن. به خاطر دوستایی که ظهرا با همدیگه پشت دانشکده ناهار می خوریم. به خاطر دوستایی که دیوونگیاشون مث خودمه.به خاطر دوستایی که برام دعا می کنن تا مشکلم حل بشه.به خاطر دوستایی که منو می خندونن. به خاطر دوستایی که کمک می کنن تا رویاهامو به خاطر بیارم. به خاطر دوستایی که برام مث خواهرای بزرگ تر می مونن.به خاطر دوستایی که نه تنها دیدنشون،حتی فکر کردن بهشون هم حس خوبی می ده بهم.

خدایا این نعمتای بزرگی که بهم دادی رو نگیر ازم...!

-------------------------------------------------------------------------

پ ن1:این نوشته مخاطب خاص دارد. ولی این مخاطب خاص شما نیستید مگر اینکه یکی یا دو تا یا حتی بیشتر، از موارد فوق را به خاطر بیاورید!

پ ن 2:من الان فیلم دیدم جوگیرم. وگرنه معمولا اینقدر خوب و مهربون نیستم!

[ ۱۳٩٢/٩/۱۱ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

بذر یه چیزایی رو توی دلت، توی ذهنت می کاری.

اولش حواست بهشون هست

ولی فقط برای یه مدت کوتاه

بعد یادت می ره که باید بهشون آب بدی

باید مراقبشون باشی تا رشد کنند و به بار بشینن

گاهی یادت می ره که همچین بذری بوده حتی

گاهی فرصت نداری وقت بذاری برای بذرهایی که دوستشون داشتی و یه روزی با عشق کاشتیشون

روزها میگذره

ماه ها

 و حتی سال ها

نگاه می کنی می بینی پر شدی از شاخه های کوتاه و خشک

بدون برگ، بدون گل،بدون میوه

رسیدی به این سن و سال و هنوز حتی یه درخت یا بوته ی  کامل و سالم نداری

-------------------------------------------------------------------------------------

پ ن1: اینجا چند تا بذر کاشتم. وقت آبیاریشون که شد خودش برام ایمیل زد گفت بیا آبشون بده. یهو یاد همه ی بذرهایی که تاحالا کاشتم و برنگشتم تا آبشون بدم افتادم. یاد تمام کارایی که دوست داشتم یاد بگیرم و شروعشون کردم حتی، ولی هیچ وقت به سرانجام نرسیدن...

پ ن2: پیش دانشگاهی که بودم یه روز سرکلاس یه شعری گفتم در مورد نهالی که کاشتم و حالا ولش کردم ولی باید برگردم و آبش بدم و مواظبش باشم تا میوه بده...اون موقع فقط یه نهال خاص مورد نظرم بود. ولی اینایی که الان نوشتم در مورد همه ی همه ی بذرهاییه که کاشتم و نشد یا نتونستم یا نخواستم یا یادم رفت که مواظبشون باشم.

[ ۱۳٩٢/٩/٤ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

مثل قایقی خسته تو دریا، مثل دیدن تو توی رویا، مثل تیک تیک خسته ی ساعت، مثل قصه ی تلخ صداقت، مثل شب، مثل گل توی گلدون،مثل تصویر ماه توی بارون،مثل گریه ی تلخ دیوونه...دیگه چیزی ازم نمی مونه...مثل لحظه ی بارون و پاییز، مثل چشمای خسته ی لبریز، مثل اشکای ریخته رو گونه، دیگه چیزی ازم نمی مونه...مثل خاطره های پریده، دو نگاه به هم نرسیده، مثل شاعر و عشق و رفاقت، مثل حس قریب نجابت،  مثل پرسه و گریه و خوندن، همه خاطره هاتو سوزوندن، مثل اشکای خواب شبونه...دیگه چیزی ازم نمی مونه...

---------------------------------------------------------

امروز عصر اینقدر ابر سیاه توی آسمان بود که با خودم گفتم امشب حتما باید بارون بباره...شب ساعت ها در حالی که هدفون توی گوش ام بود نشستم پای لپ تاپ و طبق معمول وقت تلف کردم. وقتی برای آب خوردن پا شدم، وقتی از در اتاق رفتم بیرون و وارد پاسیو شدم، جا خوردم از صدای بارون.که صداشو نشنیده بودم.که نفهمیدم از کی باریدن گرفته. رفتم توی هال. وایسادم دم راهرو. راهرویی که نورهای بیرون، از شیشه های رنگی درِ انتهاش رد می شد و هر تیکه ش یه رنگ می شد. توی تاریکی راهرو رفتم جلو...آروم یه جوری که صداش کسی رو بیدار نکنه درو باز کردم. پابرهنه رفتم توی ایوون. قدم به قدم پا گذاشتم روی سنگای سرد و خیس و رفتم جلو تا لب ایوون.اول فقط نگاه کردم. به کف خیس حیاط که قطرات بارون می خورد روش. به باغچه ی بزرگ و خیس. به حوض خالی. به اسمون سرخ. بعد زدم زیر گریه. گریه ای که می لرزیدم ازش ولی هیچ اشکی از چشمام سرازیر نمی شد...برای همه چی گریه می کردم. برای خودم.برای خاطرات گذشته. برای آینده ی ترسناکم. برای مشکلات آدمای دور و برم. برای خودم که حالا دیگه خوردن قطرات بارون روی پوست سرمو حس می کردم ولی نمی دونستم باید چه دعایی بکنم میون این فرشته های نیمه شبی. برگشتم تو. دوباره دم در اتاقم میون گلدونای توی پاسیو وایسادم و به صدای خوردن قطرات بارون به شیشه گوش دادم.  اومدم نشستم پشت میز. دوباره پاشدم. پرده های درهای بزرگ شیشه ای جلوی میزو باز کردم. چراغای اتاقو خاموش کردم تا تنها نور اتاق نور چراغ مطالعه باشه و صفحه ی لپ تاپ. تا بتونم بیرونو ببینیم. حیاطو ببینم.بارونو ببینم.حیاطی که پره از خاطرات خوب بچگیم. بارونی که پره از احساسات خوب و بد. حیاط قشنگ پر از یه عالمه خاطرات و حسرت و آآآخخخخ اون روزا...

شب و تنهایی و خستگی و بارون و خاطرات گذشته ومشکلات الان و ترس های آینده و این آهنگی* که دارم گوش می دم... ولی بازم اشکی نیست که جاری بشه...بغض توی گلوم به اشکا التماس می کنه...ولی دیگه اشکی نمونده که جاری بشه...

---------------------------------------------------------------------

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟!

چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد

بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند

همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم

که به روی دوست ماند که برافکند نقابی

سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد

که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی

دل من نه مرد آنست که با غمش برآید

مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی

------------------------------------------------------------

 *: یه آهنگی که نمی فهمم چی می گه ولی یه غم عجیبی داره تو صداش...

[ ۱۳٩٢/۸/٢٩ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

برمی گردم. پستای چند سال پیش امو می خونم.بعضیاش خیلی خوبه.بعضیاش افتضاحه. صفحه ی نظرات پایین پستای چند سال پیشو باز می کنم...چه قدر که من اون روزگاران دوستای وبلاگی داشتم! دوستای واقعی وبلاگی! کسایی که هر وقت آپ می کردیم می رفتیم همدیگه رو خبر می کردیم و بعدم با علاقه نوشته های همدیگه رو می خوندیم. پیگیر حال و روز همدیگه بودیم.کامنتای مفصل می ذاشتیم و اینقدر می رفتیم و می اومدیم تا یه گفت و گو به نتیجه برسه. دوستایی که با بعضیاشون دوست تر هم شدم. قرار گذاشتیم و همدیگه رو دیدیم حتی.

نمی دونم اون دوستا رو از کجا و چه جوری پیدا کرده بودم. ولی مهم اینه که الان هیچ کدوم نیستن دیگه. دقیقا الان که بیشتر از همیشه دعاها و کمکا و دلگرمیا و مشورتا و نصیحتاشونو لازم دارم. چیزای خوبی که تو وبلاگاشون می نوشتن و می خوندم رو لازم دارم. کامنتاشونو لازم دارم. دوستیشونو لازم دارم.

----------------------------------------------------------------------------------

پ ن1:شرایط هنوز همون شرایط پست قبلیه. دعا تونو لازم دارم.خیلی زیاد.

پ ن 2:این چند وقته خیلی جاها کامنت گذاشتم.ولی خب واقعا نمی رسم برم همه ی اون جا ها رو چک کنم ببینم جواب دادن یا نه.حتی اگه برسم ام یادم نمی مونه.برای همین خدمت همه ی کسایی که همونجا پایین کامنتم جواب می دن عرض کنم که من اون جوابا رو به ندرت خواهم دید یا اصلا نخواهم دید متاسفانه!

[ ۱۳٩٢/۸/۱٦ ] [ ٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

توی شرایطی قرار بگیری که هر تصمیمی هر اندازه که خوب باشه همون قدر بده. دیگران به راحتی در موردت قضاوت کنند و تو هیچ جوابی ندی چون توی این مدت یاد گرفتی سکوت کنی تا به شکایت بیهوده کردن و فرافکنی متهم نشی. و همین سکوت مدام اوضاع رو بدتر کنه. توی شرایطی که متهم بشی به ندونستن و نفهمیدن. توی شرایطی که هیچ راه حلی براش سراغ نداشته باشی. تصورت از آینده کاملا به هم ریخته باشه و دیگه هیچ کدوم از اهداف و ایده آل هاتو در دسترس نبینی. در واقع دیگه هیچ تصوری از آینده نداشته باشی. توی شرایطی که همه مقصر و گناهکارت بدونند. توی شرایطی که دیگه ندونی دقیقا باید چی بخوای. شرایط نامطلوبی که نتونی برای دیگران توصیفش کنی و برای همین همه فکر کنند شرایط مطلوبی داری. شرایطی که راه های پیش روت هیچ کدوم اوضاعت رو بهتر نکنند. شرایطی که شاید فقط هرازچندگاهی موفق بشی ازش فرار کنی یا حواس خودتو پرت کنی و فراموشش کنی ولی بالاخره ناگزیر باشی از برگشتن دوباره بهش و قرار گرفتن در معرض همه ی همون عواقب ناگوار.

[ ۱۳٩٢/۸/۳ ] [ ۸:٥٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

این چند روز هر وقت مثل همیشه جوش می آورم، عصبانی می شوم یا ناراحت می شوم از دستشان, هر وقت حال و حوصله ی بلند حرف زدن و کاملا توضیح دادن ندارم ولی سوالی ازم می پرسند یا هر وقت حرف هایی می زنند که بعدش دلم بخواهد دیوار را گاز بگیرم...همه ی این وقت ها یاد قول و قرارم می افتم و صدای درونم پشت سر هم می گوید: خوب باش! خوب باش! خوب باش! خوب باش!...

اولش سخت بود ولی کم کم خیلی راحت تر شد.

هر چند قبلش "بد" نبودم، فقط خودِ واقعی ِ کم حوصله و حساس ام بودم...

-----------------------------------------------------------------------------------

آدم همیشه نباید خودش باشد، بعضی وقت ها هم باید ادای خوب بودن را در بیاورد.و همچنین ادای حال خوب داشتن.  نقش بلد نیستم بازی کنم ولی وقتی یک نفر پشت سر هم توی ذهنم می گوید خوب باش خوب باش خوب باش خوب باش... کم کم تسلیم خوب بودن می شوم و ظاهرا هم که شده کمی خوب می شوم...

[ ۱۳٩٢/٧/۱٤ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

وقتی اون چیزی که دوستش دارم فایده ای نداره...

مجبور می شم سعی کنم اون چیزی رو که فایده داره دوست داشته باشم!

تلخه ولی چاره ی دیگه ای ام نیست...

------------------------------------------------------

در باب مرارت بسیار انتخاب موضوع پروژه کارشناسی!

[ ۱۳٩٢/٧/۱۱ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

زندگی بالا و پایین داره...سربالایی و سرازیری داره...غم و شادی داره...کم و زیاد داره...سختی و آسونی داره...

 

ولی نمی دونم چرا در مجموع اصرار عجیبی داره که حتما حتما بیشتر وقتا سخت بگذره...

 

امیدوارم هر چه زودتر بگذره و تموم بشه...من دیگه هیچ علاقه ای به این مدلیش ندارم...

[ ۱۳٩٢/٧/۱ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

یک چیزی توی این خانه هست که نمی گذارد از یک حدی بیشتر غمگین بشوم. نه که هیچ غم و غصه و مشکلی نباشد ولی هیچ وقت از یک حد خاصی بیشتر و طولانی تر نمی شود. توی این خانه زندگی جریان دارد. می خندیم، گریه می کنیم,حرف می زنیم، داد می زنیم،کمک می کنیم, دعوا می کنیم... این خانه هر روز یک عالمه کار دارد چون چند نفر تویش زندگی می کنند و هر روز همه جارا به هم می ریزند. اینجا هر وقت بخواهم غذا بپزم باید برای همه درست کنم. اینجا بدون اینکه تک تک حرکاتم را کنترل کنند و پرس و جویم کنند حواسشان به حالم هست .اینجا کسی  هست که همیشه بتواند حالم را خوب کند. اینجا هیچ دو روزی مثل هم نیست. اینجا می شود حرف زد و خودخوری نکرد. اینجا کسی هست که همیشه بتوانم حرف دلم را برایش بگویم. کسی هست که همیشه از حرف هایش انرژی و قدرت بگیرم. کسی هست که حسابی با هم کل بیندازیم و هر چی می خواهیم به همدیگر بگوییم بدون اینکه بعدا حرف ها را یادمان بماند. اینجا کسی هست که خواهربزرگانه وار برایش حرف بزنم و با حوصله برایش استدلال کنم و آخرش به هیچ کدام از حرف هایم گوش ندهد. اینجا کسی هست که کارم داشته باشد،داد بزندو اسمم را صدا کند. اینجا همیشه کسی هست که در را برایم باز کند و برای همین هیچ وقت کلید خانه ی خودمان را نداشته ام. اینجا کسی پشت سرم حرف نمی زد. همه ی حرف ها را رو در رو می زنیم. اینجا می شود قهقهه زد یا بلند بلند گریه کرد. اینجا یک عالمه حرف هست برای گفتن و شنیدن. اینجا به وقتش کلی سر و صدا ست. به وقتش ساکت و آرام. اینجا می شود غر زد ، ایراد گرفت، بحث کرد و کسی هم ناراحت نمی شود. اینجا همیشه یک عالمه کار هست برای انجام دادن. یک عالمه کتاب برای خواندن. یک عالمه چیز جالب برای سر گرم شدن. اینجا حتی روزهای تعطیل انگیزه دارم برای 6 صبح بیدار شدن. اینجا برای هر کاری کلی همراه هست. خیلی کارها را می شود دسته جمعی انجام داد. اینجا هر روز تغییر هست. تازه شدن هست. اینجا هیچ چیز یکنواخت نمی شود. روزمرگی معنی ندارد اینجا. اینجا راحت است. روشن و نورگیر ست. داخل مرز های خانه همه چیز خوب است حتی توی شهری که همه چیزش اعصاب خورد کن باشد.

اینجا خانه است . اینجا خانواده هست. بابا و مامان و خواهر و خواهر و برادر هستند. اینجا زندگی جریان دارد. اینجا توی هوای خانه همه ی حس های خوب دنیا پخش شده.

ما اینجا باهم خوشبختیم. با هم خوشحالیم. ما اینجا کسی را غیر از همدیگر نداریم...

-------------------------------------------------------------------------------

پ ن: کاکلی و قهوه ای و حنایی و تپلی هم توی حیاط هستند! علاوه بر روزی 3 تا تخم مرغ و صدای قوقولی قوقوی خروس ،تماشا کردنشان هم کلی کیف دارد. هر کدام شخصیت و رفتار خاص خودشان را دارند. مأمن و مأوای همه ی پرنده های محل هم شده حیاط ما...تابستان و زمستان کلی آب و دانه هست اینجا .

[ ۱۳٩٢/٦/۱ ] [ ٧:۳۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

 

75 روز گذشت و فقط 15 روز باقی مونده.

-----------------------------------------

پ ن: باز خوبه که هنوز حدود یک چهارم سالو زندگی می کنم.خدا رو شکر

[ ۱۳٩٢/٦/۱ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

انگار که دیگر قلبی نمانده باشد برای تند تند زدن

اشکی نباشد برای فروغطیدن

صدایی نباشد برای فریاد زدن

زبانی نباشد برای گله کردن

.

.

.

فقط یک دلِ شکسته مانده باشد و یک نگاه مبهوت...

[ ۱۳٩٢/٤/٢٥ ] [ ۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

من واقعا نمی فهمم معنی اوقات فراغت تابستانی چیه؟

در حالی که اینقدر کار دارم که حتی به نصفشونم نمی رسم!

یعنی حتی اگه کل سال ام تعطیل باشه همیشه به اندازه ی کافی کار دارم که هیچ وقت هیچ وقت بی کار نمونم!

ولی حالا این کارآموزی مزخرف این وسط شده قوز بالا قوز ...یعنی این کارآموزی وقت تلف کردن به تمام معناس! تو این گرما بیرون رفتن و بعدم چندین ساعت وقت گذاشتن روی چیزی که نه خودم بهش علاقه ای دارم نه به درد اون شرکت می خوره...توی یه شرکت کوچیک و محدود...به خاطر دو واحد درس فقط! و بعدم خسته و کوفته برگشتن و به هیچکدوم از کارایی که دوست دارم نرسیدن...

و بعد تازه این کارآموزی هی هر روز یادم میاره که چرا نخواستم تو این شهر درس بخونم و کار کنم و دوباره یاد آینده ی مبهمی می افتم که با این وضعیت قر و قاطی م دارم...کجا برم؟ چی کار کنم؟ چی می شه؟ چه قدر باید صبر کنم؟

...

خدا به خیر بگذرونه...

دعا کنید برام!

---------------------------------------------------------------

پ ن1: من عاشق تابستونم...و از هر چیزی که تابستونمو خراب کنه بدم میاد...برای مثال کارآموزی! و سوسک! و نمره هایی که وسط تابستون اعلام بشن!و خیلی چیزای دیگه...

پ ن2:دوستان کسی کارای کنترلی با ای وی آر انجام نداده تا حالا؟

[ ۱۳٩٢/٤/۱٧ ] [ ٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

امروز توی اختلاف نظر انتخاباتیم با چند نفر چند تا چیز وحشتناک دیدم...

اولیش اطلاعات فوق العاده ضعیف و بی پایه و اساس و دست چندمی و بعضا کاملا غلط بعضی دانشجوای این مملکت بود...یعنی در این حد که اینقدر سرشون تو درس و کار خودشونه که هیچ وقت نمیان یه کتاب غیر درسی یا چار تا خبر و تحلیل تو اینترنت بخونن و تنها منبع اطلاعاتیشون فک و فامیل و در و همسایه و دوست و آشناهاشونه...

دومیش اینکه چه قدر چیزایی که ارزش اند و باید پاشون وایساد برای بعضیا دقیقا ضد ارزشه...خیلی هولناکه برام که می فهمم همکلاسایی که تا حالا اختلاف نظر جدی ای باهاشون نداشتم ارزشایی کاملا متفاوت دارن...شاید چون هیچ وقت حرف جدی ای با هم نمی زنیم که بفهمیم چه قدر تو معیارها و ارزش ها اختلاف داریم...

سومیش این قابلیت وحشتناک بعضی آدما برای مسخره کردنه...برای اینکه سریع به کسی که باهاشون هم عقیده نیست حمله کنن و با کلمات تمسخر آمیز یا حتی اهانت آمیز بکوبنش...اینکه هر برچسبی به مخالفاشون بزنن...

این چیزا برای من واقعا وحشتناکن...خیلی وحشتناکه که بعضیا با اون اطلاعات غلط و تحلیلای خیلی خیلی ضعیف روی اون اطلاعات غلط می خوان تصمیم بگیرن و رای بدن و رایشون تو وضعیت چندین و چند سال آینده ی هممون می تونه موثر باشه....خیلی وحشتناکه که یه سری چیزای مادی جای ارزشای اصلی رو بگیره...همون اتفاقی که برای مردم کوفه افتاد و شد آنچه شد...خیلی وحشتناکه که مدعیای اخلاق و ادب که شعارشون آزادی و احترام به حرف مخالفشونه در مورد امثال من که می خوایم به شخص خاصی که قبولش ندارن رای بدیم با تمسخر و اهانت صحبت می کنن...چهار سال پیش سر همون فتنه ی لعنتی راهم از چند تا دوستام جدا شد و مجبور شدم برای همیشه بذارمشون کنار...واقعا با درد ازشون دل کندم...دلم نمی خواد امسالم همچین اتفاقی بیفته...

حرفای توی تاکسی و وحشتناک بودن این همه نفوذ ادعاهای بی بی سی و ... تو ذهن بعضیا به کنار.اینکه همچین چیزایی بین قشر مثلا باسواد و دانشجوا باشه از همه چی تاسف آور تره...

خیلی خوشحالم که امروز آخرین روزی بود که رفتم دانشگاه و دیگه چیزایی مثل اتفاقات امروزو نمی بینم...

ولی تاسف آور اینه که ندیدن من مسئله ای رو حل نمی کنه...این چیزای وحشتناک واقعا وجود دارن...

و این واقعا وحشناکه....

---------------------------------------------------------------------

پ ن1: این چیزا رو با اشک نوشتم...دلم نمی خواد در این زمینه پوست کلفت بشم و دیدن این چیزا برام عادی بشه...هنوزم آرمانی فکر می کنم...هنوزم دیدن این این قسم ماجراها برام دردآوره...

پ ن2: دعا کنیم ... من که جز دعا کاری از دستم بر نمیاد...امیدم فقط به خداست...

[ ۱۳٩٢/۳/۱٩ ] [ ۳:۱٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

نمی دانم چند بار دیگر همچین اتفاقی بیفتد...

که در یک روز اردیبهشتی سبز بسیار قشنگ این همه راه را زیر رگبار تند و ناگهانی بهاری راه بروم...

آن قدر که خیس ِ خیس ِ خیس بشوم...تا عمق جان!

آن قدر که تنها عابر پیاده ی خیابان باشم...

آن قدر که این همه سرشار شوم از حس احاطه شدن در میان فرشتگانی که هر کدام یک قطره ی باران را حمل می کنند و به زمین می آورند...

----------------------------------------------------------------------------------------

از یک لحظه ی دیگرمان هم خبر نداریم...

[ ۱۳٩٢/٢/۱٤ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

زیادی پوست کلفت شده ام...

خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کردم قرار است بشوم...

--------------------------------------------------------------------------------

پوست اولش درد می گیرد...بعد تاول می زند...بعد خون می افتد و زخم می شود...چند بار که این طور شد کم کم پوست اینقدر کلفت می شود که دیگر به این سادگی ها زخم نشود...

پوستِ کلفت و پینه بسته ظاهر قشنگی ندارد...نمی دانم روح زمخت و پینه بسته هم همین طور است؟

[ ۱۳٩٢/٢/۳ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

عید امسال...

اولش بدو بدو...شب نخوابیدن... یه سفر زمینی سخت دو روزه... هم کاروانیایی که اصلا زبونشونو نمی فهمیدیم...بدشانسی مزخرف من... نجف... غربت امام... اشک... گرما... خاک... بعدکربلا...حرم امام حسین... باز اشک... آرامش... زیبایی... دعا... غبطه... امید... هوای عالی... هتل خوب... تحویل سال سامرا...ناامنی...غربت...دور افتادن...تنهایی...کاظمین...معطل شدن...دیر رسیدن... خسته و خاکی و با لباس پاره و کثیف حرم رفتن...صفا...نماز صبح به جماعت توی حرم...برگشت...منظره های قشنگ توی راه...نصف شب رسیدن...خونه...

بعدش یه هفته خونه...روز اول از صبح تا شب کار کردن ماشین لباسشویی...مرتب کردن خونه...حموم بعد سفر...اومدن عمو کوچیکه با خانواده...مریض شدن همه بلااستثنا...قرص خوردن و خوابیدن...نشسته نماز خوندن...دور همی شوخی کردن با مریضی...بی تکلف بودن و انحام شدن کارها توسط هر کسی که حال بهتری داشت...دختر عموی کوچولوی بامزه و شیرین زبون...برق رفتنای بی سابقه ی  وقت و بی وقت...پایتخت2...حال اومدن جیگر آدم از دیدن یه سریال حسابی و درست درمون...رفتن به سوی میز شام در حال پخش تیتراژ پایانی پایتخت...یکی دو قسمت کلاه قرمزی برای اولین بار...شرلوک هولمز...موهای تا کمر بلند شده ی من...تموم کردن مانتوی بنفش...شبا تا سه و چهار بیدار موندن...برگ دادن تدریجی درخت توت توی این یه هفته...

بسیار آهسته جمع و جور کردن وسایل...گرفتن خروس و مرغای توی حیاط و گذاشتنشون توی سبد تو صندوق عقب...حس خوب توی جاده و ماشین خودمون بودن همراه خانواده بعد از مدت ها...9 شب رسیدن...باغچه ی زیادی هرس شده ی خونه ی باباجان اینا... دختر دایی یه ساله ای که حدسای بدی درباره ی بیماریش می زنم...بیرون رفتن و خریدن یکی از سه تا کیف مورد نیاز...درختای سبز و زیاد و خیلی قشنگ اصفهان...یه شب تا صبح بیدار موندن با خواهرا و دختردایی بزرگه و حرفای مزخرف زدن...نون پنیرخیار گوجه خوردن ساعت 4 بامداد...بازم پایتخت دیدن البته توی اتاق در بسته و با صدای کم...دختردایی 5 ساله ای که از تابستون تا حالا کلی بزرگ شده ولی هنوز شیرین و خیلی دوست داشتنیه...دختر خاله ی کنکوری...اوج داغون شدن رابطه م با یکی از خواهرا...دوباره اعصاب خوردیای همیشگی...ناهار خونه ی خاله...خواب موندن و نرفتن خونه ی خاله ی مامان که این چند وقت دو بار خواب دیدم خوب شدن...کیف کردن خروس و مرغا تو حیاط  و باغچه ی بزرگ این جا...عقب افتادن از برنامه هام برای نوشتن تمرینا...صبح پنج شنبه رفتن خانواده و موندن من این جا... پرت کردن حواس خودم...نرسیدن به هیچ کدوم از کارا...دیدن آخرین قسمت پایتخت...تموم شدن پایتخت...تموم شدن تعطیلات عید...

نقطه

دوباره سر خط... همون خوبیای قبل...همون بدیای قبل...امسال عید هیچی عوض نشد...همه چیز به همون اندازه ی قبل از عید خوب یا مزخرفه... کم تر از تمام سال های دیگه خوش گذشت... تمامشو بد اخلاق بودم و مامانو ناراحت کردم... هر سال عید این بغض مزخرف زمستون تموم می شد و می رفت... امسال ولی هنوزم که هنوزه خوب نشدم...

فقط یه روز وقت دارم برای نوشتن شیش هفت سری تمرین و درست کردن یه پوستر و آماده شدن برای دوباره سر کلاس رفتن... که بعید می دونم بتونم از پسشون بربیام...

خدایا شکرت

[ ۱۳٩٢/۱/۱٥ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

حس آدمی رو دارم که وایساده وسط طوفان

نه چیزی از پیش روش می بینه نه می دونه کجاست حتی

هر لحظه ممکنه همه چیزشو از دست بده

هر لحظه ممکنه فروبریزه

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٩ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

با صنوبری که روی قلّه ایستاده بود،

گونه روی گونه ی سپیده دم نهاده بود،

موج ِ گیسوان به دوش ِ بادها گشاده بود،

از نشیب ِ یخ گرفت ِ درّه، گفتم:

این نه ساحَت ِ شکفتگی ست

در کجای فصل ایستاده ای،

مگر ندیده ای

سبزه ها کبود و بیشه سوگوار

فصل،فصل ِ خامش ِ نهفتگی ست.

آن صنوبرِ بلند

با اشاره ای نه سوی دوردست.

گفت:

قدِّ کوتهِ تو راه را به دیده ی تو بست.

گامی از درونِ سردِ خود برآی

پای بر گریوه ای گذار و

در نگر

رودِ آفتاب و آب در شتاب

کاروانِ درد و سرد

در گریزِ ناگزیر

آنک آن هجومِ سبزِ مرز ناپذیر

در کجای فصل ایستاده ام؟

در کرانه ای

که پیشِ چشمِ من

بهارِ شعله های سبز و

سیره و سرود

در نگاه تو کبود و دود.

شفیعی کدکنی 1349

-------------------------------------------------------------------------

در راستای همین پست قبلی...و در راستای اینکه خدا وقتی بخواد کسی رو هدایت کنه با دیکشنری ام هدایت می کنه...با این کتاب در آیینه ی رود  که خیلی ام دوستش دارم فال گرفتم! و شعر بالا اومد...

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٢ ] [ ٧:٥۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

خیلی چیزا هس که می خوام...با تمام وجود...ولی می دونم که نمی شه...

وقتی این نمی شه ها و حسرتِ نداشته ها جلوی چشمام رژه می رن...زانوامو بقل می کنم و می شینم نیگاشون می کنم...همین...

مگه دیگه چی کار می شه کرد؟!

-----------------------------------------------------------------------------------

همیشه یه چیزایی بودن که حس می کردم هر وقت بخوام دستم بهشون می‌رسه...ولی حالا که می خوام می بینم نمی رسه...نمی تونیم...نمی شه...غیر ممکنه...

همیشه با این فکر که با حساب ما نمی شه ولی با حساب خدا می شه خودمو آروم کردم... ولی خب الان نمی دونم...شاید اصن خدا نخواد که بشه...اون وقت چی؟!

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢۱ ] [ ٦:٢٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

دیروز یکی از همکلاسیای دبیرستانم بهم زنگ زد. یه کاری  توی دانشگاهمون داشت که قول دادم سعی کنم کمک کنم و این داستانا...موقع حال و احوال و تعریف کردن از کارایی که می کنیم یه دفعه عمیقا یاد فضای دبیرستان مخصوصا سال سوم و حسی که نسبت به بچه های کلاس داشتم افتادم؛ این که چه قدر که من نتونستم با اون آدما کنار بیام و دوستشون داشته باشم...یاد تنهاییای اون موقع افتادم.اینکه چه قدر غریب و غریبه بودم بین اون آدما...در این حد که بعد از تموم شدن مدرسه تا حالا فقط و فقط با یه نفر از اون همه همکلاسی رابطه مو سعی کردم  حفظ کنم.

الان که نگا می کنم می بینم که در مقایسه با بچه های دبیرستان چه قدر که من بچه های دانشگاهو دوست دارم! آهای! دوستای عزیز دانشگاهی! خیلی دوستون دارم! خیلی! یعنی تو دانشگاه فقط هر وقت که کسی دور و برم نبوده  احساس تنهایی کردم...ولی تو دبیرستان بین بچه ها و تو جمعشون همیشه عمیقا تنها بودم.چی کشیدم اون روزا...

یه دوره ای تو گیر و دار سختیای دوری از خانواده و دلتنگی یادم رفته بود این غربت عجیب اون روزا رو...یعنی اینقدر این شرایط جدید برام سخت شده بود که اون سختی عمیق ولی متفاوت اون روزا رو فراموش کرده بودم.ولی الان دیگه کاملا یادمه!

الان خیلی خیلی خیلی بیش تر از قبل خانواده مو دوست دارم و بودن کنارشون سرشارم می کنه از حس عمیق خوشبختی...ازون ورم قدر دوستا و هم کلاسیا و هم دانشکده ای های الانمو خیلی می دونم...چون همیشه همچین آدمایی اینجوری دور و برم نبودن...

حالا درسته که یه عالمه خاطرات مشترک داریم با اون همکلاسای مدرسه...این همه سال همکلاس بودیم...با هم بزرگ شدیم...هر چند خیلی وقت بیش تری رو با هم میگذروندیم...چیزایی که در مورد بچه های دانشگاه صدق نمی کنه...ولی بازم خیلی خیلی خیلی بیش تر دوست دارم همکلاسای الانمو!

خدایا خیلی شکرت که منو از بین همچون آدمایی نجات دادی و انداختی پیش همچین آدمایی! بین همچین دوستای گل و ماهی!

---------------------------------------------------------------

پ ن:الان فاصله ی بین دو ترمه...دو هفته س که خونه ام و یه هفته دیگه ام می‌مونم...این دو هفته و یه هفته ی فرجه ی قبل از امتحانات مثل اکثر قریب به اتفاق مواقع خونه بودن، بی نهایت دلپذیر بودند...مملو از حس عمیق آرامش و خوشبختی. پر از بیش تر المان های مورد علاقه م توی زندگی...روزهای رویایی و عالی...

خدایا بی نهایت شکرت! هرچند هیچ جوری از پس شکر این همه نعمت برنمیام...

[ ۱۳٩۱/۱۱/٦ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

فکر می کردم روزی می رسد که جایی باشم که دیگر خبری از غم غربت نباشد...

فکر می کردم بالاخره یک روز اهل جایی بشوم و همانجا آرام بگیرم...

فکر می کردم روزی می رسد که غریبی و غم یاری نباشد...هجرانی نباشد...فراقی نباشد...جایی باشم که بین آدم هایش غریب نباشم...دور از کسانی که باید کنارشان می بودم نباشم...

فکر می کردم یک جایی هست که یک روزی خانوادگی می رویم آن جا و تمام این دردسر ها تمام می شوند...همه کنار هم...بدون اینکه کسی جدا افتاده باشد...

ولی...

بعد تر فهمیدم:

وقتی کسی هر پاره ی روحش را یکجا جا گذاشته باشد...

دیگر هیچ کجا آرام نمی گیرد...

هیچ وقت...هیچ کجا...

---------------------------------------------------------------------

پ ن 1: امضا با اشک

پ ن 2:فقط به امید یک معجزه زنده مانده ام...معجزه...

 

 

 

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢۱ ] [ ۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

همه چی ازون جا شروع شد که برادرم  یکی ازون کتابا رو از تو قفسه کشید بیرون و شروع کرد به خوندن...

اولش فقط حس خوبی داشتم ازین که داره دنیای جالب و سحرآمیزی رو که خودم 9 سال پیش برای اولین بار تجربه کردم،تجربه می کنه...

بعد کم کم شروع کردیم به حرف زدن در موردش

کم کم جزئیاتی که بعد از این همه سال فراموش کرده بودم دوباره تو ذهنم شکل گرفتن...و تمام خاطرات و تحربیاتی که مدت ها بود بهشون فکر نکرده بودم...

حتی یه شب خودمم بعد از مدت ها یکی ازون کتابا رو از طبقه ی بالای قفسه کتابم برداشتم و نصفه شبی یه فصلشو خوندم...چه قدر که اون سالا من این کارو می کردم!!! و حالا دوباره بعد از مدت ها تجربه ش می کردم...

دیشب خیلی اتفاقی تو اینترنت به یه مطلب در موردش بر خوردم...بعد وسوسه شدم که یه سرچ کوچولو کنم...و بعد...یه دفعه...پرت شدم به دنیای 9 سال پیش!...7 سال پیش...5 سال پیش...

به  جهان تمام احساسات و خاطرات و تصاویر و صداها وکلمات و تخیلات اون زمانا...به یکی از بهترین تجربیات کل زندگیم!

چیزایی که هنوزم با فکر کردن بهشون قلبم تند تند می زنه...یا گاهی اشک جمع می شه گوشه ی چشام...یه ملغمه ای از حس خوب یاد آوری خاطرات خوب با حس بد دریغ از گذشتن عمر و این همه فاصله گرفتن با اون روزا و اتفاقات...

--------------------------------------------------------

باید یه روز بشینم و تو دفترم هر چی ازون دوران یادم میادو با جزئیات هر چه بیش تر بنویسم...

شاید یه روز برای یکی دیگه ام تعریف کردم...می خوام تمام اون حس خوبو بدم به یکی دیگه...تا شاید مث من چیزایی رو تجربه کنه که کمتر کسی شانس تجربه کردنشو به دست میاره...

---------------------------------------------------------

متشکرم خدا...به خاطر تمام اون جهان شگفت انگیز و افکار عجیب و غریب و حس های خوب...و یا حتی بد!به خاطر اتفاقاتی که افتاد...به خاطر تاثیری که روی خودم گذاشت... به خاطر تجربه هایی که حتی خاطره شون می تونه این جور درونمو به جنب و جوش بندازه...

متشکرم...

[ ۱۳٩۱/٩/٢٩ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

وایساده بودیم روبروی هم...داشتیم حرف می زدیم...صحبت رسید به یه جایی که من یه سوالی پرسیدم...یه کم من و من کرد بعد با ناراحتی جواب داد...یه خبر خیلی بد بود...یه لحظه خیلی حالم بد شد...قلبم داشت از جا کنده می شد...یه قسمت خیلی با ارزش از زندگیم به یک باره نابود شده بود...تو اون لحظه واقعا حال بدی داشتم...به نفس نفس افتاده بودم...

بعد با همون حال و نفس نفس زنان از خواب پریدم...

بی نهایت خوشحال شدم ازین که همش خواب بوده...ازین که همه چی سر جاشه و چیزی از دست نرفته...یه کم طول کشید تا آروم شدم...و بعدم دوباره خوابیدم...

.........................................................................

تا حالا چندین بار اتفاق افتاده...این که تو خوابم یه اتفاق خیلی بد در حد فاجعه رخ بده و مث تو فیلما یه دفعه از خواب بپرم...اون لحظه های بعد از بیدار شدن تو این جور مواقع جزو بهترین لحظه های زندگیم بودن...اینکه بفمی یه کابوس بیشتر نبود...

کاش تو زندگی واقعی ام همینجوری بود...وقتی اتفاق خیلی بدی می افتاد...وقتی می رسیدی به بن بست...یه دفعه از خواب می پریدی و می دیدی همه ش یه کابوس بوده...

کاش می شد به همین سادگی بیدار شد...

[ ۱۳٩۱/٩/٢٢ ] [ ۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

آسمان پر از ابر می شود...ابر های سیاه حتی...همین طور می آیند و می روند...حتی چند قطره ی کوچک می خورد روی صورتت...ولی آخرش هوا بارانی نمی شود که نمی شود...ابر ها می آیند و می روند...این چند قطره حتی روی زمین هم نقشی باقی نمی گذارند...فقط امیدوار می شوی که دارد باران می گیرد..ولی نمی گیرد...سرکاری بود...امروز هم ابرها آمدند و رفتند و بارانی نبارید...

----------------------------------------------------------------

یک سر داری و هزار سودا...اینقدر که توی سرت جا نمی شوند...اینقدر که گاهی سرریز می کنند و از کار و زندگی می اندازندت...فردا امتحان داری ولی عقلت نمی رسد که ماموریت اصلی ات را ول نکنی...ولی ول می کنی و می روی دنبال یک سودای دیگر...ماموریتت را ول می کنی و می روی سراغ هزار جور کار دیگر...از دست خودت عصبانی می شوی که وقتی ماموریت به این مهمی داری همین پس فردا،باز هم تا ساعت 2 نصفه شب نشسته ای وقت تلف می کنی...ماموریت به این مهمی داری و ولش کرده ای...

---------------------------------------------------------------

کاش یکی بیاید یکی بزند توی گوشم تا حواسم برگردد سر جایش...کاش یکی چنان بزند توی صورتم که این سیم کشی های ارتودنسی دهنم را پر از خون کنند...کاش یکی یک جوری بزند که حسابی دردم بیاید...بلکه بیدار شم!بلکه بیرون بیایم ازین وهم و خیالات جور و واجوری که ورم داشته اند دارند می برند...بلکه حواسم بیاید سر جایش...بلکه برگردم سر جایم...سر ماموریتم...سر زندگی ام...واقعا لازم دارم یکی یک کشیده ی حسابی بزند توی صورتم....با تمام قدرت!

-------------------------------------------------------------

من هر چه قدرهم بد...خدا ته ته خوبیاست...که وقتی  می گویم می خواهم آدم شوم ردم نمی کند...که هی آیه و نشانه و رد و اثر می گذارد برایم که امیدوار نگهم دارد و نگذارد گم شوم...ولی من باز اینقدر بدم که یک جوری گم و گور می شوم...گیچ می شوم...نا امید می شوم...خسته می شوم...داغون می شوم...نابود می شوم...

------------------------------------------------------------

یه معجزه ای چیزی لازمه...همین جوری معمولی بخواد پیش بره از دست می رم به خدا...!

[ ۱۳٩۱/۸/٢۳ ] [ ۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

خب ازون جا که حس کردم احتمالا بیست سالگی سن مهمی باشه با خودم گفتم بیام یه چیزی بنویسم که این بیست ساله شدن ثبت شه تو وبلاگم!

نوزده سالگی خیلی سن خوبی بود...خیلی...شکر خدا کلی خوش گذشت!

ولی خب از دیروز دیگه رسما نوزده سالگی تموم شد و بیست سال از روز به دنیا اومدن اینجانب گذشت...بیست سال!نمی دونم چرا به نظرم 20 اینقد زیاده!خداییش هیچ وقت فکر نمی کردم اینقد زود 20 سالم بشه!یه سال دیگه ام این حسو داشتم...وقتی 14 سالم بود...آخه کوچیک تر که بودم مامانم نمی ذاشتن موهام بلند بشه و می گفتن هر وقت 14 سالت شد بذار موهاتو بلند شه...منم اون موقع فکر می کردم که اوووووه کو تا 14 سالگی...یعنی اینقد دور بود!حالا نه تنها 14 ساله شدم و گذاشتم موهام بلند شه بلکه حتی رسیدم بیست و به قول خواهرم باید برایم گریست!

دیروز که تولدم بود یه کیک کوچولو بابا خریدن و داداشم ام چند تا بادکنک باد کرد و رفتیم لباس خوشگلامونو پوشیدیم و نشستیم با کیک و بادکنکا عکس انداختیم و بعدم کیکو خوردیم!این وسط دو تا چیز به کلی حذف شده بود!یکی کادوی تولد یکی ام شمع!بابا گفتن دو نفرتون انگشتانو بگیرید بالای کیک که 20 تا انگشت  بشه و عکس بگیریم ولی ما فرمودیم که خیلی کار بی مزه ایست و کلا تو عکسای تولد امسال هیچ نشانه ای مبنی بر سن اینجانب وجود نداشت!و اما جالب ناک ترین بخش دیروز همانا بادکنک بازی بود که با  برادرمان انجام دادیم و کلی ورجه وورجه و جیغ و داد کردیم و یاد بچگی ها نمودیم و بسی خوش گذشت!

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پ ن:مدت مدیدی بود که خواهرم آدرس اینجا رو پیدا کرده بود و می اومد می خوند یواشکی!بعدم به مامانم لو م داد و کلا دیگه حیثیت نموند برام!دیشبم که داشتم برای داداشم تو ضیح می دادم که اگه سوزن  بزنی به بادکنک می ترکه ولی اگه چنگال فرو کنی توش سوراخ می شه  و بادش خالی می شه و باحال ترین نوع ترکوندن بادکنک اینه که بگیری تو دستت فشارش بدی ناگهان ملت بهم خندیدن که عجب تجربیاتی و بابا هم گفتن برو بنویس تو وبلاگت! منم در جا خشک شدم و سعی کردم اصن به روی خودم نیارم! ازین رو می خوام آدرس و اسم اینجا رو عوض کنم هرچند کسی که بخواد پیدا کنه بازم می تونه پیداش کنه! ولی خب بهتر ازینه که دست رو دست بذارم همین جوری! بعد خب ازون جا هیچ گونه اسم خاصی برای وبلاگ به ذهنم نمی رسه و اسم کنونیشم بسی مزخرفه نیازمند ایده ها و پیشنهادات شما برای اسم وبلاگمان می باشیم! هر وقت اسمش مشخص شد اون وقت نقل مکانش می کنویم.

[ ۱۳٩۱/٥/۱۱ ] [ ٧:۱٥ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

 

دلم خیلی تنگ شده

برای روزگار دختر بچه بودن...

[ ۱۳٩۱/۳/٢ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

اول:یادمه سوم دبیرستان که بودیم و برای المپیاد می خوندیم همدیگه رو دلاور صدا می زدیم.شوخی شوخی درس خوندمونو یه جور جنگ می دونستیم.البته جنگ با خود درسا!به این صورت که هر درسی با خونده شدن شکست داده می شد!بعد از المپیاد و تو گیر و دار امتحانای میان ترم و ترم مدرسه ام این حالتو داشتیم(یا شاید فقط داشتم!).وقتی 10 صفحه مونده بود اس ام اس می زدیم که آره 10 هزار نفر دیگه هنوز موندن و دارن مقاومت می کنن.اینارم بکشیم کار تمومه!پیروز می شیم!ساعت دو نصفه شب اس ام اس می زدیم که نیروی کمکی نمی خوای؟همین بهمون(یا شاید فقط به من!)یه جور انگیزه می داد برای درس خوندن.اون موقعا فکر می کردم دلیل موثر بودن این بازیا اینه که هیجان ماجرا رو زیاد می کنه و هر چی هیجانمون بیشتر می شه بهتر می تونیم درس بخونیم.البته الانم قبول دارم فکر اون موقعمو.یه جورایی جو می دادیم به خودمون برا درس خوندن.ولی الان به یه نتیجه ی دیگه ام رسیدم.اون بازی فقط هیجان نمی داد بهمون.در واقع یه جور هدف می داد.یه جور ماموریت.که من موظف بودم به بهترین نحو به انجام برسونمش.اون قدر که پیروزی توی یه جنگ هدف ملموس و انگیزه دهنده ای بود,نمره ی خوب و حتی قبول شدن تو مرحله دوم المپیاد نبود.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٢/٢٥ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

آدم یه وقتایی دلش می خواد بره بمیره.

وقتی می بینه کاراش به نتیجه نمی رسه.

زحمتاش هدر می ره.

صیح تا شب ساعت به ساعت می گذره و می ره و آخرشم هیچی...

نمی دونم چرا تازگی اینقد بی برکت شده همه کارام.

دست به هر کاری که می زنم آخرش یا نتیجه نمی ده یا خراب می شه...

بیخودی خسته می شم بدون هیچ نتیجه ای.

دلم می خواد برم بمیرم!

-------------------------------------------------------------------------

این دنیا ذاتش خرابه...درست بشو ام نیست....

[ ۱۳٩۱/٢/۱٠ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

من این عبارتو کجا خوندم؟یا کجا شنیدم؟یادم نمیاد!ولی خوشم میاد ازش:

در یک صبح دل انگیز بهاری...!

-------------------------------

امسال عید خونه بودیم...وموقع تحویل سال من داشتم مسواک می زدم!یه سبزه ی گرد خوشگل از 10 روز قبل عید داشتیم.سمنو ام من از اصفهان خریدم و به سختی و مشقت بردمش تا خونه!تخم مرغا رو با داداشم با گواش رنگ کردیم.دو تا ماهی قرمزم خریدیم که چون تنگشون سوراخ شد انداختیم تو پارچ آب...

کلا تو مدت عید فقط دو تا برنامه های تلویزیونو دیدم.چک برگشتی و خنده بازار.به اضافه ی چند تا فیلم سینمایی که الان فقط رنگو رو از بینشون یادمه!

4 روز اول عید مهمون داشتیم.4 روز دوم خودمون بودیم تو خونه.4 روز سومم اصفهان.

امسال عید بیشتر از همه ی عمرم تخمه کدو و پسته خوردم.اونقدری که زبونم زخم شد.و البته یه عالمه ام شیرینی!

امسالم مثل هر سال عید یه وقتایی باید یه ذره فکر می کردم تا یادم بیادچند شنبه س و چه قدر که من دوست دارم این حالتو!

سررسید امسالمو همون اول زدم داغون کردم!دو تا ورقاشو می خواستم بچسبونم به هم.چسب چوب از همه چی دم دست تر بود برا همین چسب چوب زدم بهش...بعدش یهو شد اصی یه وضی!کاغذش کلی چین خورد.سررسیده رو بستم که صاف شه کاغذه.بد تر تا چند تا ورق اون ور ترشم چین چینی شد!

کلا 19 هزار تومن عیدی گرفتم که 10 هزار تومنشو بابام دادن و 5 هزار تومنشم تو خونه گم کردم!

خوب بود در کل...

خوش گذشت.

همین که آدم کنار خانواده باشه از همه چی بیشتر خوش میگذره...

-------------------------------------------------------------------

عاشق هوا و طبیعت بهارم!مخصوصا تو اصفهان!اصلا همینجوری حال آدمو خوب می کنه!

[ ۱۳٩۱/۱/۱٧ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

وقت برای نوشتن ندارم.وگرنه کلی چیز بود که این آخر سالی دلم میخواست بنویسم.

عجالتا اینا رو داشته باشید:

1-انشایی که 13 سال پیش وقتی اول دبستان بودم در مورد بهار نوشتم.

2-یه پوستر قشنگ

-----------------------------------------

پ ن1:لطفا پس از دیدن مورد شماره یک در صورت برخورد با هرگونه مشکل در خوانش خط خرچنگ قورباغه ی یک کلاس اولی به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.توجه بفرمایید که نسبت به سایر همکلاسی ها خوش خط بودم مثلا!

پ ن2:چیزای زیادی از کلاس اولم دارم.دفتر انشا.دفتر نقاشی.کلا همه ی کتابا و دفترای اون سال.و دوتا چیز خیلی ویژه.یکی دفتر خاطراتم که خاطرات عید اون سالو توش نوشتم.و یکی دیگه ام سر رسیدی که ازون سال شروع کردم و به مدت 3-4 سال شاید شعرای مورد علاقمو توش می نوشتم!اگه وقت کنم اسکنشون می کنم و جاهای جالبشونو می ذارم.انشالله!

پ ن3:عید همگی مبارک!سال 1391 خیلی خیلی خوبی داشته باشید.خیلی خیلی خوب...


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

من زیادی خیال پردازم.

اینو حتی خودمم می دونم.

ولی شک دارم خدا الکی الکی منو اینقدر خیال پرداز آفریده باشه!

یعنی یه حسی بهم می گه اینا در حد خیال نمی مونه

همون طور که تا حالا خیلی ازین خیالاتم کم کم واقعی شدن

احساس می کنم ازین به بعدم حتی یه سری ازین خیالات خیلی دور از ذهنم باید واقعی بشن در آینده ی نه چندان دور!

حالا نمی دونم واقعا ممکنه به واقعیت بپیوندن این خیالات؟

یا من دوباره دارم خیال پردازی می کنم؟؟؟

---------------------------------------------------

پ ن:خل شدیم رفت!

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ ] [ ۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

معلق

بین خیال و واقعیت

بین رویا و زندگی

بین آرزوها و شرایط واقعی

بین خاطرات و امید ها

بین شاید ها و اگر ها و اما ها

بین روشنایی ها و تاریکی ها

معلق

 گیج وار

پرسه میزنم

...

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

-امروز عصر که رفتم بیرون یه چند تا خورده ریز بخرم کاملا حال و هوای عید حس می شد!یه جور خوبی خیابون به شدت شلوغ بود.دستفروشا کنار خیابون بساط کرده بودن.نمی دونم به چه مناسبتی همه جا پر از صدای جوجه بود!نصف دستفروشا داشتن جوجه میفروختن و بعضیام تو خیابون جوجه دستشون بود!!همه ی اینا به اضافه ی هوای ابری و بارون نم نم و زمین خیس.و کوهای دور شهر که روشون پر برف بود و بالای سرشونم ابرای به نظر برفی.و البته هوا سرد نبود.با این که تصمیم گرفته بودم امسال برای عید چیزی نخرم ولی وسوسه شدم...وسوسه ی خرید شب عید...شده یه تیکه...حتی اگه لازم نداشته باشم!

-هر جای دیگه ای اگه بودن دلم براشون خیلی تنگ می شد.ولی الان بیشتر ازین که دلتنگ باشم ,براشون خوشحالم!

-یه فیلمایی هستن که حاضرم حتی 100 بارم ببینمشون!البته با رعایت یه فاصله ی منطقی حداقل 6 ماهه مثلا!ارباب حلقه ها ام یکی از همون فیلماس.نمی دونم دفعه چندمه دارم می بینمش!

-زمستونم گذشت و...یه برف درست نیومد...هــــعی!

-تا حالا سابقه نداشته تو جمع و تفرق قیمتا اشتباه به این بزرگی بکنم!امروز قیمت رو جلد مجله ها رو که باهم جمع زدم شد 7هزار و پونصد و دادم به فروشنده و رفتم.تو خونه یه بار دیگه که جمع زدم شد 9 هزار و پونصد!یعنی 2 هزار کم دادم به طرف!یعنی فردا پاشم برم تا اون جا 2 هزار تومنشو بدم؟یا بذارم یه وقت دیگه که شاید گذرم افتاد بهش؟تا حالا اینقد احساس حق الناس به گردن بودگی نکرده بودم!

-الان من در نظر دوستای خواهرم یه موجود بی اخلاق مزخرف و خلاصه یه غول بی شاخ و دمم!ولی اصلا برام مهم نیس چی در موردم فک می کنن!خواهرم اگه خیلی دوس داره می تونه دلیل رفتار اون روز یا امروزمو توضیح بده براشون!ولی به احتمال زیاد این کارو نمی کنه چون آبرو خودش به خط می افته!کلا داستانی داریم ما با دوستای این خواهر کوچیکه!

-امروز که رفته بودم بیرون هر چی در و دیوارو نگاه کردم اسم 2-3 تا نامزد بیشتر نبود و جبهه پایداری ای ام ندیدیم!و البته تبلیغات یه نفری که بابام به عنوان تنها راهنمایی گفته بودن به این رای نده از همه بیشتر بود!خب من پس فردا به کی رای بدم پس؟؟؟چه قد سخته!

-----------------------------------------------------------------------

پ ن:قبول دارم واقعا بیش از حد شخصی بود!

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

_و اما امروز کاشف به عمل اومد که اوضاع قرو قاطی و دل دردا و سردردا وداغ کردناو خستگیای مفرط این چند روز همه و همه زیر سر چند تن ازین ویروسای زپرتی واگیر دار بوده که چندی دیگر از بر و بچس دانشگاه را روانه ی بیمارستان هم نموده حتی!یعنی تازه من جزو خوباش بودم که حتی خودمم نفهمیدم از کجا خوردم!بله دیگه...حالا که فکر کنم خوب شدم دیگه احتمالا! در کل خدا رگ و ریشه ی انواع و اقسام ویروس از کامپیوتری گرفته تا بدنی که کلا هر چی می کشیم ازین ویروسا می کشیم را نابود کناد!

_دارم برنامه ریزی می کنم برم اولین اعتراض رسمی دانشجوییمو انجام بدم!در راستای سرویسای بعد از ظهر دانشگاه!بیبین کاراشونا!یه کاری می کنن آدم به جا درس خوندن بشینه فکر کنه سلسله مراتب اعتراضشو طراحی کنه!هر چی امضا جمع کردن بچه ها که فایده نداشت.دیگه می خوام خودم برم راسا اقدام کنم!بلکه ام به حرف من گوش کنن!

_کلا عزم راسخمو جزم نمودم که دیگه پول زور به کسی ندم!دیروز از سه تا مغازه به فاصله ی خیلی کم تو دانشگاه کارت شارژ 10هزار تومنی خواستم.اولی می داد 10 هزار و 400.دومی می داد 10 هزار و ششصد! و سومی می داد 10 هزار و 200.منم در راستای پول زور ندادن از هیچ کدوم نخریدم!خب تا وقتی ملت ازشون بخرن که اونا نمیاد بدنش همون 10 تومن که!به راننده تاکسی ام که سعی داشت کرایه بیشتر بگیره همون کرایه مسیرو دادم و گفتم امکان نداره بیشتر ازین بدم!فقط حیف که اینگونه اقدامات انقلابیمو در راستای اصفهانی بودن و این چرت و پرتا تفسیر می کنن یه عده...وگرنه گسترشش می دادم تا کلا دیگه کسی پول زور نده!ما که پولداریم و با این پولای زور اضافه دادن فقیر نمی شیم!ولی کلا حیفه این جماعت کسبه و راننده که اینقد الکی برا خاطر صد تومن دویست تومن,لقمه ای که می تونست حلال باشه رو حروم می کنن...

_نمی دونم کیه که پاشو گذاشته رو سیم گوگل!یه روز می ذاره...یه روز ور می داره!ما که دیگه عادت کردیم ولی ممنون می شم اگه لطف کنه حداقل هر 3-4 روز یه بار پاشو ور داره ما بریم یه سر به این گودربزنیم تا آیتمای خونده نشدش به حد انفجار نرسیده!موضوع این هفته ی بنرای تو خیابونا سد معبره.رو همشون نوشته سد معبر یعنی یه چیزی مثل:... و یه عکسم داره.یکیشون روش عکس یه سرم خونه که داره به یه نفر تزریق می شه و یکی دیگه اومده دستشو گذاشته رو لوله ی سرمه نمی ذاره خون برسه به اون آدمه!حالا یعنی این قطع و وصل شدن سیمای گوگل ام یه چیزیه مث همون!

_خیلی تلاش کردم که به یه نحوی از انحا رایمو بفروشم به مامانم یا بابام که موقع انتخابات اینجا نیستن !ولی نشد!حالا خودم باید به تنهایی بگردم 2 تا که از بقیه درست و درمون تر باشن پیدا کنم!

[ ۱۳٩٠/۱٢/۸ ] [ ٩:٢٧ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

امروز از آن روزهایی بود که اگر خانه بودم به محض رسیدن ,شرح ما وقع را برای مامان و بابا می دادم و شاید گریه هم می کردم.یا هم اگر مامان و بابا خانه بودند زنگ می زدم خانه و تعریف می کردم و سبک می شدم.ولی امروز هیچ کدام ازین ها ممکن نبود.برای همین هم یک کپسول از همان هایی که وقتی خیلی ناراحتم مامان بهم می دهد خوردم.از همان هایی که جلوی بازجذب سروتونین را می گیرد گویا.و یک عالمه هم خوابیدم.یک ساعت هم زیر باران راه رفتم.ولی هیچ کدام فایده ای نداشتند...فکر کنم من فقط باید حرف بزنم تا خوب بشوم!

-------------------------------------------------------------------------------

پ ن:دو سری تمرین دارم برای فردا که حل کنم.ولی اصلا حوصله اش نیست.دانشگاهی که اعصاب نمی گذارد برای آدم نباید توقع تمرین حل کردن داشته باشد!

پ ن 2:امروز از صبح توی این سرما گرمم بود.خیلی گرمم بود.اشتها هم در حد گنجیشک!شاید تب داشتم...دارم...فقط شاید!حالا مثلا اگر احیانا سرما هم خورده باشم طبق معمول جای علت و معلول را نمی فهمم!چون سرما خوردم حالم خوب نیست یا چون حالم خوب نیست سرما خوردم؟

پ ن3:دانشگاه توی پ ن اول مجاز از همه ی چیزای مربوط به دانشگاس.همه ی متون و حواشی ش.

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٦ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

پارسال همش به روش های نوین حمل و نقل فکر می کردم.که باهاش بشه خیلی راحت و سریع رفت و آمد کرد...ولی امسال دیگه اصلا!

امسال فقط دارم به طی الارض فکر می کنم!یعنی فقط با طی الارض این مشکل رفت و آمدهای درون و برون شهری و سختیا و مشقاتش تموم می شه!حیف این همه وقت و انرژی ای که آدم تو این مسیرا صرف می کنه...جون آدم در میاد!!!!

دیشب یه خواب خیلی خوبی دیدم!خواب دیدم این دمپایی روفرشی سفیدام یهو یه قابلیتای جالبی پیدا کرده بودن!یه دکمه روش بود فکر کنم دکمه ی شماره 3 که می شد باهاش به یه جور اینترنت وایرلس با سرعت خیلی خیلی خیلی زیاد و نامحدود دسترسی پیدا کرد.با دکمه ی شماره 8 ام می شد طی الارض کرد!!!!!جاتون خالی کلی این ور اون ور رفتم باهاش!خیلی خوب بود!!!خیلی!!!!

اینجا کسی نمی دونه چه جوری می شه طی الارض کرد؟یعنی اینقد طی الارض لازم دارم که شبم خوابشو می بینم!!!!!

------------------------------------------------------------------------------

پ ن:هر کسی به تبع نیازایی که داره و مشکلاتی که باهاشون درگیره یه سری آرزوهای غیر ممکن داره.مثل من که دوست دارم بتونم طی الارض کنم یا مثل برادرم که می خواد یه روبات داشته باشه که مشقاشو براش بنویسه!

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ] [ ٦:۱٧ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

استادمون می گفت خدا هر 40 روز یک شوک!به مومن می دهد!

حالا من می خوام از رو همین قضیه تست کنم ببینم مومنم یا نه!

امروز یه شوک بهم داد.موبایلم گم شد و کلی گریه زاری و نذر و نیاز کردم تا پیدا شد!40 روز پیشو یادم نیس دقیقا ولی حالا 40 روز دیگه می شه تقریبا 5 فروردین...اگه 5 فروردین یا حول و حوشش دوباره یه شوک دیگه داد به این نتیجه می رسیم که من خیلی مومنم!بعد تازه میام اعلام می کنم که ریا ام بشه!

بعد اون وقت یه استاد دیگه ترم یک داشتم می گفت اگه 3 روز هیچ جوری حالتون گرفته نشد حتی با چیزای خیلی خیلی کوچیک بدونید یه جای کارتون می لنگه.

بعد الان 3 روز کجا و 40 روز کجا!!!!

چرا این استادا هماهنگ نیستن باهم؟!

گیج می شه خب بچه!!!!

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

بعد این همه سال که به شهر غریب و خوبی ها و بدی هایش عادت کردیم حالا یک مشکل جدید از عواقب شهر غریب جلو راهمان سبز شده.

شرح این مشکل جدید ازین قرار است که مامان و بابای آدم می خواهند 12 روز بروند سفر خانه ی خدا.تارخش هم دست خودشان نیست که عقب جلویش کنند.در این 12 روز هم خود آدم کلاس دارد و باید بماند اصفهان هم خواهرها و برادرش مدرسه دارند و باید بمانند خانه.بنابر این چون خود آدم نمی تواند بماند خانه پس باید یکی را پیدا کنند که در این مدت پیش خواهرها و برادر آدم بماند.ولی ازان جا که در شهر غریب همچین کسی پیدا نمی شود و فامیل های راه دور هم همه سر کار و درس و زندگی خودشانند معضلی می شود این یکی را پیدا کردن.خاله ی بابای آدم از مدت ها قبل گفته می توانید روی من حساب کنید ولی حالا برادر شوهرش فوت کرده و شوهرش حالش خوب نیست و خلاصه خیلی هم بتواند بیاید دو سه روز.بعد یک نفر دیگر هم هست که فقط خود بابا می شناسندش.می شود دختر عموی پدربزرگ آدم.یک خانم تقریبا شصت ساله.مامان آدم ته دلش راضی نیست که خانه و زندگی اش را بدهد دست کسی که تاحالا اصلا ندیدستش.ولی گزینه ی دیگری هم روز میز نیست .اینجا آدم تصمیم می گیرد حداقل یک هفته ازین 12 روز را تقبل کند و قید درس و دانشگاه را بزند و بماند خانه.پنج شش روز باقیمانده راهم بالاخره یکی از دو تا گزینه ی قبلی یا شاید هم دو تایی بتوانند پوشش بدهند.آدم با خودش فکر می کند تمرین ها را در این مدت می شود از طریق ایمیل با بچه های کلاس رد و بدل کرد و جزوه ها را هم بعدا می گیرم و امتحان هم که نداریم...اینجوری آدم خودش را راضی می کند که یک هفته نرود دانشگاه.

ولی کلا دل آدم می گیرد وقتی می بیند هیچ کس هیچ کس هیچ کس نمی تواند بیاید چند روز بماند خانه ی آدم تا مامان و بابای آدم با خیال راحت بروند مسافرت.

از همه بد تر اینکه حتی خود آدم هم نیست...یا به سختی هست...

----------------------------------------------------------------

پ ن:کلا وقتی می خواهم یکی از تجربیاتم را تعریف کنم به جای من از آدم استفاده می کنم ناخوداگاه.سطرهای بالا را هم با نگاهی به این عادت قدیمی به طرز اغراق آمیزی پر از "آدم"نوشتم.وگرنه باور کنید خود آدم بینی مفرط ندارم!

پ ن2:عصری که از اتوبوس پیاده شدم موقع ورداشتن ساکم از تو قسمت بار سرم خیلی محکم خورد به یه لبه ی تیزی.اون موقع سر یه دقیقه دردش خوب شد.بعد ولی الان بعد چند ساعت یهو دوباره دردش شرو شد...تیر می کشه و ذوق ذوق می کنه و اینا.خلاصه اگه مردیم حلال کنید!ولی ترجیحا دعا کنید چیزیم نشه که اگه بشه همه برنامه هامون می ریزه به هم...!:دی

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

همیشه این وقت هایی که تنهایی می روم بیرون یک حس عجیبی بهم دست می دهد.حس استقلال  توام با تنهایی.حس بزرگ شدن.حس اینکه چه قدر عجیب است که من که یک روز ازین که بابا دوربین زنیت را داده بودند بهم تا خودم تنهایی خواهرم را توی جشن شکوفه هایش همراهی کنم و ازش عکس بگیرم اینقدر ذوق می کردم و حس بزرگ شدگی بهم دست می داد حالا این همه تنهایی این ور آن ور می روم و هر کاری دلم می خواهد می کنم.ولی این تنهایی را اصلا ترجیح نمی دهم به خانوادگی بیرون رفتن...کلا...هنوز عادت به تنهایی ندارم...

امروز 8 بار سوار تاکسی شدم و 1 بار هم سوار اتوبوس.نزدیک 2 ساعت هم پیاده رفتم.اول رفتم کنار سی و سه پل تا ببینم وضع آب چطوری شده.آب بود.ولی نه به اندازه ی دفعه ی قبلی که رفتم.یک جاهایی کف رودخانه زده بود بیرون از آب.مثل دفعه ی قبل پر از پرنده بود و آدم ها برایشان غذا می ریختند.امیدوارم تا بعد از عید که می خواهم مهسا را بیاورم اصفهان گردی آب باریکه ای حداقل روان باشد محض رضای خدا!وقت نبود که مثل دفعه ی قبل بنشینم و بیسکوییت بخورم و نصف هر بیسکوییت را بیندازم برای پرنده ها.زود رفتم تا به کارم برسم.نمی دانستم این مغازه ای که دفعه ی قبل با مامان و بابا آمدیم و چادر خریدیم کجاست.برای همین هم کل چهار باغ را از انقلاب تا دروازه دولت گز کردم تا پیدایش کردم.ولی بسته بود.رفتم آن دست خیابان شهر کتاب و کتاب طراحی دیجیتال برای خودم و یک تقویم برای خواهرم و دو تا روان نویس استدلر برای خودم خریدم و دوباره برگشتم سراغ آن مغازه که باز کرده بود حالا.رفتم و یک چادر عین چادر مامان خریدم برای خودم.بعد هم رفتم طرف چهار راه شکرشکن.از شکر شکن تا چهارراه نقاشی پیاده رفتم چون دفعه ی اولم بود و نمی دانستم چه قدر باید بروم تا برسم!بعد کلی که راه رفتم رسیدم به یک چهار راه ولی در کمال ناباوری دیدم نوشته چهاراه هشت بهشت و دوباره کلی رفتم تا آخر رسیدم به نقاشی.رفتم سراغ همان کتابفروشی که سری قبل آدرسش را گرفته بودم.ولی آن هم فقط یکی از کتاب های خواهرم را داشت.همان یکی را خریدم و برگشتم.

1-از سر آل خجند تا فلکه احمدباد2-از فلکه تا دروازه تهران3-از دروازه تهران تا دانشگاه4-از دانشگاه تا دروازه تهران5-از دروازه تهران تا انقلاب6-از دروازه دولت تا شکر شکن7-از نقاشی تا شکر شکن8-از شکر شکن تا فلکه9-از فلکه تا سر آل خجند...جمعا 9 بار سوار و پیاده شدم امروز!

ترم پیش برنامه ام یک جوری بود که به سرویس ها ی دانشگاه می رسیدم.هم رفت و هم برگشت.این ترم ولی فقط یک روز هفته به سرویس برگشت می رسم.بقیه روزها باید تیکه تیکه و با اتوبوس و تاکسی و پیاده برگردم.چند وقت پیش داشتم حساب می کردم.دیدم خوابگاهی ها از نظر هزینه ی رفت و آمد به دانشگاه اعم از پول  و وقت و خستگی و...خوابگاه که توی دانشگاست وتقریبا فقط نوع بین شهری اش را دارند.

اصفهانی ها هم فقط نوع درون شهری اش را دارند.

ولی من پا در هوا هم بین شهری  و هم درون شهری!

-----------------

کلا خودمم نفهمیدم هدفم ازین سطور بالا کلا چی بود؟مثلا می خواستم بگم صنف حمل و نقل درون و برون شهری کلا به من مدیونه بابت این همه مشتری ای که واسشون هستم؟یا مثلا می خواستم بگم هنوزم برام  عجیبه بعد دو سال این همه تنهایی این ور اون ور فتن؟نه...کلا چیز خاصی نمی خواستم بگم...

الان یادم اومد که از بیخ و بن یه چیز دیگه می خواستم بنویسم اصلا!چه قدر که این کی بورد ذهن آدمو منحرف می کنه...من با همون قلم و کاغذ راحت تر بودم به خدا...

می خواستم در مورد حس حال این روزام بنویسم...ننوشتم ولی دیگه...

---------------------------------------------------------------------------------

پ ن:همیشه وقتی پست های تا این حد شخصی می ذارم یه حسی بهم دست می ده مبنی بر اینکه چیزای تا این حد شخصی به درد وبلاگ نمی خوره که...کی براش مهمه این چیزا...به بقیه چه اصلا...ولی وقتی به سر تا پای وبلاگم می نگرم می بینم همش از همین شخصی نویسی های بی سر و تهه.نه که کلا شخصی نوشتن بد باشه ها.نه.ولی این مدلش که من می نویسم خوب نیست اصلا...بار مفهومی عامی نداره و ضمنا حتی به درد خودمم نمی خوره چون اصلا منعکس کننده ی حال و روز و فکر و ذکرم نبوده و نیست...چه کنم؟

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ ] [ ٩:۳٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

اینقدر سرم شلوغ است که اصلا نمی توانم چیزی بنویسم.

سرم شلوغ است به معنی وقت ندارم نیست البته.اتفاقا امروز 6 ساعت توی اینترنت ول گشته ام و اصلا ازنظر وقت کمبودی نیست خدا را شکر!

ولی توی سرم به قدری شلوغ و قر و قاطی شده که چیز به درد بخور و قابل نوشتنی از توش در نمی آید!البته تا حالا هم چیزی در نیامده ولی خب الان دیگر واقعا چیزی در نمی آید!

بر خلاف برخی دوستان هم بلد نیستم این قرو قاطی گی! را بنویسم.

کلا هیچی دیگه!

همین!

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

عجب!

یادمه چند سال پیش اینقدر برف و یخبندون می شد که اولای اسفند که برفا شروع می کردن به آب شدن کلی ذوق می کردیم!چه قدر حس عجیب و خوبی داشت که بعد از چند ماه ندیدن ذره ای گل و گیاه سبز اولین علفا و برگای سبزو می دیدم...همیشه یه اولین روزی بود که ازون روز هوا یه دفعه لطیف می شد!بهاری می شد!ولی تاقبلش سرد سرد بود...

.

اون وقت الان...حسرت برف و سرما به دلم مونده!الان حسرت به دلم مونده که مثل همون چندسالای پیش در حالی که از شدت بارش برف ته کوچه پیدا نیس نیم ساعت زیر برف راه برم و چند سانت برف بشینه روم!که تو نیم متر برف راه برم و برف بیاد تا نزدیک زانوام!که بخوابم تو برفا و به سکوت برف کوش کنم!که یه آدم برفی بسازیم با هم قد خودمون!که وقتی میایم تو خونه بدویم بریم کنار بخاری و اینقدر همون جا بشینیم که گرم بشیم!که گلوله برفی بازی کنیم و سنگر بندی کنیم و پناهگاه بسازیم !که اون قدر دور و برمون سفید باشه که چشامونو بزنه!

.

یادش به خیر یه زمانی کفش تابستونی و زمستونیمون جدا بود!الان با همون کفش تابستونم می شه تو زمستون راه رفت!

.

یادش به خیر شب می خوابیدیم صبح پا می شدیم می دیدیم 20 سانت برف اومده و مدرسه ها تعطیله!اون وقت تاظهر که هوا یه ذره گرم تر بشه باید خواهش می کردیم که مامان اجازه بده بریم بیرون برف بازی!تازه یه سال اینقد هوا سرد بود که نه می شد برف بازی کرد و نه اجازه می دادن!آخه تو سرمای منفی 30 هم برف دیگه قابلیت آدم برفی و گلوله شدن نداره از بس که یخ زدس هم اینکه اصولا نمی شه رفت بیرون!

.

یادش به خیر تو همون سرمای حتی کمتر از منفی 20 تعطیلمون نمی کردن و آفتاب نزده می رفتیم مدرسه!از خونه که می اومدم بیرون همه چی یخ زده بود!حتی هوا!تو هوا پر تیکه های یخ بود!همون زمهریر!

.

یادش به خیر هوا که یه ذره گرم می شد و برفای رو پشت بوم مدرسه آب می شد...بعد شب که دوباره سرد می شد یخ می زدن و قندیلای یه متری درست می شد.ما ام فرداش تو مدرسه از پنجره قندیلا رو می کندیم و باهاشون شمشیر بازی می کردیم!

.

یادش به خیر مردم که برفا رو از رو پشت بوم می ریختن تو کوچه کوه برف درست می شد و ما بچه هام عشق می کردیم با این کوها!سرسره بازی و تونل کندن و قس علی هذا!

.

یادش به خیر اینقد برف می اومد که دیگه نمی شد ماشینو از تو خونه دراورد!ماشینم تا وقتی هوا یه ذره گرم تر بشه تو حیاط می موندو باطریش می خوابید!

.

یادش به خیر باید همون شب اولی که برف می اومد بابا می رفتن برفای مسیرای حرکتیمونو پارو می کردن که اگه نمی کردن یا همون شب یخ می زد و دیگه نمی شد پاروش کرد یا ام فرداش پا خورده می شد و بعد یخ می زد و بعد دیگه هیچی!

.

یادش به خیر چه قدر غر می زدیم به جون شهرداری که نمیاد برفا تو کوچه ها رو جمع کنه!یا حداکثر میاد یه لایه روشو بر میداره بد تر لیزش می کنه!

.

کلا یاد برف به خیر!

الان یه جوری شده که اگه یه روز صبح از در خونه بیام بیرون و ببینم داره برف میاد در حالی که حتی 10 سانتم برف رو زمین باشه می زنم زیر گریه از شدت خوشحالی!

بعد اگه یکی ازم بپرسه چرا داری گریه می کنی می گم کارم از خنده گذشته است بدان می گریم!

[ ۱۳٩٠/۱۱/٩ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

می دونی عجیب ترین چیز در مورد زندگی چیه؟

اینه که با وجود این همه مشکل

بازم می خوایم به زندگی ادامه بدیم

بازم امید داریم

آره امید

امید عجیب ترین چیز زندگیه

....

-----------------------------------------------------------------------

پ ن :سَيَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْرًا  (طلاق/7)

[ ۱۳٩٠/۱۱/٦ ] [ ٧:۱۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب