قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

He will compensate

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱۸ ] [ ٧:۳٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

I'm just very excited! very excited! I'm going to the battle next week...and I will fight! it's a real combat... I...I may be defeated...may be killed... faild... frustrated... but now I don't want to think about failure at all! it's a seriously dangerous battle but I want to think that I'm insuperable. I was getting ready for this battle from some months ago. I did somethings that I had never done before, so I achieved somethings I didn't have before. this months were unbelievably hard and unbelievably graceful! it was graceful and great becouse I could be home after all that hard years of not being home! my english is not good so I can't explain it in a comprehandable way...actually being home and being near parents is something to feel, not something to read! and it was hard becouse our home is a nice island in a dirty city. I had nowhere to go. no friends. no relatives. no sisters. and even I couldn't use my usual hobbies and distractions becouse I had to study. so I had many boring days that I could do nothing before I learn to handle this situation. I'm addicted to travelling so I tried to travel every two or three weeks like the past. I needed that short trips becouse I need to see my friends and my relatives and I need to walk in the streets of my city and watching it's beauties. that short trips took my time and my corporal energy so much but gave me spiritual energy for keep on studing. let's talk about studing. I can't say that I had never experienced it before but I can say that my expriences in this case was too little. it was something new and I liked it! it was so intresting to learn and to solve! of course I had bad days that I couldn't solve any problem and I thought I can learn nothing. I thought all of my efforts are ineffective and I will fail undoubtedly. in the invasion of desperation just one thing was effective and saved me from destroying: trusting in God. in past months I had experienced weakening strong volitions, resolving of difficulties and breaking up decisions in little but so many situations. and I think they were for reminding me that I should trust just in God. just God. and  trusting in God calmed me down  immediately. so I'm not stressed now. I'm just very excited! it's a critical point in my life. very critical! I studied as much as I could and now I need your prayers becouse my brain and my knowledge is completly unreliable. actually every thing is unreliable except God.

---------------------------------------------------------------------------------

ps1: please listen to the soundtrack that is playing. I writed this text when I was listening to it. its name is New Beginnings. and I think if I win in the next week's battle I will have good new beginnings.

ps2: don't forget to pray for me!

[ ۱۳٩۳/۱۱/٧ ] [ ٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

خدایا ازت ممنونم

خدایا متشکرم به خاطر دوستایی که جرئت می کنم و نگرانیای مسخره مو باهاشون در میون می ذارم. به خاطر دوستایی که سرمو می ذارم رو شونه شون. به خاطر دوستایی که منو می برن بیرون و از لاک تنهاییم می کشندم بیرون. به خاطر دوستایی که یه فیلم خیلی خوب بهم می دن تا نگاه کنم و این همه خوب بشم یه دفه. به خاطر دوستایی که نارنگیاشونو می خورم. به خاطر دوستایی که با هم می ریم جاهای خوب تا ده و نیم شب و بعدم منو می رسونن. به خاطر دوستایی که ظهرا با همدیگه پشت دانشکده ناهار می خوریم. به خاطر دوستایی که دیوونگیاشون مث خودمه.به خاطر دوستایی که برام دعا می کنن تا مشکلم حل بشه.به خاطر دوستایی که منو می خندونن. به خاطر دوستایی که کمک می کنن تا رویاهامو به خاطر بیارم. به خاطر دوستایی که برام مث خواهرای بزرگ تر می مونن.به خاطر دوستایی که نه تنها دیدنشون،حتی فکر کردن بهشون هم حس خوبی می ده بهم.

خدایا این نعمتای بزرگی که بهم دادی رو نگیر ازم...!

-------------------------------------------------------------------------

پ ن1:این نوشته مخاطب خاص دارد. ولی این مخاطب خاص شما نیستید مگر اینکه یکی یا دو تا یا حتی بیشتر، از موارد فوق را به خاطر بیاورید!

پ ن 2:من الان فیلم دیدم جوگیرم. وگرنه معمولا اینقدر خوب و مهربون نیستم!

[ ۱۳٩٢/٩/۱۱ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

مثل قایقی خسته تو دریا، مثل دیدن تو توی رویا، مثل تیک تیک خسته ی ساعت، مثل قصه ی تلخ صداقت، مثل شب، مثل گل توی گلدون،مثل تصویر ماه توی بارون،مثل گریه ی تلخ دیوونه...دیگه چیزی ازم نمی مونه...مثل لحظه ی بارون و پاییز، مثل چشمای خسته ی لبریز، مثل اشکای ریخته رو گونه، دیگه چیزی ازم نمی مونه...مثل خاطره های پریده، دو نگاه به هم نرسیده، مثل شاعر و عشق و رفاقت، مثل حس قریب نجابت،  مثل پرسه و گریه و خوندن، همه خاطره هاتو سوزوندن، مثل اشکای خواب شبونه...دیگه چیزی ازم نمی مونه...

---------------------------------------------------------

امروز عصر اینقدر ابر سیاه توی آسمان بود که با خودم گفتم امشب حتما باید بارون بباره...شب ساعت ها در حالی که هدفون توی گوش ام بود نشستم پای لپ تاپ و طبق معمول وقت تلف کردم. وقتی برای آب خوردن پا شدم، وقتی از در اتاق رفتم بیرون و وارد پاسیو شدم، جا خوردم از صدای بارون.که صداشو نشنیده بودم.که نفهمیدم از کی باریدن گرفته. رفتم توی هال. وایسادم دم راهرو. راهرویی که نورهای بیرون، از شیشه های رنگی درِ انتهاش رد می شد و هر تیکه ش یه رنگ می شد. توی تاریکی راهرو رفتم جلو...آروم یه جوری که صداش کسی رو بیدار نکنه درو باز کردم. پابرهنه رفتم توی ایوون. قدم به قدم پا گذاشتم روی سنگای سرد و خیس و رفتم جلو تا لب ایوون.اول فقط نگاه کردم. به کف خیس حیاط که قطرات بارون می خورد روش. به باغچه ی بزرگ و خیس. به حوض خالی. به اسمون سرخ. بعد زدم زیر گریه. گریه ای که می لرزیدم ازش ولی هیچ اشکی از چشمام سرازیر نمی شد...برای همه چی گریه می کردم. برای خودم.برای خاطرات گذشته. برای آینده ی ترسناکم. برای مشکلات آدمای دور و برم. برای خودم که حالا دیگه خوردن قطرات بارون روی پوست سرمو حس می کردم ولی نمی دونستم باید چه دعایی بکنم میون این فرشته های نیمه شبی. برگشتم تو. دوباره دم در اتاقم میون گلدونای توی پاسیو وایسادم و به صدای خوردن قطرات بارون به شیشه گوش دادم.  اومدم نشستم پشت میز. دوباره پاشدم. پرده های درهای بزرگ شیشه ای جلوی میزو باز کردم. چراغای اتاقو خاموش کردم تا تنها نور اتاق نور چراغ مطالعه باشه و صفحه ی لپ تاپ. تا بتونم بیرونو ببینیم. حیاطو ببینم.بارونو ببینم.حیاطی که پره از خاطرات خوب بچگیم. بارونی که پره از احساسات خوب و بد. حیاط قشنگ پر از یه عالمه خاطرات و حسرت و آآآخخخخ اون روزا...

شب و تنهایی و خستگی و بارون و خاطرات گذشته ومشکلات الان و ترس های آینده و این آهنگی* که دارم گوش می دم... ولی بازم اشکی نیست که جاری بشه...بغض توی گلوم به اشکا التماس می کنه...ولی دیگه اشکی نمونده که جاری بشه...

---------------------------------------------------------------------

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟!

چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد

بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند

همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم

که به روی دوست ماند که برافکند نقابی

سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد

که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی

دل من نه مرد آنست که با غمش برآید

مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی

------------------------------------------------------------

 *: یه آهنگی که نمی فهمم چی می گه ولی یه غم عجیبی داره تو صداش...

[ ۱۳٩٢/۸/٢٩ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

 

75 روز گذشت و فقط 15 روز باقی مونده.

-----------------------------------------

پ ن: باز خوبه که هنوز حدود یک چهارم سالو زندگی می کنم.خدا رو شکر

[ ۱۳٩٢/٦/۱ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

امروز توی اختلاف نظر انتخاباتیم با چند نفر چند تا چیز وحشتناک دیدم...

اولیش اطلاعات فوق العاده ضعیف و بی پایه و اساس و دست چندمی و بعضا کاملا غلط بعضی دانشجوای این مملکت بود...یعنی در این حد که اینقدر سرشون تو درس و کار خودشونه که هیچ وقت نمیان یه کتاب غیر درسی یا چار تا خبر و تحلیل تو اینترنت بخونن و تنها منبع اطلاعاتیشون فک و فامیل و در و همسایه و دوست و آشناهاشونه...

دومیش اینکه چه قدر چیزایی که ارزش اند و باید پاشون وایساد برای بعضیا دقیقا ضد ارزشه...خیلی هولناکه برام که می فهمم همکلاسایی که تا حالا اختلاف نظر جدی ای باهاشون نداشتم ارزشایی کاملا متفاوت دارن...شاید چون هیچ وقت حرف جدی ای با هم نمی زنیم که بفهمیم چه قدر تو معیارها و ارزش ها اختلاف داریم...

سومیش این قابلیت وحشتناک بعضی آدما برای مسخره کردنه...برای اینکه سریع به کسی که باهاشون هم عقیده نیست حمله کنن و با کلمات تمسخر آمیز یا حتی اهانت آمیز بکوبنش...اینکه هر برچسبی به مخالفاشون بزنن...

این چیزا برای من واقعا وحشتناکن...خیلی وحشتناکه که بعضیا با اون اطلاعات غلط و تحلیلای خیلی خیلی ضعیف روی اون اطلاعات غلط می خوان تصمیم بگیرن و رای بدن و رایشون تو وضعیت چندین و چند سال آینده ی هممون می تونه موثر باشه....خیلی وحشتناکه که یه سری چیزای مادی جای ارزشای اصلی رو بگیره...همون اتفاقی که برای مردم کوفه افتاد و شد آنچه شد...خیلی وحشتناکه که مدعیای اخلاق و ادب که شعارشون آزادی و احترام به حرف مخالفشونه در مورد امثال من که می خوایم به شخص خاصی که قبولش ندارن رای بدیم با تمسخر و اهانت صحبت می کنن...چهار سال پیش سر همون فتنه ی لعنتی راهم از چند تا دوستام جدا شد و مجبور شدم برای همیشه بذارمشون کنار...واقعا با درد ازشون دل کندم...دلم نمی خواد امسالم همچین اتفاقی بیفته...

حرفای توی تاکسی و وحشتناک بودن این همه نفوذ ادعاهای بی بی سی و ... تو ذهن بعضیا به کنار.اینکه همچین چیزایی بین قشر مثلا باسواد و دانشجوا باشه از همه چی تاسف آور تره...

خیلی خوشحالم که امروز آخرین روزی بود که رفتم دانشگاه و دیگه چیزایی مثل اتفاقات امروزو نمی بینم...

ولی تاسف آور اینه که ندیدن من مسئله ای رو حل نمی کنه...این چیزای وحشتناک واقعا وجود دارن...

و این واقعا وحشناکه....

---------------------------------------------------------------------

پ ن1: این چیزا رو با اشک نوشتم...دلم نمی خواد در این زمینه پوست کلفت بشم و دیدن این چیزا برام عادی بشه...هنوزم آرمانی فکر می کنم...هنوزم دیدن این این قسم ماجراها برام دردآوره...

پ ن2: دعا کنیم ... من که جز دعا کاری از دستم بر نمیاد...امیدم فقط به خداست...

[ ۱۳٩٢/۳/۱٩ ] [ ۳:۱٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

نمی دانم چند بار دیگر همچین اتفاقی بیفتد...

که در یک روز اردیبهشتی سبز بسیار قشنگ این همه راه را زیر رگبار تند و ناگهانی بهاری راه بروم...

آن قدر که خیس ِ خیس ِ خیس بشوم...تا عمق جان!

آن قدر که تنها عابر پیاده ی خیابان باشم...

آن قدر که این همه سرشار شوم از حس احاطه شدن در میان فرشتگانی که هر کدام یک قطره ی باران را حمل می کنند و به زمین می آورند...

----------------------------------------------------------------------------------------

از یک لحظه ی دیگرمان هم خبر نداریم...

[ ۱۳٩٢/٢/۱٤ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

زیادی پوست کلفت شده ام...

خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کردم قرار است بشوم...

--------------------------------------------------------------------------------

پوست اولش درد می گیرد...بعد تاول می زند...بعد خون می افتد و زخم می شود...چند بار که این طور شد کم کم پوست اینقدر کلفت می شود که دیگر به این سادگی ها زخم نشود...

پوستِ کلفت و پینه بسته ظاهر قشنگی ندارد...نمی دانم روح زمخت و پینه بسته هم همین طور است؟

[ ۱۳٩٢/٢/۳ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

حس آدمی رو دارم که وایساده وسط طوفان

نه چیزی از پیش روش می بینه نه می دونه کجاست حتی

هر لحظه ممکنه همه چیزشو از دست بده

هر لحظه ممکنه فروبریزه

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٩ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

دیروز یکی از همکلاسیای دبیرستانم بهم زنگ زد. یه کاری  توی دانشگاهمون داشت که قول دادم سعی کنم کمک کنم و این داستانا...موقع حال و احوال و تعریف کردن از کارایی که می کنیم یه دفعه عمیقا یاد فضای دبیرستان مخصوصا سال سوم و حسی که نسبت به بچه های کلاس داشتم افتادم؛ این که چه قدر که من نتونستم با اون آدما کنار بیام و دوستشون داشته باشم...یاد تنهاییای اون موقع افتادم.اینکه چه قدر غریب و غریبه بودم بین اون آدما...در این حد که بعد از تموم شدن مدرسه تا حالا فقط و فقط با یه نفر از اون همه همکلاسی رابطه مو سعی کردم  حفظ کنم.

الان که نگا می کنم می بینم که در مقایسه با بچه های دبیرستان چه قدر که من بچه های دانشگاهو دوست دارم! آهای! دوستای عزیز دانشگاهی! خیلی دوستون دارم! خیلی! یعنی تو دانشگاه فقط هر وقت که کسی دور و برم نبوده  احساس تنهایی کردم...ولی تو دبیرستان بین بچه ها و تو جمعشون همیشه عمیقا تنها بودم.چی کشیدم اون روزا...

یه دوره ای تو گیر و دار سختیای دوری از خانواده و دلتنگی یادم رفته بود این غربت عجیب اون روزا رو...یعنی اینقدر این شرایط جدید برام سخت شده بود که اون سختی عمیق ولی متفاوت اون روزا رو فراموش کرده بودم.ولی الان دیگه کاملا یادمه!

الان خیلی خیلی خیلی بیش تر از قبل خانواده مو دوست دارم و بودن کنارشون سرشارم می کنه از حس عمیق خوشبختی...ازون ورم قدر دوستا و هم کلاسیا و هم دانشکده ای های الانمو خیلی می دونم...چون همیشه همچین آدمایی اینجوری دور و برم نبودن...

حالا درسته که یه عالمه خاطرات مشترک داریم با اون همکلاسای مدرسه...این همه سال همکلاس بودیم...با هم بزرگ شدیم...هر چند خیلی وقت بیش تری رو با هم میگذروندیم...چیزایی که در مورد بچه های دانشگاه صدق نمی کنه...ولی بازم خیلی خیلی خیلی بیش تر دوست دارم همکلاسای الانمو!

خدایا خیلی شکرت که منو از بین همچون آدمایی نجات دادی و انداختی پیش همچین آدمایی! بین همچین دوستای گل و ماهی!

---------------------------------------------------------------

پ ن:الان فاصله ی بین دو ترمه...دو هفته س که خونه ام و یه هفته دیگه ام می‌مونم...این دو هفته و یه هفته ی فرجه ی قبل از امتحانات مثل اکثر قریب به اتفاق مواقع خونه بودن، بی نهایت دلپذیر بودند...مملو از حس عمیق آرامش و خوشبختی. پر از بیش تر المان های مورد علاقه م توی زندگی...روزهای رویایی و عالی...

خدایا بی نهایت شکرت! هرچند هیچ جوری از پس شکر این همه نعمت برنمیام...

[ ۱۳٩۱/۱۱/٦ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

فکر می کردم روزی می رسد که جایی باشم که دیگر خبری از غم غربت نباشد...

فکر می کردم بالاخره یک روز اهل جایی بشوم و همانجا آرام بگیرم...

فکر می کردم روزی می رسد که غریبی و غم یاری نباشد...هجرانی نباشد...فراقی نباشد...جایی باشم که بین آدم هایش غریب نباشم...دور از کسانی که باید کنارشان می بودم نباشم...

فکر می کردم یک جایی هست که یک روزی خانوادگی می رویم آن جا و تمام این دردسر ها تمام می شوند...همه کنار هم...بدون اینکه کسی جدا افتاده باشد...

ولی...

بعد تر فهمیدم:

وقتی کسی هر پاره ی روحش را یکجا جا گذاشته باشد...

دیگر هیچ کجا آرام نمی گیرد...

هیچ وقت...هیچ کجا...

---------------------------------------------------------------------

پ ن 1: امضا با اشک

پ ن 2:فقط به امید یک معجزه زنده مانده ام...معجزه...

 

 

 

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢۱ ] [ ۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

همه چی ازون جا شروع شد که برادرم  یکی ازون کتابا رو از تو قفسه کشید بیرون و شروع کرد به خوندن...

اولش فقط حس خوبی داشتم ازین که داره دنیای جالب و سحرآمیزی رو که خودم 9 سال پیش برای اولین بار تجربه کردم،تجربه می کنه...

بعد کم کم شروع کردیم به حرف زدن در موردش

کم کم جزئیاتی که بعد از این همه سال فراموش کرده بودم دوباره تو ذهنم شکل گرفتن...و تمام خاطرات و تحربیاتی که مدت ها بود بهشون فکر نکرده بودم...

حتی یه شب خودمم بعد از مدت ها یکی ازون کتابا رو از طبقه ی بالای قفسه کتابم برداشتم و نصفه شبی یه فصلشو خوندم...چه قدر که اون سالا من این کارو می کردم!!! و حالا دوباره بعد از مدت ها تجربه ش می کردم...

دیشب خیلی اتفاقی تو اینترنت به یه مطلب در موردش بر خوردم...بعد وسوسه شدم که یه سرچ کوچولو کنم...و بعد...یه دفعه...پرت شدم به دنیای 9 سال پیش!...7 سال پیش...5 سال پیش...

به  جهان تمام احساسات و خاطرات و تصاویر و صداها وکلمات و تخیلات اون زمانا...به یکی از بهترین تجربیات کل زندگیم!

چیزایی که هنوزم با فکر کردن بهشون قلبم تند تند می زنه...یا گاهی اشک جمع می شه گوشه ی چشام...یه ملغمه ای از حس خوب یاد آوری خاطرات خوب با حس بد دریغ از گذشتن عمر و این همه فاصله گرفتن با اون روزا و اتفاقات...

--------------------------------------------------------

باید یه روز بشینم و تو دفترم هر چی ازون دوران یادم میادو با جزئیات هر چه بیش تر بنویسم...

شاید یه روز برای یکی دیگه ام تعریف کردم...می خوام تمام اون حس خوبو بدم به یکی دیگه...تا شاید مث من چیزایی رو تجربه کنه که کمتر کسی شانس تجربه کردنشو به دست میاره...

---------------------------------------------------------

متشکرم خدا...به خاطر تمام اون جهان شگفت انگیز و افکار عجیب و غریب و حس های خوب...و یا حتی بد!به خاطر اتفاقاتی که افتاد...به خاطر تاثیری که روی خودم گذاشت... به خاطر تجربه هایی که حتی خاطره شون می تونه این جور درونمو به جنب و جوش بندازه...

متشکرم...

[ ۱۳٩۱/٩/٢٩ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

آسمان پر از ابر می شود...ابر های سیاه حتی...همین طور می آیند و می روند...حتی چند قطره ی کوچک می خورد روی صورتت...ولی آخرش هوا بارانی نمی شود که نمی شود...ابر ها می آیند و می روند...این چند قطره حتی روی زمین هم نقشی باقی نمی گذارند...فقط امیدوار می شوی که دارد باران می گیرد..ولی نمی گیرد...سرکاری بود...امروز هم ابرها آمدند و رفتند و بارانی نبارید...

----------------------------------------------------------------

یک سر داری و هزار سودا...اینقدر که توی سرت جا نمی شوند...اینقدر که گاهی سرریز می کنند و از کار و زندگی می اندازندت...فردا امتحان داری ولی عقلت نمی رسد که ماموریت اصلی ات را ول نکنی...ولی ول می کنی و می روی دنبال یک سودای دیگر...ماموریتت را ول می کنی و می روی سراغ هزار جور کار دیگر...از دست خودت عصبانی می شوی که وقتی ماموریت به این مهمی داری همین پس فردا،باز هم تا ساعت 2 نصفه شب نشسته ای وقت تلف می کنی...ماموریت به این مهمی داری و ولش کرده ای...

---------------------------------------------------------------

کاش یکی بیاید یکی بزند توی گوشم تا حواسم برگردد سر جایش...کاش یکی چنان بزند توی صورتم که این سیم کشی های ارتودنسی دهنم را پر از خون کنند...کاش یکی یک جوری بزند که حسابی دردم بیاید...بلکه بیدار شم!بلکه بیرون بیایم ازین وهم و خیالات جور و واجوری که ورم داشته اند دارند می برند...بلکه حواسم بیاید سر جایش...بلکه برگردم سر جایم...سر ماموریتم...سر زندگی ام...واقعا لازم دارم یکی یک کشیده ی حسابی بزند توی صورتم....با تمام قدرت!

-------------------------------------------------------------

من هر چه قدرهم بد...خدا ته ته خوبیاست...که وقتی  می گویم می خواهم آدم شوم ردم نمی کند...که هی آیه و نشانه و رد و اثر می گذارد برایم که امیدوار نگهم دارد و نگذارد گم شوم...ولی من باز اینقدر بدم که یک جوری گم و گور می شوم...گیچ می شوم...نا امید می شوم...خسته می شوم...داغون می شوم...نابود می شوم...

------------------------------------------------------------

یه معجزه ای چیزی لازمه...همین جوری معمولی بخواد پیش بره از دست می رم به خدا...!

[ ۱۳٩۱/۸/٢۳ ] [ ۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

من نمی دونم تو دانشکده کی مسئول چیدن برنامه ها و کلاساس...


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٦/٢ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

پارسال همش به روش های نوین حمل و نقل فکر می کردم.که باهاش بشه خیلی راحت و سریع رفت و آمد کرد...ولی امسال دیگه اصلا!

امسال فقط دارم به طی الارض فکر می کنم!یعنی فقط با طی الارض این مشکل رفت و آمدهای درون و برون شهری و سختیا و مشقاتش تموم می شه!حیف این همه وقت و انرژی ای که آدم تو این مسیرا صرف می کنه...جون آدم در میاد!!!!

دیشب یه خواب خیلی خوبی دیدم!خواب دیدم این دمپایی روفرشی سفیدام یهو یه قابلیتای جالبی پیدا کرده بودن!یه دکمه روش بود فکر کنم دکمه ی شماره 3 که می شد باهاش به یه جور اینترنت وایرلس با سرعت خیلی خیلی خیلی زیاد و نامحدود دسترسی پیدا کرد.با دکمه ی شماره 8 ام می شد طی الارض کرد!!!!!جاتون خالی کلی این ور اون ور رفتم باهاش!خیلی خوب بود!!!خیلی!!!!

اینجا کسی نمی دونه چه جوری می شه طی الارض کرد؟یعنی اینقد طی الارض لازم دارم که شبم خوابشو می بینم!!!!!

------------------------------------------------------------------------------

پ ن:هر کسی به تبع نیازایی که داره و مشکلاتی که باهاشون درگیره یه سری آرزوهای غیر ممکن داره.مثل من که دوست دارم بتونم طی الارض کنم یا مثل برادرم که می خواد یه روبات داشته باشه که مشقاشو براش بنویسه!

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ] [ ٦:۱٧ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

بعد این همه سال که به شهر غریب و خوبی ها و بدی هایش عادت کردیم حالا یک مشکل جدید از عواقب شهر غریب جلو راهمان سبز شده.

شرح این مشکل جدید ازین قرار است که مامان و بابای آدم می خواهند 12 روز بروند سفر خانه ی خدا.تارخش هم دست خودشان نیست که عقب جلویش کنند.در این 12 روز هم خود آدم کلاس دارد و باید بماند اصفهان هم خواهرها و برادرش مدرسه دارند و باید بمانند خانه.بنابر این چون خود آدم نمی تواند بماند خانه پس باید یکی را پیدا کنند که در این مدت پیش خواهرها و برادر آدم بماند.ولی ازان جا که در شهر غریب همچین کسی پیدا نمی شود و فامیل های راه دور هم همه سر کار و درس و زندگی خودشانند معضلی می شود این یکی را پیدا کردن.خاله ی بابای آدم از مدت ها قبل گفته می توانید روی من حساب کنید ولی حالا برادر شوهرش فوت کرده و شوهرش حالش خوب نیست و خلاصه خیلی هم بتواند بیاید دو سه روز.بعد یک نفر دیگر هم هست که فقط خود بابا می شناسندش.می شود دختر عموی پدربزرگ آدم.یک خانم تقریبا شصت ساله.مامان آدم ته دلش راضی نیست که خانه و زندگی اش را بدهد دست کسی که تاحالا اصلا ندیدستش.ولی گزینه ی دیگری هم روز میز نیست .اینجا آدم تصمیم می گیرد حداقل یک هفته ازین 12 روز را تقبل کند و قید درس و دانشگاه را بزند و بماند خانه.پنج شش روز باقیمانده راهم بالاخره یکی از دو تا گزینه ی قبلی یا شاید هم دو تایی بتوانند پوشش بدهند.آدم با خودش فکر می کند تمرین ها را در این مدت می شود از طریق ایمیل با بچه های کلاس رد و بدل کرد و جزوه ها را هم بعدا می گیرم و امتحان هم که نداریم...اینجوری آدم خودش را راضی می کند که یک هفته نرود دانشگاه.

ولی کلا دل آدم می گیرد وقتی می بیند هیچ کس هیچ کس هیچ کس نمی تواند بیاید چند روز بماند خانه ی آدم تا مامان و بابای آدم با خیال راحت بروند مسافرت.

از همه بد تر اینکه حتی خود آدم هم نیست...یا به سختی هست...

----------------------------------------------------------------

پ ن:کلا وقتی می خواهم یکی از تجربیاتم را تعریف کنم به جای من از آدم استفاده می کنم ناخوداگاه.سطرهای بالا را هم با نگاهی به این عادت قدیمی به طرز اغراق آمیزی پر از "آدم"نوشتم.وگرنه باور کنید خود آدم بینی مفرط ندارم!

پ ن2:عصری که از اتوبوس پیاده شدم موقع ورداشتن ساکم از تو قسمت بار سرم خیلی محکم خورد به یه لبه ی تیزی.اون موقع سر یه دقیقه دردش خوب شد.بعد ولی الان بعد چند ساعت یهو دوباره دردش شرو شد...تیر می کشه و ذوق ذوق می کنه و اینا.خلاصه اگه مردیم حلال کنید!ولی ترجیحا دعا کنید چیزیم نشه که اگه بشه همه برنامه هامون می ریزه به هم...!:دی

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

می دونی عجیب ترین چیز در مورد زندگی چیه؟

اینه که با وجود این همه مشکل

بازم می خوایم به زندگی ادامه بدیم

بازم امید داریم

آره امید

امید عجیب ترین چیز زندگیه

....

-----------------------------------------------------------------------

پ ن :سَيَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْرًا  (طلاق/7)

[ ۱۳٩٠/۱۱/٦ ] [ ٧:۱۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

این روزها


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ ] [ ۳:٢٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

 

عاشق که می شوی همه چیز رنگ دیگری می گیرد

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/٤ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

این که نصفه شبی وقتی همه خوابند نشسته ام پشت میز پای لپ تاپ کشمش می خورم و آهنگ های اِرا گوش می کنم و پشت صحنه ی مدار صفر درجه دانلود می کنم و نوشته های 2 سال پیش لیلیت را می خوانم و در عین حال سعی  می کنم با وب کم لب تاب و چراغ مطالع ی روی میز یک عکس خوب از خودم بگیرم و اینکه با وجود لبخند رضایت اشک توی چشم های جمع شده به خاطرانواع و اقسام احساسات مختلف...

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٠/۱ ] [ ٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

کاش یکی ام میومد فیلم ما رو می ساخت

کی می دونه ما چی کشیدیم

کی می دونه ما چی می کشیم

کی می دونه ما چی خواهیم کشید

----------------------------------------------

اصلا بهتر که هیچ کس نسازدش.خرابش می کنند.اگر بسازند که دیگه هیچ وقت هیچ کس نمی فهمد

که چی کشیدیم

چی می کشیم

چی خواهیم کشید

.....

همین که خدا خودش می دونه کافیه.کاملا کافی.

[ ۱۳٩٠/٩/۳٠ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

خوب و خوش و سلامت...

خدایا شکرت

شکرت خدا

الهی شکر

الحمدلله

صدهزار مرتبه شکر

خیلی ممنون خدایا

خوب و خوش و سلامت...

خدایا شکرت

شکرت خدا

الهی شکر

الحمدلله

صدهزار مرتبه شکر

خیلی ممنون خدایا

         

پ ن1:هیچ خوشم نیومد...استاد ریاضیمون اعتراض به نمره شو توی سایت فعال نکرد...یه نمره ی فاجعه ام بهم داده که معدلمو با سر کوبوند زمین...حالا که دیگه گذشته...ترجیح می دم فکر کنم اون نمره رو خودم گرفتم تا اینکه احیانا استاد اشتباه کرده...اینجوری تلخیش کمتره باور کن...

پ ن2:یه ترم گذشت!با همه روزای تلخ و شیرینش...این یه ترم شاید پر استرس ترین و پر هیجان ترین و پر تنش ترین و ...خلاصه پر از این قبیل ترین ها ی عمرم تاحالا بود.هنوز نمی تونم درمورد خوب یا بد بودنش قضاوت کنم...باید یه کم فاصله بگیرم بعد.یه کم باید بگذره...

پ ن3:توی ادامه مطلب

پ ن 4:این دوهفته از 19 دی تاحالا خیلی خوش گذشت تو خونه...خیلی...برای همینم وقت نشد بیام و آپ کنم...الانم نمی شه شرحشو بنویسم چون خیلی خیلی خیلی می شه...تازه می فهمم قدر این همه چیزیو که دارم....خوب و خوش و سلامت...تو خونه...پیش یه خونواده ی کامل...خوب و خوش و سلامت...خدایا شکرت!


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/۱۱/۱ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

بغض...بغض...زخم...درد...یک درد قدیمی...یک زخم قدیمی تر...دندان هایی که روی هم فشار می دهی...انگشت هایی که گره می کنی...چشم هایی که اول سرخ می شوند و بعد هم خیس...قلبت که تند تند می زند............

آهی که می کشی...و به این نتیجه می رسی که نمی توانی بنویسی اش...

فقط یک جمله...

اللهم عجل لولیک الفرج...

سعی می کنی آرام باشی...انرژی ات را باید نگه داری...هنوز خیلی از راه مانده...ولی این بغض را نگه میداری...تا قوت راهت باشد...و...بارالها چراغ از تو!

           

پ ن:داغ...به دل آدم می ماند...

پ ن 2:چون از سربسته و مبهم نوشتن خوشم نمیاد می خوام سعی کنم قضیه رو باز کنم...ولی واقعا خیلی سخته...دلم می خواد یکی باشه بشینه روبروم تا همشو از اول تا آخر براش بگم...نوشتن خیلی سخته...ولی سخت تر ازون پیدا کردن اون کسیه که بشه نشست و براش این حرفا رو زد...شک دارم گفتنشم ساده باشه...

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٠ ] [ ۳:٠٦ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

 

فاصله زیاد است و توان من اندک...

 

پروردگارا دستم را بگیر!

 

[ ۱۳۸٩/۸/٢۸ ] [ ٧:٤٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

یا مالک یوم الدین


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/٩/٢٩ ] [ ۸:٢٩ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب