قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

I'm just very excited! very excited! I'm going to the battle next week...and I will fight! it's a real combat... I...I may be defeated...may be killed... faild... frustrated... but now I don't want to think about failure at all! it's a seriously dangerous battle but I want to think that I'm insuperable. I was getting ready for this battle from some months ago. I did somethings that I had never done before, so I achieved somethings I didn't have before. this months were unbelievably hard and unbelievably graceful! it was graceful and great becouse I could be home after all that hard years of not being home! my english is not good so I can't explain it in a comprehandable way...actually being home and being near parents is something to feel, not something to read! and it was hard becouse our home is a nice island in a dirty city. I had nowhere to go. no friends. no relatives. no sisters. and even I couldn't use my usual hobbies and distractions becouse I had to study. so I had many boring days that I could do nothing before I learn to handle this situation. I'm addicted to travelling so I tried to travel every two or three weeks like the past. I needed that short trips becouse I need to see my friends and my relatives and I need to walk in the streets of my city and watching it's beauties. that short trips took my time and my corporal energy so much but gave me spiritual energy for keep on studing. let's talk about studing. I can't say that I had never experienced it before but I can say that my expriences in this case was too little. it was something new and I liked it! it was so intresting to learn and to solve! of course I had bad days that I couldn't solve any problem and I thought I can learn nothing. I thought all of my efforts are ineffective and I will fail undoubtedly. in the invasion of desperation just one thing was effective and saved me from destroying: trusting in God. in past months I had experienced weakening strong volitions, resolving of difficulties and breaking up decisions in little but so many situations. and I think they were for reminding me that I should trust just in God. just God. and  trusting in God calmed me down  immediately. so I'm not stressed now. I'm just very excited! it's a critical point in my life. very critical! I studied as much as I could and now I need your prayers becouse my brain and my knowledge is completly unreliable. actually every thing is unreliable except God.

---------------------------------------------------------------------------------

ps1: please listen to the soundtrack that is playing. I writed this text when I was listening to it. its name is New Beginnings. and I think if I win in the next week's battle I will have good new beginnings.

ps2: don't forget to pray for me!

[ ۱۳٩۳/۱۱/٧ ] [ ٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

می خواستم برای یه مدت طولانی هیچی ننویسم اینجا. اونقدر که یکی یا دو تا یا حتی چند نفر بیان بگن کجایی و چرا نمی نویسی! ولی خوندن کل آرشیو وبلاگم به صورت یه جا باعث شد نظرم عوض بشه. با دیدن اینکه چه قدر هر پستی می تونه یه رد پا از یه دورانی از زندگیم باشه و باعث بشه در آینده بتونم مسیری که پشت سر گذاشتمو به خاطر بیارم. و البته یه کار جنجال برانگیز دیگه م که عبارت بود از خوندن کل آرشیو وبلاگ ندا ام بی تاثیر نبود! ضمن اینکه چند وقتی سعی کردم طبق اون جمله ای که می گه دور خودت یه دیوار تنهایی بکش تا ببینی کی می شکندش( یا یه همچین چیزی! یادم نمیاد دقیق) عمل کنم. باید بگم جمله ی چرتیه! هیچ وقت بهش عمل نکنید! خیلی مسخره س ولی همه فکر می کنن شما عمدا این دیوارو کشیدین در نتیجه سراغتون نمیان! حتی خودمم وقتی ببینم کسی مدتیه نیست به این نتیجه می رسم که حتما خودش نمی خواد باشه! خلاصه اینکه به این نتیجه رسیدم فرصت دو روزه ی زندگی اون قدری نیست که به این امتحان کردنای بی مزه بگذره! همون جور که پول پول میاره، فاصله فاصله میاره! محبت محبت میاره! حرف حرف میاره! اعتماد اعتماد میاره! اگه یه جای حلقه ی این فیدبک مثبتو بشکنیم، ممکنه خیلی چیزای خوب به سرعت از دست برن!

همه ی اینا مقدمه ی این بود که تصمیمم برای ننوشتن رو بشکنم و یه یه چیز کمی تا قسمتی بامزه (البته برای خودم! نمی دونم برای بقیه ام جالبه یا نه؟) رو بنویسم.

توی ادامه ی مطلب البته

--------------------------------------------------------------------------------

پ ن: این هفته توی اتوبوس اینقدر گرم بود و اینقدر اتوبوس تکون داشت که از شدت کلافگی و گرما داشت حالم بد نمی شد و خوابمم نمی برد! رفتم سراغ آهنگای توی تبلتم و secret garden ها رو که تا حالا گوش نکرده بودم پلی کردم. فوق العاده بودن! مثل آب روی آتیش تو اون شرایط. بعدا انشالله جای دیگه ای مفصل در موردش خواهم نوشت. وقتی رسیدیم رفتم دراز کشیدم تا حالم بهتر بشه. باباجانم تعجب کرده بودن. می گفتن عطیه که دائم السفره برای چی اینجوری شده پس؟! خودمم تجب کردم! یا اتوبوسا خیلی بد شدن یا من رسما دارم پیر می شم دیگه!:(

فعلا پیشنهاد می کنم این دوتا رو بشنوید:  این و این

خیلی دوستشون دارم.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/۱٠/٢۸ ] [ ٥:٠۱ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

هفته ی پیش


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/٥/۳٠ ] [ ۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

فقط بعضی از اتفاقاتن که بعد از افتادنشون کاملا خوشحال یا کاملا ناراحت می شی... خیلی از اتفاقات هستن که بعدش حتی خودتم نمی دونی چه حسی داری. یه اتفاقاتی مثل چیزایی که الان در جریانن...

مثلا امتحانای آخرین ترمو می دی و میای خونه. خوشحالی که تابستون شروع شده. که اومدی خونه پیش خانواده. که امسال برای خونه بودن فقط تا شهریور وقت نداری و لازم نیست اول مهر دوباره بری. ناراحتی از این که امتحانا رو اینقدر وحشتناک بد دادی. از این که حالا سخت تر از قبل دوستاتو می بینی. آخرش نمی فهمی خوشحالی یا ناراحت ازین که چهارسال خوبی و بدی رو پشت سر گذاشتی.

مثلا خواهرت کنکورشو می ده. خوشحالی که بالاخره کنکورشو داد. که بالاخره می تونید با هم کلی آتیش بسوزونید. که بالاخره این سالو پشت سر گذاشت. ناراحتی که اینقدر ناراحته. که اونجوری که باید می شده نشده. که دو روزه هی گریه می کنه. یاد حال خیلی بد خودت بعد از کنکور می افتی...

مثلا یکی از دوستات ازدواج می کنه. خوشحالی که  شریک و همراه زندگیشو پیدا کرده. که بالاخره قراره دلشو اهلی کنه و متاهل بشه. که انشالله متعاقب این تاهل هزار جور خیر و برکت میاد تو زندگیش. ناراحتی که مجبوری ازین به بعد با احتیاط تر سراغشو بگیری چون می دونی احتمالا هزار جور گرفتاری و مشغولیت داره.

----------------------------------------------------------------------------

بعضی چیزا ام هستن که کاملا خوشحال کننده ن. مثلا اینکه ماه رمضون شروع شده و از امروز دسته جمعی روزه می گیریم!

همگی التماس دعا!

[ ۱۳٩۳/٤/۸ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

امروز سر کلاس یه درسی که دوستش دارم و داشتم خیلی با علاقه گوش می کردم در جواب یکی از سوالای استاد یه جواب غلطو با اعتماد به نفس و صدای بلند اعلام نمودم! بعدش ناگهان چنان حالم گرفته شد ازین که یه بارم که اومدم بگم غلط گفتم و حالا استاد چی فکر می کنه در مورد من و اینا که دلم می خواست همون لحظه کف کلاس سوراخ شه و من بیفتم طبقه ی پایینی بلکه با بیشترین سرعت ممکن از توی کلاس محو بشم!

دیگه اگه بمیرمم سر کلاس به سوالای استادا جواب نمی دم!

الان اعتماد به نفسم در حد سقوط از آبشار نیاگارا سقوط کرده! دیگه ام کاریش نمی شه کرد!

[ ۱۳٩۳/۱/٢٤ ] [ ٦:٤٧ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

امسال چهارمین سالیه که اینجام. و اولین باریه که توی این چهار سال یه روز از خواب بیدار می شم و می بینم همه ی حیاط سفید شده. درختا دارن می درخشن از سفیدی و برف داره می باره...

اولین باریه که تو تمام عمرم منظره ی برفی حیاط این خونه رو می بینم.

نمی دونم...شاید به خاطر اینکه جایی که زیاد برف میاد بزرگ شدم این همه برفو دوست دارم...شاید به خاطر این همه خاطره ای که از برف دارم...نمی دونم...

فقط اینو می دونم که برف یه حس عجیبی رو تو وجودم بیدار می کنه...

مدرسه که می رفتم زمستونا کوهای اطراف مدرسه سفید سفید می شدن...من عاشق تماشای کوه هام. مخصوصا وقتی سفید باشن. این چند وقته همش فکر می کردم یعنی می شه یه روزی ام کوهای اطراف دانشگاهو اونجوری سفید ببینم؟

امروز برف اومد...نه اونقدری که آرزوشو داشتم. ولی اونقدری بود که امیدوارم کنه...که یه نور خاموش شده رو ته قلبم روشن کنه...

-------------------------------------------------------------------------------

این مدت اتفاقای عجیب زیادی افتادن. انگار که خیلی چیزا عوض شدن. احساس می کنم رسیدم به یه نقطه ی عطف. جایی که احتمالا بعدها بذارمش کنار اون نقطه های مهم قبلی وبگم اون سال خیلی چیزا عوض شد.

من و زندگیم داریم وارد یه فصل جدید می شیم...

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٦ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

خدایا ازت ممنونم

خدایا متشکرم به خاطر دوستایی که جرئت می کنم و نگرانیای مسخره مو باهاشون در میون می ذارم. به خاطر دوستایی که سرمو می ذارم رو شونه شون. به خاطر دوستایی که منو می برن بیرون و از لاک تنهاییم می کشندم بیرون. به خاطر دوستایی که یه فیلم خیلی خوب بهم می دن تا نگاه کنم و این همه خوب بشم یه دفه. به خاطر دوستایی که نارنگیاشونو می خورم. به خاطر دوستایی که با هم می ریم جاهای خوب تا ده و نیم شب و بعدم منو می رسونن. به خاطر دوستایی که ظهرا با همدیگه پشت دانشکده ناهار می خوریم. به خاطر دوستایی که دیوونگیاشون مث خودمه.به خاطر دوستایی که برام دعا می کنن تا مشکلم حل بشه.به خاطر دوستایی که منو می خندونن. به خاطر دوستایی که کمک می کنن تا رویاهامو به خاطر بیارم. به خاطر دوستایی که برام مث خواهرای بزرگ تر می مونن.به خاطر دوستایی که نه تنها دیدنشون،حتی فکر کردن بهشون هم حس خوبی می ده بهم.

خدایا این نعمتای بزرگی که بهم دادی رو نگیر ازم...!

-------------------------------------------------------------------------

پ ن1:این نوشته مخاطب خاص دارد. ولی این مخاطب خاص شما نیستید مگر اینکه یکی یا دو تا یا حتی بیشتر، از موارد فوق را به خاطر بیاورید!

پ ن 2:من الان فیلم دیدم جوگیرم. وگرنه معمولا اینقدر خوب و مهربون نیستم!

[ ۱۳٩٢/٩/۱۱ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

مثل قایقی خسته تو دریا، مثل دیدن تو توی رویا، مثل تیک تیک خسته ی ساعت، مثل قصه ی تلخ صداقت، مثل شب، مثل گل توی گلدون،مثل تصویر ماه توی بارون،مثل گریه ی تلخ دیوونه...دیگه چیزی ازم نمی مونه...مثل لحظه ی بارون و پاییز، مثل چشمای خسته ی لبریز، مثل اشکای ریخته رو گونه، دیگه چیزی ازم نمی مونه...مثل خاطره های پریده، دو نگاه به هم نرسیده، مثل شاعر و عشق و رفاقت، مثل حس قریب نجابت،  مثل پرسه و گریه و خوندن، همه خاطره هاتو سوزوندن، مثل اشکای خواب شبونه...دیگه چیزی ازم نمی مونه...

---------------------------------------------------------

امروز عصر اینقدر ابر سیاه توی آسمان بود که با خودم گفتم امشب حتما باید بارون بباره...شب ساعت ها در حالی که هدفون توی گوش ام بود نشستم پای لپ تاپ و طبق معمول وقت تلف کردم. وقتی برای آب خوردن پا شدم، وقتی از در اتاق رفتم بیرون و وارد پاسیو شدم، جا خوردم از صدای بارون.که صداشو نشنیده بودم.که نفهمیدم از کی باریدن گرفته. رفتم توی هال. وایسادم دم راهرو. راهرویی که نورهای بیرون، از شیشه های رنگی درِ انتهاش رد می شد و هر تیکه ش یه رنگ می شد. توی تاریکی راهرو رفتم جلو...آروم یه جوری که صداش کسی رو بیدار نکنه درو باز کردم. پابرهنه رفتم توی ایوون. قدم به قدم پا گذاشتم روی سنگای سرد و خیس و رفتم جلو تا لب ایوون.اول فقط نگاه کردم. به کف خیس حیاط که قطرات بارون می خورد روش. به باغچه ی بزرگ و خیس. به حوض خالی. به اسمون سرخ. بعد زدم زیر گریه. گریه ای که می لرزیدم ازش ولی هیچ اشکی از چشمام سرازیر نمی شد...برای همه چی گریه می کردم. برای خودم.برای خاطرات گذشته. برای آینده ی ترسناکم. برای مشکلات آدمای دور و برم. برای خودم که حالا دیگه خوردن قطرات بارون روی پوست سرمو حس می کردم ولی نمی دونستم باید چه دعایی بکنم میون این فرشته های نیمه شبی. برگشتم تو. دوباره دم در اتاقم میون گلدونای توی پاسیو وایسادم و به صدای خوردن قطرات بارون به شیشه گوش دادم.  اومدم نشستم پشت میز. دوباره پاشدم. پرده های درهای بزرگ شیشه ای جلوی میزو باز کردم. چراغای اتاقو خاموش کردم تا تنها نور اتاق نور چراغ مطالعه باشه و صفحه ی لپ تاپ. تا بتونم بیرونو ببینیم. حیاطو ببینم.بارونو ببینم.حیاطی که پره از خاطرات خوب بچگیم. بارونی که پره از احساسات خوب و بد. حیاط قشنگ پر از یه عالمه خاطرات و حسرت و آآآخخخخ اون روزا...

شب و تنهایی و خستگی و بارون و خاطرات گذشته ومشکلات الان و ترس های آینده و این آهنگی* که دارم گوش می دم... ولی بازم اشکی نیست که جاری بشه...بغض توی گلوم به اشکا التماس می کنه...ولی دیگه اشکی نمونده که جاری بشه...

---------------------------------------------------------------------

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟!

چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد

بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند

همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم

که به روی دوست ماند که برافکند نقابی

سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد

که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی

دل من نه مرد آنست که با غمش برآید

مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی

------------------------------------------------------------

 *: یه آهنگی که نمی فهمم چی می گه ولی یه غم عجیبی داره تو صداش...

[ ۱۳٩٢/۸/٢٩ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

 

75 روز گذشت و فقط 15 روز باقی مونده.

-----------------------------------------

پ ن: باز خوبه که هنوز حدود یک چهارم سالو زندگی می کنم.خدا رو شکر

[ ۱۳٩٢/٦/۱ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

من واقعا نمی فهمم معنی اوقات فراغت تابستانی چیه؟

در حالی که اینقدر کار دارم که حتی به نصفشونم نمی رسم!

یعنی حتی اگه کل سال ام تعطیل باشه همیشه به اندازه ی کافی کار دارم که هیچ وقت هیچ وقت بی کار نمونم!

ولی حالا این کارآموزی مزخرف این وسط شده قوز بالا قوز ...یعنی این کارآموزی وقت تلف کردن به تمام معناس! تو این گرما بیرون رفتن و بعدم چندین ساعت وقت گذاشتن روی چیزی که نه خودم بهش علاقه ای دارم نه به درد اون شرکت می خوره...توی یه شرکت کوچیک و محدود...به خاطر دو واحد درس فقط! و بعدم خسته و کوفته برگشتن و به هیچکدوم از کارایی که دوست دارم نرسیدن...

و بعد تازه این کارآموزی هی هر روز یادم میاره که چرا نخواستم تو این شهر درس بخونم و کار کنم و دوباره یاد آینده ی مبهمی می افتم که با این وضعیت قر و قاطی م دارم...کجا برم؟ چی کار کنم؟ چی می شه؟ چه قدر باید صبر کنم؟

...

خدا به خیر بگذرونه...

دعا کنید برام!

---------------------------------------------------------------

پ ن1: من عاشق تابستونم...و از هر چیزی که تابستونمو خراب کنه بدم میاد...برای مثال کارآموزی! و سوسک! و نمره هایی که وسط تابستون اعلام بشن!و خیلی چیزای دیگه...

پ ن2:دوستان کسی کارای کنترلی با ای وی آر انجام نداده تا حالا؟

[ ۱۳٩٢/٤/۱٧ ] [ ٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

امروز توی اختلاف نظر انتخاباتیم با چند نفر چند تا چیز وحشتناک دیدم...

اولیش اطلاعات فوق العاده ضعیف و بی پایه و اساس و دست چندمی و بعضا کاملا غلط بعضی دانشجوای این مملکت بود...یعنی در این حد که اینقدر سرشون تو درس و کار خودشونه که هیچ وقت نمیان یه کتاب غیر درسی یا چار تا خبر و تحلیل تو اینترنت بخونن و تنها منبع اطلاعاتیشون فک و فامیل و در و همسایه و دوست و آشناهاشونه...

دومیش اینکه چه قدر چیزایی که ارزش اند و باید پاشون وایساد برای بعضیا دقیقا ضد ارزشه...خیلی هولناکه برام که می فهمم همکلاسایی که تا حالا اختلاف نظر جدی ای باهاشون نداشتم ارزشایی کاملا متفاوت دارن...شاید چون هیچ وقت حرف جدی ای با هم نمی زنیم که بفهمیم چه قدر تو معیارها و ارزش ها اختلاف داریم...

سومیش این قابلیت وحشتناک بعضی آدما برای مسخره کردنه...برای اینکه سریع به کسی که باهاشون هم عقیده نیست حمله کنن و با کلمات تمسخر آمیز یا حتی اهانت آمیز بکوبنش...اینکه هر برچسبی به مخالفاشون بزنن...

این چیزا برای من واقعا وحشتناکن...خیلی وحشتناکه که بعضیا با اون اطلاعات غلط و تحلیلای خیلی خیلی ضعیف روی اون اطلاعات غلط می خوان تصمیم بگیرن و رای بدن و رایشون تو وضعیت چندین و چند سال آینده ی هممون می تونه موثر باشه....خیلی وحشتناکه که یه سری چیزای مادی جای ارزشای اصلی رو بگیره...همون اتفاقی که برای مردم کوفه افتاد و شد آنچه شد...خیلی وحشتناکه که مدعیای اخلاق و ادب که شعارشون آزادی و احترام به حرف مخالفشونه در مورد امثال من که می خوایم به شخص خاصی که قبولش ندارن رای بدیم با تمسخر و اهانت صحبت می کنن...چهار سال پیش سر همون فتنه ی لعنتی راهم از چند تا دوستام جدا شد و مجبور شدم برای همیشه بذارمشون کنار...واقعا با درد ازشون دل کندم...دلم نمی خواد امسالم همچین اتفاقی بیفته...

حرفای توی تاکسی و وحشتناک بودن این همه نفوذ ادعاهای بی بی سی و ... تو ذهن بعضیا به کنار.اینکه همچین چیزایی بین قشر مثلا باسواد و دانشجوا باشه از همه چی تاسف آور تره...

خیلی خوشحالم که امروز آخرین روزی بود که رفتم دانشگاه و دیگه چیزایی مثل اتفاقات امروزو نمی بینم...

ولی تاسف آور اینه که ندیدن من مسئله ای رو حل نمی کنه...این چیزای وحشتناک واقعا وجود دارن...

و این واقعا وحشناکه....

---------------------------------------------------------------------

پ ن1: این چیزا رو با اشک نوشتم...دلم نمی خواد در این زمینه پوست کلفت بشم و دیدن این چیزا برام عادی بشه...هنوزم آرمانی فکر می کنم...هنوزم دیدن این این قسم ماجراها برام دردآوره...

پ ن2: دعا کنیم ... من که جز دعا کاری از دستم بر نمیاد...امیدم فقط به خداست...

[ ۱۳٩٢/۳/۱٩ ] [ ۳:۱٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

خیلی داره خوش میگذره!


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۱٢ ] [ ٥:٤٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

نمی دانم چند بار دیگر همچین اتفاقی بیفتد...

که در یک روز اردیبهشتی سبز بسیار قشنگ این همه راه را زیر رگبار تند و ناگهانی بهاری راه بروم...

آن قدر که خیس ِ خیس ِ خیس بشوم...تا عمق جان!

آن قدر که تنها عابر پیاده ی خیابان باشم...

آن قدر که این همه سرشار شوم از حس احاطه شدن در میان فرشتگانی که هر کدام یک قطره ی باران را حمل می کنند و به زمین می آورند...

----------------------------------------------------------------------------------------

از یک لحظه ی دیگرمان هم خبر نداریم...

[ ۱۳٩٢/٢/۱٤ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

از راه که رسیدم کیف و چادرمو گذاشتم رو تخت کنار حیاط. دو ساعت تمام یه سطل یه سطل آب حوضو خالی کردم و دادم پای گل و درختای باغچه. بعد  کفشو تمیز کردم به سختی، چون در چاه کف حوض باز نمی شد که بشه به راحتی این کارو کرد...

آخرشم شیر آبو باز گذاشتم و رفتم تا حوض پر از آب تمیز شد.

یعنی یه همچین کارایی می کنه آدم وقتی اعصابش خورد باشه...!

----------------------------------------------------------------------------------

تو این دو روز 10 سانت آب حوض اومده پایین...نمی دونم از کجاش داره آب می ره...من این همه زحمت کشیدم آبشو عوض کردم که تمیز باشه...خوشگل باشه...حالا داره می ره آبش!!!!

[ ۱۳٩٢/٢/۱٠ ] [ ٩:۱٧ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

عید امسال...

اولش بدو بدو...شب نخوابیدن... یه سفر زمینی سخت دو روزه... هم کاروانیایی که اصلا زبونشونو نمی فهمیدیم...بدشانسی مزخرف من... نجف... غربت امام... اشک... گرما... خاک... بعدکربلا...حرم امام حسین... باز اشک... آرامش... زیبایی... دعا... غبطه... امید... هوای عالی... هتل خوب... تحویل سال سامرا...ناامنی...غربت...دور افتادن...تنهایی...کاظمین...معطل شدن...دیر رسیدن... خسته و خاکی و با لباس پاره و کثیف حرم رفتن...صفا...نماز صبح به جماعت توی حرم...برگشت...منظره های قشنگ توی راه...نصف شب رسیدن...خونه...

بعدش یه هفته خونه...روز اول از صبح تا شب کار کردن ماشین لباسشویی...مرتب کردن خونه...حموم بعد سفر...اومدن عمو کوچیکه با خانواده...مریض شدن همه بلااستثنا...قرص خوردن و خوابیدن...نشسته نماز خوندن...دور همی شوخی کردن با مریضی...بی تکلف بودن و انحام شدن کارها توسط هر کسی که حال بهتری داشت...دختر عموی کوچولوی بامزه و شیرین زبون...برق رفتنای بی سابقه ی  وقت و بی وقت...پایتخت2...حال اومدن جیگر آدم از دیدن یه سریال حسابی و درست درمون...رفتن به سوی میز شام در حال پخش تیتراژ پایانی پایتخت...یکی دو قسمت کلاه قرمزی برای اولین بار...شرلوک هولمز...موهای تا کمر بلند شده ی من...تموم کردن مانتوی بنفش...شبا تا سه و چهار بیدار موندن...برگ دادن تدریجی درخت توت توی این یه هفته...

بسیار آهسته جمع و جور کردن وسایل...گرفتن خروس و مرغای توی حیاط و گذاشتنشون توی سبد تو صندوق عقب...حس خوب توی جاده و ماشین خودمون بودن همراه خانواده بعد از مدت ها...9 شب رسیدن...باغچه ی زیادی هرس شده ی خونه ی باباجان اینا... دختر دایی یه ساله ای که حدسای بدی درباره ی بیماریش می زنم...بیرون رفتن و خریدن یکی از سه تا کیف مورد نیاز...درختای سبز و زیاد و خیلی قشنگ اصفهان...یه شب تا صبح بیدار موندن با خواهرا و دختردایی بزرگه و حرفای مزخرف زدن...نون پنیرخیار گوجه خوردن ساعت 4 بامداد...بازم پایتخت دیدن البته توی اتاق در بسته و با صدای کم...دختردایی 5 ساله ای که از تابستون تا حالا کلی بزرگ شده ولی هنوز شیرین و خیلی دوست داشتنیه...دختر خاله ی کنکوری...اوج داغون شدن رابطه م با یکی از خواهرا...دوباره اعصاب خوردیای همیشگی...ناهار خونه ی خاله...خواب موندن و نرفتن خونه ی خاله ی مامان که این چند وقت دو بار خواب دیدم خوب شدن...کیف کردن خروس و مرغا تو حیاط  و باغچه ی بزرگ این جا...عقب افتادن از برنامه هام برای نوشتن تمرینا...صبح پنج شنبه رفتن خانواده و موندن من این جا... پرت کردن حواس خودم...نرسیدن به هیچ کدوم از کارا...دیدن آخرین قسمت پایتخت...تموم شدن پایتخت...تموم شدن تعطیلات عید...

نقطه

دوباره سر خط... همون خوبیای قبل...همون بدیای قبل...امسال عید هیچی عوض نشد...همه چیز به همون اندازه ی قبل از عید خوب یا مزخرفه... کم تر از تمام سال های دیگه خوش گذشت... تمامشو بد اخلاق بودم و مامانو ناراحت کردم... هر سال عید این بغض مزخرف زمستون تموم می شد و می رفت... امسال ولی هنوزم که هنوزه خوب نشدم...

فقط یه روز وقت دارم برای نوشتن شیش هفت سری تمرین و درست کردن یه پوستر و آماده شدن برای دوباره سر کلاس رفتن... که بعید می دونم بتونم از پسشون بربیام...

خدایا شکرت

[ ۱۳٩٢/۱/۱٥ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

دیروز یکی از همکلاسیای دبیرستانم بهم زنگ زد. یه کاری  توی دانشگاهمون داشت که قول دادم سعی کنم کمک کنم و این داستانا...موقع حال و احوال و تعریف کردن از کارایی که می کنیم یه دفعه عمیقا یاد فضای دبیرستان مخصوصا سال سوم و حسی که نسبت به بچه های کلاس داشتم افتادم؛ این که چه قدر که من نتونستم با اون آدما کنار بیام و دوستشون داشته باشم...یاد تنهاییای اون موقع افتادم.اینکه چه قدر غریب و غریبه بودم بین اون آدما...در این حد که بعد از تموم شدن مدرسه تا حالا فقط و فقط با یه نفر از اون همه همکلاسی رابطه مو سعی کردم  حفظ کنم.

الان که نگا می کنم می بینم که در مقایسه با بچه های دبیرستان چه قدر که من بچه های دانشگاهو دوست دارم! آهای! دوستای عزیز دانشگاهی! خیلی دوستون دارم! خیلی! یعنی تو دانشگاه فقط هر وقت که کسی دور و برم نبوده  احساس تنهایی کردم...ولی تو دبیرستان بین بچه ها و تو جمعشون همیشه عمیقا تنها بودم.چی کشیدم اون روزا...

یه دوره ای تو گیر و دار سختیای دوری از خانواده و دلتنگی یادم رفته بود این غربت عجیب اون روزا رو...یعنی اینقدر این شرایط جدید برام سخت شده بود که اون سختی عمیق ولی متفاوت اون روزا رو فراموش کرده بودم.ولی الان دیگه کاملا یادمه!

الان خیلی خیلی خیلی بیش تر از قبل خانواده مو دوست دارم و بودن کنارشون سرشارم می کنه از حس عمیق خوشبختی...ازون ورم قدر دوستا و هم کلاسیا و هم دانشکده ای های الانمو خیلی می دونم...چون همیشه همچین آدمایی اینجوری دور و برم نبودن...

حالا درسته که یه عالمه خاطرات مشترک داریم با اون همکلاسای مدرسه...این همه سال همکلاس بودیم...با هم بزرگ شدیم...هر چند خیلی وقت بیش تری رو با هم میگذروندیم...چیزایی که در مورد بچه های دانشگاه صدق نمی کنه...ولی بازم خیلی خیلی خیلی بیش تر دوست دارم همکلاسای الانمو!

خدایا خیلی شکرت که منو از بین همچون آدمایی نجات دادی و انداختی پیش همچین آدمایی! بین همچین دوستای گل و ماهی!

---------------------------------------------------------------

پ ن:الان فاصله ی بین دو ترمه...دو هفته س که خونه ام و یه هفته دیگه ام می‌مونم...این دو هفته و یه هفته ی فرجه ی قبل از امتحانات مثل اکثر قریب به اتفاق مواقع خونه بودن، بی نهایت دلپذیر بودند...مملو از حس عمیق آرامش و خوشبختی. پر از بیش تر المان های مورد علاقه م توی زندگی...روزهای رویایی و عالی...

خدایا بی نهایت شکرت! هرچند هیچ جوری از پس شکر این همه نعمت برنمیام...

[ ۱۳٩۱/۱۱/٦ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

همه چی ازون جا شروع شد که برادرم  یکی ازون کتابا رو از تو قفسه کشید بیرون و شروع کرد به خوندن...

اولش فقط حس خوبی داشتم ازین که داره دنیای جالب و سحرآمیزی رو که خودم 9 سال پیش برای اولین بار تجربه کردم،تجربه می کنه...

بعد کم کم شروع کردیم به حرف زدن در موردش

کم کم جزئیاتی که بعد از این همه سال فراموش کرده بودم دوباره تو ذهنم شکل گرفتن...و تمام خاطرات و تحربیاتی که مدت ها بود بهشون فکر نکرده بودم...

حتی یه شب خودمم بعد از مدت ها یکی ازون کتابا رو از طبقه ی بالای قفسه کتابم برداشتم و نصفه شبی یه فصلشو خوندم...چه قدر که اون سالا من این کارو می کردم!!! و حالا دوباره بعد از مدت ها تجربه ش می کردم...

دیشب خیلی اتفاقی تو اینترنت به یه مطلب در موردش بر خوردم...بعد وسوسه شدم که یه سرچ کوچولو کنم...و بعد...یه دفعه...پرت شدم به دنیای 9 سال پیش!...7 سال پیش...5 سال پیش...

به  جهان تمام احساسات و خاطرات و تصاویر و صداها وکلمات و تخیلات اون زمانا...به یکی از بهترین تجربیات کل زندگیم!

چیزایی که هنوزم با فکر کردن بهشون قلبم تند تند می زنه...یا گاهی اشک جمع می شه گوشه ی چشام...یه ملغمه ای از حس خوب یاد آوری خاطرات خوب با حس بد دریغ از گذشتن عمر و این همه فاصله گرفتن با اون روزا و اتفاقات...

--------------------------------------------------------

باید یه روز بشینم و تو دفترم هر چی ازون دوران یادم میادو با جزئیات هر چه بیش تر بنویسم...

شاید یه روز برای یکی دیگه ام تعریف کردم...می خوام تمام اون حس خوبو بدم به یکی دیگه...تا شاید مث من چیزایی رو تجربه کنه که کمتر کسی شانس تجربه کردنشو به دست میاره...

---------------------------------------------------------

متشکرم خدا...به خاطر تمام اون جهان شگفت انگیز و افکار عجیب و غریب و حس های خوب...و یا حتی بد!به خاطر اتفاقاتی که افتاد...به خاطر تاثیری که روی خودم گذاشت... به خاطر تجربه هایی که حتی خاطره شون می تونه این جور درونمو به جنب و جوش بندازه...

متشکرم...

[ ۱۳٩۱/٩/٢٩ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

وایساده بودیم روبروی هم...داشتیم حرف می زدیم...صحبت رسید به یه جایی که من یه سوالی پرسیدم...یه کم من و من کرد بعد با ناراحتی جواب داد...یه خبر خیلی بد بود...یه لحظه خیلی حالم بد شد...قلبم داشت از جا کنده می شد...یه قسمت خیلی با ارزش از زندگیم به یک باره نابود شده بود...تو اون لحظه واقعا حال بدی داشتم...به نفس نفس افتاده بودم...

بعد با همون حال و نفس نفس زنان از خواب پریدم...

بی نهایت خوشحال شدم ازین که همش خواب بوده...ازین که همه چی سر جاشه و چیزی از دست نرفته...یه کم طول کشید تا آروم شدم...و بعدم دوباره خوابیدم...

.........................................................................

تا حالا چندین بار اتفاق افتاده...این که تو خوابم یه اتفاق خیلی بد در حد فاجعه رخ بده و مث تو فیلما یه دفعه از خواب بپرم...اون لحظه های بعد از بیدار شدن تو این جور مواقع جزو بهترین لحظه های زندگیم بودن...اینکه بفمی یه کابوس بیشتر نبود...

کاش تو زندگی واقعی ام همینجوری بود...وقتی اتفاق خیلی بدی می افتاد...وقتی می رسیدی به بن بست...یه دفعه از خواب می پریدی و می دیدی همه ش یه کابوس بوده...

کاش می شد به همین سادگی بیدار شد...

[ ۱۳٩۱/٩/٢٢ ] [ ۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

آسمان پر از ابر می شود...ابر های سیاه حتی...همین طور می آیند و می روند...حتی چند قطره ی کوچک می خورد روی صورتت...ولی آخرش هوا بارانی نمی شود که نمی شود...ابر ها می آیند و می روند...این چند قطره حتی روی زمین هم نقشی باقی نمی گذارند...فقط امیدوار می شوی که دارد باران می گیرد..ولی نمی گیرد...سرکاری بود...امروز هم ابرها آمدند و رفتند و بارانی نبارید...

----------------------------------------------------------------

یک سر داری و هزار سودا...اینقدر که توی سرت جا نمی شوند...اینقدر که گاهی سرریز می کنند و از کار و زندگی می اندازندت...فردا امتحان داری ولی عقلت نمی رسد که ماموریت اصلی ات را ول نکنی...ولی ول می کنی و می روی دنبال یک سودای دیگر...ماموریتت را ول می کنی و می روی سراغ هزار جور کار دیگر...از دست خودت عصبانی می شوی که وقتی ماموریت به این مهمی داری همین پس فردا،باز هم تا ساعت 2 نصفه شب نشسته ای وقت تلف می کنی...ماموریت به این مهمی داری و ولش کرده ای...

---------------------------------------------------------------

کاش یکی بیاید یکی بزند توی گوشم تا حواسم برگردد سر جایش...کاش یکی چنان بزند توی صورتم که این سیم کشی های ارتودنسی دهنم را پر از خون کنند...کاش یکی یک جوری بزند که حسابی دردم بیاید...بلکه بیدار شم!بلکه بیرون بیایم ازین وهم و خیالات جور و واجوری که ورم داشته اند دارند می برند...بلکه حواسم بیاید سر جایش...بلکه برگردم سر جایم...سر ماموریتم...سر زندگی ام...واقعا لازم دارم یکی یک کشیده ی حسابی بزند توی صورتم....با تمام قدرت!

-------------------------------------------------------------

من هر چه قدرهم بد...خدا ته ته خوبیاست...که وقتی  می گویم می خواهم آدم شوم ردم نمی کند...که هی آیه و نشانه و رد و اثر می گذارد برایم که امیدوار نگهم دارد و نگذارد گم شوم...ولی من باز اینقدر بدم که یک جوری گم و گور می شوم...گیچ می شوم...نا امید می شوم...خسته می شوم...داغون می شوم...نابود می شوم...

------------------------------------------------------------

یه معجزه ای چیزی لازمه...همین جوری معمولی بخواد پیش بره از دست می رم به خدا...!

[ ۱۳٩۱/۸/٢۳ ] [ ۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

من نمی دونم تو دانشکده کی مسئول چیدن برنامه ها و کلاساس...


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٦/٢ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

خب ازون جا که حس کردم احتمالا بیست سالگی سن مهمی باشه با خودم گفتم بیام یه چیزی بنویسم که این بیست ساله شدن ثبت شه تو وبلاگم!

نوزده سالگی خیلی سن خوبی بود...خیلی...شکر خدا کلی خوش گذشت!

ولی خب از دیروز دیگه رسما نوزده سالگی تموم شد و بیست سال از روز به دنیا اومدن اینجانب گذشت...بیست سال!نمی دونم چرا به نظرم 20 اینقد زیاده!خداییش هیچ وقت فکر نمی کردم اینقد زود 20 سالم بشه!یه سال دیگه ام این حسو داشتم...وقتی 14 سالم بود...آخه کوچیک تر که بودم مامانم نمی ذاشتن موهام بلند بشه و می گفتن هر وقت 14 سالت شد بذار موهاتو بلند شه...منم اون موقع فکر می کردم که اوووووه کو تا 14 سالگی...یعنی اینقد دور بود!حالا نه تنها 14 ساله شدم و گذاشتم موهام بلند شه بلکه حتی رسیدم بیست و به قول خواهرم باید برایم گریست!

دیروز که تولدم بود یه کیک کوچولو بابا خریدن و داداشم ام چند تا بادکنک باد کرد و رفتیم لباس خوشگلامونو پوشیدیم و نشستیم با کیک و بادکنکا عکس انداختیم و بعدم کیکو خوردیم!این وسط دو تا چیز به کلی حذف شده بود!یکی کادوی تولد یکی ام شمع!بابا گفتن دو نفرتون انگشتانو بگیرید بالای کیک که 20 تا انگشت  بشه و عکس بگیریم ولی ما فرمودیم که خیلی کار بی مزه ایست و کلا تو عکسای تولد امسال هیچ نشانه ای مبنی بر سن اینجانب وجود نداشت!و اما جالب ناک ترین بخش دیروز همانا بادکنک بازی بود که با  برادرمان انجام دادیم و کلی ورجه وورجه و جیغ و داد کردیم و یاد بچگی ها نمودیم و بسی خوش گذشت!

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پ ن:مدت مدیدی بود که خواهرم آدرس اینجا رو پیدا کرده بود و می اومد می خوند یواشکی!بعدم به مامانم لو م داد و کلا دیگه حیثیت نموند برام!دیشبم که داشتم برای داداشم تو ضیح می دادم که اگه سوزن  بزنی به بادکنک می ترکه ولی اگه چنگال فرو کنی توش سوراخ می شه  و بادش خالی می شه و باحال ترین نوع ترکوندن بادکنک اینه که بگیری تو دستت فشارش بدی ناگهان ملت بهم خندیدن که عجب تجربیاتی و بابا هم گفتن برو بنویس تو وبلاگت! منم در جا خشک شدم و سعی کردم اصن به روی خودم نیارم! ازین رو می خوام آدرس و اسم اینجا رو عوض کنم هرچند کسی که بخواد پیدا کنه بازم می تونه پیداش کنه! ولی خب بهتر ازینه که دست رو دست بذارم همین جوری! بعد خب ازون جا هیچ گونه اسم خاصی برای وبلاگ به ذهنم نمی رسه و اسم کنونیشم بسی مزخرفه نیازمند ایده ها و پیشنهادات شما برای اسم وبلاگمان می باشیم! هر وقت اسمش مشخص شد اون وقت نقل مکانش می کنویم.

[ ۱۳٩۱/٥/۱۱ ] [ ٧:۱٥ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

ساعت 7صبح که می خواهم از خانه بروم بیرون چشمم می خورد به باغچه.حیفم می آید عکس نگیرم.موبایل را در می آورم و با اینکه دیرم شده یک عکس از شب بو ها و آبشار طلایی می گیرم.از خانه که بیرون می آیم؛می روم به سمت انتهای پارک دار کوچه.پارک به شدت سبز و قشنگ شده.پر از درخت های سبز بلند و چمن و گل های بنفشه.خیلی دلم می خواهد بایستم و دور پارک بگردم و عکس بگیرم.ولی نمی شود.دیرم شده.باید بروم تا به سرویس برسم.با اینکه چیزی زیر مانتویم نپوشیده ام ولی اصلا حتی ذره ای سردم نیست.یادم می آید که همچین صبح گرمی مال اردیبهشت است نه فروردین!ولی نسیم خنکی که می وزد یادم می آورد که الان همان فروردین است!توی سرویس تمام راه تا دانشگاه مخصوصا نیمه ی اول راه که هنوز توی خیابان های شهریم کلی از دیدن مناظر بهاری کیف می کنم.درخت های سبز تر و تازه!به دانشگاه که می رسم با خودم می گویم یعنی پارسال هم همینقدر قشنگ بود؟حتما بوده و من حواسم نبوده...یا حواسم بوده و  یادم نمانده...توی دانشگاه که راه می روم همین جور سرم دارد می چرخد به اطراف.درخت های توت به شدت هرس شده هنوز حتی یک برگ هم نداده اند.این درخت هایی که اسمشان را نمی دانم حسابی سبز و قشنگ شده اند.و آن یکی درخت هایی هم که باز اسمشان را نمی دانم همه جارا پر کرده اند ازین چیزهای این شکلی شان که هی باد این ور و آن می بردشان.چند تا درخت شکوفه کرده اند و شکوفه های چند تای دیگر هم ریخته.شمشاد ها یک جور سبز پررنگ قشنگی شده اند.چمن های اطراف دانشکده سبز و بلند شده اند و بقیه ی چمن های دانشگاه هم کم کم دارند به موازات شروع فعالیت آب پاش ها سبز می شوند.جا به جا بوی گل آدم را غافلگیر می کند.یک جا بوی یاس.یک جا بوی آبشار طلایی.یک جای دیگر هم البته بوی گند این درخت هایی که گل های سفید بوگندویی دارند!لابه لای چمن ها پر شده ازین گل های زردی بعد از مدتی قاصدک می شوند!و من هم می کنم و فوتشان می کنم!و لا به لای گل ها هم پر شده از پروانه های سفید.چند متر به چند متر می ایستم.یک جا برای عکس گرفتن.یک جا برای چیدن یک عدد گل نیلوفر برای خشک کردن لای کتاب.یک جای دیگر هم برای کندن یک برگ سبز یادگاری از یک درخت خیلی قشنگ.و البته حواسم هست که آسیب خاصی بهشان نزنم...بالاخره دو تا دانه بنفشه که من بکنم برای چسباندن توی دفتر نقاشی ام ضرر خاصی به طبیعت نمی زند به خدا!همین جور که ازین کلاس به آن کلاس و ازین جا به آن جا می روم توی دانشگاه یک تکه خیس عرق می شوم از شدت گرما و 2 ساعت بعد خیس از باران!باران های تند و کوتاه بهاری.که وقتی می بارند آسفال خیس کوچه و خیابان می شود آینه ی سبزی و طراوت درخت ها.و بعد از باران که هنوز یک طرف آسمان پر ابرهای سیاه است و از آن طرف دیگرش همچین آفتابی می تابد که به یک ساعت نکشیده آب جمع شده توی گودال ها هم خشک می شود.درخت های انار دارند کم کم گل می دهند.همان گل های قرمز و قشنگی که اوایل نمی دانستم گل انارند.و به درختش می گفتم درخت گل!عصر که از دانشگاه بر میگردم موقع رد شدن از خیابان ؛چه آل خجند و چه دشتستان وسط خیابان می ایستم و از بهترین زاویه به درخت های بلند و سبز دو طرف دو طرف خیابان نگاه می کنم.به پارک سر کوچه که می رسم آرام تر راه می روم تا بیشتر پارک را ببینم.دلم می خواهد کوچک تر بودم و می توانستم مثل بچگی ها بروم روی چمن ها بخوابم و غلت بزنم.وقتی می رسم و در حیاط را باز می کنم دوباره بوی یاس ها غافلگیرم می کند.نمی دانم چرا با وجود این همه بوی گل باز هم هر بار غافلگیر می شوم و ذوق زده!

بهار همین طور دارد قشنگ و قشنگ و قشنگ تر می شود.اردی بهشت اوج زیبایی بهار اصفهان می شود.و چقدر خوشحالم ازین که بر خلاف روزگاران مدرسه توی اردی بهشت هیچ امتحانی نداریم!اردی بهشت قرار است حسابی کیف کنیم با سبزی بی نهایت زمین و رگبار های بهاری و رودخانه ای که آب دارد!

فردا که بروم خانه ی خودمان احتمالا باغچه ی مان حسابی سبزشده باشد.احتمالا درخت توت برگ های کوچکی داده و بوته ی محمدی هم غنچه زده باشد.تا دو سه هفته ی دیگر زنبق ها هم گل می دهند حتما.انجیر هم بعید نیست برگ داده باشد.باید بروم ببینم فردا!

------------------------------------------------------------------------------------

پ ن1:من به شدت دوست دارم آدم مرموزی باشم در حالی که به شدت نمی توانم!همه چیز را برای همه کس تعریف می کنم و البته گاهی هم بعدش پشیمان می شوم!

پ ن2:روز اول روضه خواب بودم.روز دوم امتحان داشتم و نبودم.روز سوم رفتم مثل بقیه نشستم.یک خانومی را مامان جون گفته بودند بیاید برای کیک و چای گرفتن.با خودم گفتم حیف شد امسال ثوابش را از دادم.فردایش همان خانوم زنگ زد و گفت دو روز آخر را نمی تواند بیاید!دو روز آخر ثوابش شد مال خودم!!!

پ ن2:من واقعا تو کف این خر شانسی عجیب خودم مانده ام!به محض اینکه رفتم شدم مسئول صفحه آرایی مجله دانشکده و خواستم بروم ایندیزاین یاد بگیرم ناگهان دانشگاه یک کارگاه ایندیزاین گذاشت آن هم بر خلاف همه ی کارگاه ها روزهایی از هفته که می توانم برم!من هم با کله رفتم ثبت نام کردم!

پ ن 3:دیروز ظهر توی سلف یک کاغذ هایی می دادند دم در.یکیش را گرفتم و گذاشتم توی کیفم.بعد ازین که غذایم را گرفتم و کلی هم با خودم کلنجار رفتم که بروم بگویم این خیلی کم است یا نه (صد البته که نگفتم!ترجیح می دهم گرسنه بمانم تا اینکه بروم به آشپز بگویم من بازم می خوام!)کاغذ را در آوردم ویک نگاهی کردم.دعوت به ثبت نام اردوی جهادی بود.بسی وسوسه گشتم و بعد از غذا رفتم جزئیاتش را پرسیدم.شب هم زنگ زدم و از مامان و بابا اجازه گرفتم.امروز هم رفتم ثبت نام کردم!از همین الان دارم فکر می کنم که چه کار باید بکنم آنجا؟و البته شاید هم اصلانرفتم.از من بعید نیست این زیر همه چیززدن ها و اصلا نرفتن ها!

پ ن4:همه ی لینک هایی که توی متن داده ام را باز کنید لطفا!دیدنشان واجب است!خصوصا اگر یکی یکی و همراه با متن ببینیدشان.

پ ن5:متن اصلی همه اش مال یک روز نیست.دو سه روز ترکیب شده است!

پ ن6:خیلی جاهای خیلی قشنگ تر را چون عجله داشتم یا چون توی اتوبوس بودم یا به دلایل مختلف دیگر عکس نگرفتم.همین ها هم که هستند همه را با دوربین کم کیفیت موبایلم گرفتم.ببخشید که کیفیتشان پایین است امکانات در اختیار نبود!

پ ن7:بسی بهتر بود اگر همچین پستی را می گذاشتم برای اردیبهشت که همه جا درست و حسابی سبز شده باشد.ولی خب به نظر من این سبزی های نصفه نیمه بهارترند!اگر خیلی کامل باشند که دیگر می شوند تابستان!

[ ۱۳٩۱/۱/٢٢ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

من این عبارتو کجا خوندم؟یا کجا شنیدم؟یادم نمیاد!ولی خوشم میاد ازش:

در یک صبح دل انگیز بهاری...!

-------------------------------

امسال عید خونه بودیم...وموقع تحویل سال من داشتم مسواک می زدم!یه سبزه ی گرد خوشگل از 10 روز قبل عید داشتیم.سمنو ام من از اصفهان خریدم و به سختی و مشقت بردمش تا خونه!تخم مرغا رو با داداشم با گواش رنگ کردیم.دو تا ماهی قرمزم خریدیم که چون تنگشون سوراخ شد انداختیم تو پارچ آب...

کلا تو مدت عید فقط دو تا برنامه های تلویزیونو دیدم.چک برگشتی و خنده بازار.به اضافه ی چند تا فیلم سینمایی که الان فقط رنگو رو از بینشون یادمه!

4 روز اول عید مهمون داشتیم.4 روز دوم خودمون بودیم تو خونه.4 روز سومم اصفهان.

امسال عید بیشتر از همه ی عمرم تخمه کدو و پسته خوردم.اونقدری که زبونم زخم شد.و البته یه عالمه ام شیرینی!

امسالم مثل هر سال عید یه وقتایی باید یه ذره فکر می کردم تا یادم بیادچند شنبه س و چه قدر که من دوست دارم این حالتو!

سررسید امسالمو همون اول زدم داغون کردم!دو تا ورقاشو می خواستم بچسبونم به هم.چسب چوب از همه چی دم دست تر بود برا همین چسب چوب زدم بهش...بعدش یهو شد اصی یه وضی!کاغذش کلی چین خورد.سررسیده رو بستم که صاف شه کاغذه.بد تر تا چند تا ورق اون ور ترشم چین چینی شد!

کلا 19 هزار تومن عیدی گرفتم که 10 هزار تومنشو بابام دادن و 5 هزار تومنشم تو خونه گم کردم!

خوب بود در کل...

خوش گذشت.

همین که آدم کنار خانواده باشه از همه چی بیشتر خوش میگذره...

-------------------------------------------------------------------

عاشق هوا و طبیعت بهارم!مخصوصا تو اصفهان!اصلا همینجوری حال آدمو خوب می کنه!

[ ۱۳٩۱/۱/۱٧ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

وقت برای نوشتن ندارم.وگرنه کلی چیز بود که این آخر سالی دلم میخواست بنویسم.

عجالتا اینا رو داشته باشید:

1-انشایی که 13 سال پیش وقتی اول دبستان بودم در مورد بهار نوشتم.

2-یه پوستر قشنگ

-----------------------------------------

پ ن1:لطفا پس از دیدن مورد شماره یک در صورت برخورد با هرگونه مشکل در خوانش خط خرچنگ قورباغه ی یک کلاس اولی به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.توجه بفرمایید که نسبت به سایر همکلاسی ها خوش خط بودم مثلا!

پ ن2:چیزای زیادی از کلاس اولم دارم.دفتر انشا.دفتر نقاشی.کلا همه ی کتابا و دفترای اون سال.و دوتا چیز خیلی ویژه.یکی دفتر خاطراتم که خاطرات عید اون سالو توش نوشتم.و یکی دیگه ام سر رسیدی که ازون سال شروع کردم و به مدت 3-4 سال شاید شعرای مورد علاقمو توش می نوشتم!اگه وقت کنم اسکنشون می کنم و جاهای جالبشونو می ذارم.انشالله!

پ ن3:عید همگی مبارک!سال 1391 خیلی خیلی خوبی داشته باشید.خیلی خیلی خوب...


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

-امروز عصر که رفتم بیرون یه چند تا خورده ریز بخرم کاملا حال و هوای عید حس می شد!یه جور خوبی خیابون به شدت شلوغ بود.دستفروشا کنار خیابون بساط کرده بودن.نمی دونم به چه مناسبتی همه جا پر از صدای جوجه بود!نصف دستفروشا داشتن جوجه میفروختن و بعضیام تو خیابون جوجه دستشون بود!!همه ی اینا به اضافه ی هوای ابری و بارون نم نم و زمین خیس.و کوهای دور شهر که روشون پر برف بود و بالای سرشونم ابرای به نظر برفی.و البته هوا سرد نبود.با این که تصمیم گرفته بودم امسال برای عید چیزی نخرم ولی وسوسه شدم...وسوسه ی خرید شب عید...شده یه تیکه...حتی اگه لازم نداشته باشم!

-هر جای دیگه ای اگه بودن دلم براشون خیلی تنگ می شد.ولی الان بیشتر ازین که دلتنگ باشم ,براشون خوشحالم!

-یه فیلمایی هستن که حاضرم حتی 100 بارم ببینمشون!البته با رعایت یه فاصله ی منطقی حداقل 6 ماهه مثلا!ارباب حلقه ها ام یکی از همون فیلماس.نمی دونم دفعه چندمه دارم می بینمش!

-زمستونم گذشت و...یه برف درست نیومد...هــــعی!

-تا حالا سابقه نداشته تو جمع و تفرق قیمتا اشتباه به این بزرگی بکنم!امروز قیمت رو جلد مجله ها رو که باهم جمع زدم شد 7هزار و پونصد و دادم به فروشنده و رفتم.تو خونه یه بار دیگه که جمع زدم شد 9 هزار و پونصد!یعنی 2 هزار کم دادم به طرف!یعنی فردا پاشم برم تا اون جا 2 هزار تومنشو بدم؟یا بذارم یه وقت دیگه که شاید گذرم افتاد بهش؟تا حالا اینقد احساس حق الناس به گردن بودگی نکرده بودم!

-الان من در نظر دوستای خواهرم یه موجود بی اخلاق مزخرف و خلاصه یه غول بی شاخ و دمم!ولی اصلا برام مهم نیس چی در موردم فک می کنن!خواهرم اگه خیلی دوس داره می تونه دلیل رفتار اون روز یا امروزمو توضیح بده براشون!ولی به احتمال زیاد این کارو نمی کنه چون آبرو خودش به خط می افته!کلا داستانی داریم ما با دوستای این خواهر کوچیکه!

-امروز که رفته بودم بیرون هر چی در و دیوارو نگاه کردم اسم 2-3 تا نامزد بیشتر نبود و جبهه پایداری ای ام ندیدیم!و البته تبلیغات یه نفری که بابام به عنوان تنها راهنمایی گفته بودن به این رای نده از همه بیشتر بود!خب من پس فردا به کی رای بدم پس؟؟؟چه قد سخته!

-----------------------------------------------------------------------

پ ن:قبول دارم واقعا بیش از حد شخصی بود!

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

بعد این همه سال که به شهر غریب و خوبی ها و بدی هایش عادت کردیم حالا یک مشکل جدید از عواقب شهر غریب جلو راهمان سبز شده.

شرح این مشکل جدید ازین قرار است که مامان و بابای آدم می خواهند 12 روز بروند سفر خانه ی خدا.تارخش هم دست خودشان نیست که عقب جلویش کنند.در این 12 روز هم خود آدم کلاس دارد و باید بماند اصفهان هم خواهرها و برادرش مدرسه دارند و باید بمانند خانه.بنابر این چون خود آدم نمی تواند بماند خانه پس باید یکی را پیدا کنند که در این مدت پیش خواهرها و برادر آدم بماند.ولی ازان جا که در شهر غریب همچین کسی پیدا نمی شود و فامیل های راه دور هم همه سر کار و درس و زندگی خودشانند معضلی می شود این یکی را پیدا کردن.خاله ی بابای آدم از مدت ها قبل گفته می توانید روی من حساب کنید ولی حالا برادر شوهرش فوت کرده و شوهرش حالش خوب نیست و خلاصه خیلی هم بتواند بیاید دو سه روز.بعد یک نفر دیگر هم هست که فقط خود بابا می شناسندش.می شود دختر عموی پدربزرگ آدم.یک خانم تقریبا شصت ساله.مامان آدم ته دلش راضی نیست که خانه و زندگی اش را بدهد دست کسی که تاحالا اصلا ندیدستش.ولی گزینه ی دیگری هم روز میز نیست .اینجا آدم تصمیم می گیرد حداقل یک هفته ازین 12 روز را تقبل کند و قید درس و دانشگاه را بزند و بماند خانه.پنج شش روز باقیمانده راهم بالاخره یکی از دو تا گزینه ی قبلی یا شاید هم دو تایی بتوانند پوشش بدهند.آدم با خودش فکر می کند تمرین ها را در این مدت می شود از طریق ایمیل با بچه های کلاس رد و بدل کرد و جزوه ها را هم بعدا می گیرم و امتحان هم که نداریم...اینجوری آدم خودش را راضی می کند که یک هفته نرود دانشگاه.

ولی کلا دل آدم می گیرد وقتی می بیند هیچ کس هیچ کس هیچ کس نمی تواند بیاید چند روز بماند خانه ی آدم تا مامان و بابای آدم با خیال راحت بروند مسافرت.

از همه بد تر اینکه حتی خود آدم هم نیست...یا به سختی هست...

----------------------------------------------------------------

پ ن:کلا وقتی می خواهم یکی از تجربیاتم را تعریف کنم به جای من از آدم استفاده می کنم ناخوداگاه.سطرهای بالا را هم با نگاهی به این عادت قدیمی به طرز اغراق آمیزی پر از "آدم"نوشتم.وگرنه باور کنید خود آدم بینی مفرط ندارم!

پ ن2:عصری که از اتوبوس پیاده شدم موقع ورداشتن ساکم از تو قسمت بار سرم خیلی محکم خورد به یه لبه ی تیزی.اون موقع سر یه دقیقه دردش خوب شد.بعد ولی الان بعد چند ساعت یهو دوباره دردش شرو شد...تیر می کشه و ذوق ذوق می کنه و اینا.خلاصه اگه مردیم حلال کنید!ولی ترجیحا دعا کنید چیزیم نشه که اگه بشه همه برنامه هامون می ریزه به هم...!:دی

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

همیشه این وقت هایی که تنهایی می روم بیرون یک حس عجیبی بهم دست می دهد.حس استقلال  توام با تنهایی.حس بزرگ شدن.حس اینکه چه قدر عجیب است که من که یک روز ازین که بابا دوربین زنیت را داده بودند بهم تا خودم تنهایی خواهرم را توی جشن شکوفه هایش همراهی کنم و ازش عکس بگیرم اینقدر ذوق می کردم و حس بزرگ شدگی بهم دست می داد حالا این همه تنهایی این ور آن ور می روم و هر کاری دلم می خواهد می کنم.ولی این تنهایی را اصلا ترجیح نمی دهم به خانوادگی بیرون رفتن...کلا...هنوز عادت به تنهایی ندارم...

امروز 8 بار سوار تاکسی شدم و 1 بار هم سوار اتوبوس.نزدیک 2 ساعت هم پیاده رفتم.اول رفتم کنار سی و سه پل تا ببینم وضع آب چطوری شده.آب بود.ولی نه به اندازه ی دفعه ی قبلی که رفتم.یک جاهایی کف رودخانه زده بود بیرون از آب.مثل دفعه ی قبل پر از پرنده بود و آدم ها برایشان غذا می ریختند.امیدوارم تا بعد از عید که می خواهم مهسا را بیاورم اصفهان گردی آب باریکه ای حداقل روان باشد محض رضای خدا!وقت نبود که مثل دفعه ی قبل بنشینم و بیسکوییت بخورم و نصف هر بیسکوییت را بیندازم برای پرنده ها.زود رفتم تا به کارم برسم.نمی دانستم این مغازه ای که دفعه ی قبل با مامان و بابا آمدیم و چادر خریدیم کجاست.برای همین هم کل چهار باغ را از انقلاب تا دروازه دولت گز کردم تا پیدایش کردم.ولی بسته بود.رفتم آن دست خیابان شهر کتاب و کتاب طراحی دیجیتال برای خودم و یک تقویم برای خواهرم و دو تا روان نویس استدلر برای خودم خریدم و دوباره برگشتم سراغ آن مغازه که باز کرده بود حالا.رفتم و یک چادر عین چادر مامان خریدم برای خودم.بعد هم رفتم طرف چهار راه شکرشکن.از شکر شکن تا چهارراه نقاشی پیاده رفتم چون دفعه ی اولم بود و نمی دانستم چه قدر باید بروم تا برسم!بعد کلی که راه رفتم رسیدم به یک چهار راه ولی در کمال ناباوری دیدم نوشته چهاراه هشت بهشت و دوباره کلی رفتم تا آخر رسیدم به نقاشی.رفتم سراغ همان کتابفروشی که سری قبل آدرسش را گرفته بودم.ولی آن هم فقط یکی از کتاب های خواهرم را داشت.همان یکی را خریدم و برگشتم.

1-از سر آل خجند تا فلکه احمدباد2-از فلکه تا دروازه تهران3-از دروازه تهران تا دانشگاه4-از دانشگاه تا دروازه تهران5-از دروازه تهران تا انقلاب6-از دروازه دولت تا شکر شکن7-از نقاشی تا شکر شکن8-از شکر شکن تا فلکه9-از فلکه تا سر آل خجند...جمعا 9 بار سوار و پیاده شدم امروز!

ترم پیش برنامه ام یک جوری بود که به سرویس ها ی دانشگاه می رسیدم.هم رفت و هم برگشت.این ترم ولی فقط یک روز هفته به سرویس برگشت می رسم.بقیه روزها باید تیکه تیکه و با اتوبوس و تاکسی و پیاده برگردم.چند وقت پیش داشتم حساب می کردم.دیدم خوابگاهی ها از نظر هزینه ی رفت و آمد به دانشگاه اعم از پول  و وقت و خستگی و...خوابگاه که توی دانشگاست وتقریبا فقط نوع بین شهری اش را دارند.

اصفهانی ها هم فقط نوع درون شهری اش را دارند.

ولی من پا در هوا هم بین شهری  و هم درون شهری!

-----------------

کلا خودمم نفهمیدم هدفم ازین سطور بالا کلا چی بود؟مثلا می خواستم بگم صنف حمل و نقل درون و برون شهری کلا به من مدیونه بابت این همه مشتری ای که واسشون هستم؟یا مثلا می خواستم بگم هنوزم برام  عجیبه بعد دو سال این همه تنهایی این ور اون ور فتن؟نه...کلا چیز خاصی نمی خواستم بگم...

الان یادم اومد که از بیخ و بن یه چیز دیگه می خواستم بنویسم اصلا!چه قدر که این کی بورد ذهن آدمو منحرف می کنه...من با همون قلم و کاغذ راحت تر بودم به خدا...

می خواستم در مورد حس حال این روزام بنویسم...ننوشتم ولی دیگه...

---------------------------------------------------------------------------------

پ ن:همیشه وقتی پست های تا این حد شخصی می ذارم یه حسی بهم دست می ده مبنی بر اینکه چیزای تا این حد شخصی به درد وبلاگ نمی خوره که...کی براش مهمه این چیزا...به بقیه چه اصلا...ولی وقتی به سر تا پای وبلاگم می نگرم می بینم همش از همین شخصی نویسی های بی سر و تهه.نه که کلا شخصی نوشتن بد باشه ها.نه.ولی این مدلش که من می نویسم خوب نیست اصلا...بار مفهومی عامی نداره و ضمنا حتی به درد خودمم نمی خوره چون اصلا منعکس کننده ی حال و روز و فکر و ذکرم نبوده و نیست...چه کنم؟

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ ] [ ٩:۳٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

عجب!

یادمه چند سال پیش اینقدر برف و یخبندون می شد که اولای اسفند که برفا شروع می کردن به آب شدن کلی ذوق می کردیم!چه قدر حس عجیب و خوبی داشت که بعد از چند ماه ندیدن ذره ای گل و گیاه سبز اولین علفا و برگای سبزو می دیدم...همیشه یه اولین روزی بود که ازون روز هوا یه دفعه لطیف می شد!بهاری می شد!ولی تاقبلش سرد سرد بود...

.

اون وقت الان...حسرت برف و سرما به دلم مونده!الان حسرت به دلم مونده که مثل همون چندسالای پیش در حالی که از شدت بارش برف ته کوچه پیدا نیس نیم ساعت زیر برف راه برم و چند سانت برف بشینه روم!که تو نیم متر برف راه برم و برف بیاد تا نزدیک زانوام!که بخوابم تو برفا و به سکوت برف کوش کنم!که یه آدم برفی بسازیم با هم قد خودمون!که وقتی میایم تو خونه بدویم بریم کنار بخاری و اینقدر همون جا بشینیم که گرم بشیم!که گلوله برفی بازی کنیم و سنگر بندی کنیم و پناهگاه بسازیم !که اون قدر دور و برمون سفید باشه که چشامونو بزنه!

.

یادش به خیر یه زمانی کفش تابستونی و زمستونیمون جدا بود!الان با همون کفش تابستونم می شه تو زمستون راه رفت!

.

یادش به خیر شب می خوابیدیم صبح پا می شدیم می دیدیم 20 سانت برف اومده و مدرسه ها تعطیله!اون وقت تاظهر که هوا یه ذره گرم تر بشه باید خواهش می کردیم که مامان اجازه بده بریم بیرون برف بازی!تازه یه سال اینقد هوا سرد بود که نه می شد برف بازی کرد و نه اجازه می دادن!آخه تو سرمای منفی 30 هم برف دیگه قابلیت آدم برفی و گلوله شدن نداره از بس که یخ زدس هم اینکه اصولا نمی شه رفت بیرون!

.

یادش به خیر تو همون سرمای حتی کمتر از منفی 20 تعطیلمون نمی کردن و آفتاب نزده می رفتیم مدرسه!از خونه که می اومدم بیرون همه چی یخ زده بود!حتی هوا!تو هوا پر تیکه های یخ بود!همون زمهریر!

.

یادش به خیر هوا که یه ذره گرم می شد و برفای رو پشت بوم مدرسه آب می شد...بعد شب که دوباره سرد می شد یخ می زدن و قندیلای یه متری درست می شد.ما ام فرداش تو مدرسه از پنجره قندیلا رو می کندیم و باهاشون شمشیر بازی می کردیم!

.

یادش به خیر مردم که برفا رو از رو پشت بوم می ریختن تو کوچه کوه برف درست می شد و ما بچه هام عشق می کردیم با این کوها!سرسره بازی و تونل کندن و قس علی هذا!

.

یادش به خیر اینقد برف می اومد که دیگه نمی شد ماشینو از تو خونه دراورد!ماشینم تا وقتی هوا یه ذره گرم تر بشه تو حیاط می موندو باطریش می خوابید!

.

یادش به خیر باید همون شب اولی که برف می اومد بابا می رفتن برفای مسیرای حرکتیمونو پارو می کردن که اگه نمی کردن یا همون شب یخ می زد و دیگه نمی شد پاروش کرد یا ام فرداش پا خورده می شد و بعد یخ می زد و بعد دیگه هیچی!

.

یادش به خیر چه قدر غر می زدیم به جون شهرداری که نمیاد برفا تو کوچه ها رو جمع کنه!یا حداکثر میاد یه لایه روشو بر میداره بد تر لیزش می کنه!

.

کلا یاد برف به خیر!

الان یه جوری شده که اگه یه روز صبح از در خونه بیام بیرون و ببینم داره برف میاد در حالی که حتی 10 سانتم برف رو زمین باشه می زنم زیر گریه از شدت خوشحالی!

بعد اگه یکی ازم بپرسه چرا داری گریه می کنی می گم کارم از خنده گذشته است بدان می گریم!

[ ۱۳٩٠/۱۱/٩ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

این که نصفه شبی وقتی همه خوابند نشسته ام پشت میز پای لپ تاپ کشمش می خورم و آهنگ های اِرا گوش می کنم و پشت صحنه ی مدار صفر درجه دانلود می کنم و نوشته های 2 سال پیش لیلیت را می خوانم و در عین حال سعی  می کنم با وب کم لب تاب و چراغ مطالع ی روی میز یک عکس خوب از خودم بگیرم و اینکه با وجود لبخند رضایت اشک توی چشم های جمع شده به خاطرانواع و اقسام احساسات مختلف...

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٠/۱ ] [ ٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

4 سال پیش یه سریالی می ذاشت.اسمش مدار صفر درجه بود.

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

همه ی مان حسابی خسته ایم.همه هم پلاستیک های سنگین پر از کتاب در دست.نشسته ایم روی گاردریل های وسط پیاده رو جلوی در 17که مورد استفاده ی اصلی اش هر چه بوده حالا تبدیل شده به صندلی.منتظریم سرگروهمان بیاید و بگوید باید چه کار کنیم.اتوبوس ها ان طرف خیابان ایستاده اند و به دلیلی که برای ما نامعلوم است نمی توانند بیاییند این طرف.وسط خیابان  هم فنس های بلندی هست که نمی گذارد ما برویم آن طرف.همه بلا استثنا غرغر می کنند.بالاخره سرو کله ی مسئول گروه پیدا می شود.ما هم همگی راه می افتیم دنبالش.به شدت سعی می کنم توی شلوغی گمش نکنم.ولی نمی شود.گم کردن یک نفر خیلی راحت تر از گم کردن چند نفر با هم است.بنابر این به جای مسئول گروه سعی می کنم 4 تا از دوستان همسفرم را دنبال کنم و گم نکنم.برای رد شدن از خیابان باید برویم توی زیرگذر ایستگاه مترو.ورودی زیر گذر بدجوری شلوغ است و سرعتمان می رسد به 5-6 قدم در دقیقه مثلا.هر چه پایین تر می رویم شلوغ تر می شود.و هوا گرم تر و اکسیژن کمتر.یک جایی که باید باز هم پایین تر برویم اینقدر شلوغ است که سرعت می شود 2-3 قدم در دقیقه و هر لحظه احساس می کنم ممکن است از شدت گرما و خستگی از حال بروم.هوا هم که نیست اصلا!آن زیر تقریبا با سرعت یک قدم در دقیقه جلو می رویم ومن هم زیر لب هی خداخدا می کنم که سالم بیرون بروم ازین جهنم!روی نوک پاهایم بلند می شوم تا ببینم این تونل مخوف کی به پایان می رسد.ولی تا چشم کار می کند آدم است و هیچ جا هم سقف تمام نمی شود.توی آن هیری ویری یک دختر که گویا مال دانشگاه خودمان است دارد با یک پسر تهرانی حرف می زندو حسابی حرفهایشان گل انداخته!بعدا می فهمم گویا شماره هم رد و بدل کرده اند همان جا!توی شرایطی که هوا برای نفس کشیدن کم می آمدو همه جای همه مان خیس خیس بود!بالاخره بعد از نیم ساعت می رسیم به پله ها!توی آن شرایط پله مترادف است با:رهایی...نجات...و زنده موندیم!وقتی می رسیم بالا چند تا نفس جانانه می کشم و دوباره می دوم تا بچه ها را گم نکنم.همه جای بدنم درد  می کند.دست ها و کتفم به خاطر سنگینی کتاب ها و بقیه ی جاها هم به خاطر چاییدن بعد از رهایی!وقتی میرسیم به اتوبوس انگار دنیا را بهمان داده باشند!پرده را می بندم و چادر و روسری ام را در می آورم و درچه ی کولر را تا ته باز می کنم.بعد هم 4 امین بطری آبم را که تقریبا پر است یکجا سر می کشم.بعد از 10 دقیقه ریکاوری تازه حال من جا می اید وپیشنهاد می دهم کتابهایمان را به هم نشان بدهیم.ولی دوستان هنوز حالشان خراب است و بسته ی پیشنهادی من را موکول می کننند به نیم ساعت بعد.

--------------------------------------------------------------------------------------------

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٢/٢٤ ] [ ٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

خوب و خوش و سلامت...

خدایا شکرت

شکرت خدا

الهی شکر

الحمدلله

صدهزار مرتبه شکر

خیلی ممنون خدایا

خوب و خوش و سلامت...

خدایا شکرت

شکرت خدا

الهی شکر

الحمدلله

صدهزار مرتبه شکر

خیلی ممنون خدایا

         

پ ن1:هیچ خوشم نیومد...استاد ریاضیمون اعتراض به نمره شو توی سایت فعال نکرد...یه نمره ی فاجعه ام بهم داده که معدلمو با سر کوبوند زمین...حالا که دیگه گذشته...ترجیح می دم فکر کنم اون نمره رو خودم گرفتم تا اینکه احیانا استاد اشتباه کرده...اینجوری تلخیش کمتره باور کن...

پ ن2:یه ترم گذشت!با همه روزای تلخ و شیرینش...این یه ترم شاید پر استرس ترین و پر هیجان ترین و پر تنش ترین و ...خلاصه پر از این قبیل ترین ها ی عمرم تاحالا بود.هنوز نمی تونم درمورد خوب یا بد بودنش قضاوت کنم...باید یه کم فاصله بگیرم بعد.یه کم باید بگذره...

پ ن3:توی ادامه مطلب

پ ن 4:این دوهفته از 19 دی تاحالا خیلی خوش گذشت تو خونه...خیلی...برای همینم وقت نشد بیام و آپ کنم...الانم نمی شه شرحشو بنویسم چون خیلی خیلی خیلی می شه...تازه می فهمم قدر این همه چیزیو که دارم....خوب و خوش و سلامت...تو خونه...پیش یه خونواده ی کامل...خوب و خوش و سلامت...خدایا شکرت!


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/۱۱/۱ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/٩/٢٢ ] [ ۸:٥٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

اینجا یه سری چرت و پرت هست...پیشاپیش معذرت می خوام اگه بعد خوندنش حس کردی وقتت تلف شده.


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/٩/۳ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

همون روز اول سرماخوردم و دستمال به دست رفتم دانشگاه.در حالی که 2 دقیقه یه بار عطسه می کردم.با دماغ قرمز!

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/٧/٢ ] [ ۳:٥٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

Oh! my God! Can't...I can't understand it!

I failed....

&Now...

I'm not a conqueror...

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/٤/۱٠ ] [ ٤:٥٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

امسال

برخلاف بیشتر کسانی که دیده ام

برخلاف خیلی ها

خیلی ها

نمی توانم خوشحال باشم

از اینکه

این روزها

این روزها

همین 7-8 روز

آخرین روزهاییست

که به مدرسه می روم

ازین به بعد

ناگهان بزرگ می شوم!

و کودکی ام به همین راحتی

تمام می شود

همین روزها

به همین سادگی

مدرسه تمام می شود

و تابستان هم که بیاید

18 سال از زندگی ام

به همین سادگی

 تمام می شود

و دوستی های دبیرستان

با بزرگ شدنمان

و با فاصله گرفتن فکرهایمان

و با رفتن یکی به فرانسه و

یکی به انگلیس و

یکی به تهران

ویکی به اصفهان

ناگهان

تمام می شود

و مدرسه ای که دوستش داشتم

و7 سال کلی از عمرم را توش گذراندم

و همکلاسی ها

که تازه حالا بعد 7 سال

احساس می کنم

برای بعضی شان دلم تنگ می شود

و همه ی سوراخ سمبه هایش

و کوه و چشمه و باد

و همه ی بچه بازیهایمان

و همهی خرده مشکلات مدرسه ای

به همین سادگی

 تمام می شوند

ولی برخلاف خیلی ها

نمی دانم چرا

نمی توانم خوشحال باشم

ازین که

تمام می شود

ولی مگر می شود روی پل ها ماند؟

پل هارا برای گذشتن ساخته اند

و مدرسه هم پلی بود که همین روزها

به همین سادگی

تمام می شود

تمام می شود

---------------------------------------------------------------

حرف های ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش ازآن که باخبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

     چه قدر زود

              دیر می شود

قیصر امین پور

 

[ ۱۳۸۸/۱٢/۳ ] [ ٩:٥٤ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

یا مالک یوم الدین


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/٩/٢٩ ] [ ۸:٢٩ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

م: هه هه هه.من جلیقه ی ضد گلوله پوشیدم. ا

پ: پس مغزتو نشونه می گیرم.کیو ا

م: کلاه ضد گلوله هم دارم.هه هه هه ا

پ: اگه داری پس چرا من نمی بینم؟اصلا اگه داری پس چرا مغزت پاشید تو صورت ع؟ ا

م: زیر مقنعمه.بعدشم اگه مغزم پاشیده بود موارد زیر اتفاق می افتاد که الان هیچ کدوم اتفاق نیافتادن. ا

1-ع جیغ می کشید 2-بقیه ی بچه ها و خانوم س هم جیغ می کشیدن 3-تو بلند بلند می خندیدی 4-من الان دیگه درحال نوشتن نبودم. ا

پ: تو الان مردی.همه ی اتفاقایی که گفتی هم افتاد ولی خودت چون مردی حالیت نیست. ا

م: خب پس اگه مردم،پس تو چه جوری می فهمی چی می گم؟ ا

پ: من نمی فهمم،تو فکر می کنی داری با من حرف می زنی.من دارم بلند بلند می خندم. ا

م: باشه،قبول،ولی یادت باشه تا چند دقیقه ی دیگه می آن می گیرنت می برن اعدامت می کنن. ا

پ: نه،من 18 سالم نشده. ا

م: دو سال دیگه اعدامت می کنن. ا

پ: نه،2سال می مونم تو زندان،وقتی بزرگ شدم ولم می کنن.(اصلاح می شم) ا

م :تا خانواده ی من رضایت ندن آزادت نمی کنن.ازون جا که اونا عمرا رضایت بدن،بعد از 2 سال اعدامت می کنن. ا

پ: نه خیر،من الان بچه ام و عقلم نمی رسه دارم چی کار می کنم.می برنم،اصلاحم می کنن،بعد آزادم می کنن تا زندگی سالمی رو ادامه بدم.به خانواده ی تو هم ربطی نداره،اونا دیه شون رو می گیرن. ا

م: اگه رضایت ندن،اعدامت می کنن.اگرم اعدامت نکنن من خودم حسابتو می رسم. ا

پ: تو مردی.یعنی دستت از دنیا کوتاس،چرا نمی فهمی؟ ا

م: دستم ازین دنیا کوتاس.از اون دنیا که کوتاه نیست. ا

پ: حالا تا اون دنیا ا

م: می رم اون جا پارتی بازی می کنم تا عزرائیل زودتر بیاد سراغت. ا

پ: 1-عزرائیل به حرف تو گوش نمی کنه 2-من به حرف عزرائیل گوش نمی کنم. ا

م: هه هه هه!1-عمرا اگه بتونی به حرف عزرائیل گوش نکنی 2-عزرائیل رفیق شفیق منه وگرنه اینقد زود نمی اومد سراغم برای همینم حتما به حرفم گوش می کنه. ا

پ: هه هه هه خواهیم دید.ها ها ها.  ا

م: خواهیم دید.هه هه هه ا

پ: سوسکت می کنم. ا

م: من که مردم،چه جوری می خوای سوسکم کنی؟ ا

پ: تو حالیت نیست. ا

م: تو که بیشتر حالیت نیست. ا

پ: این جمله ی آخرهم نشون دهنده ی همینه که تو حالیت نیست. ا

م: هه هه هه.تمام حرفاتو ضبط کردم.الان یه ضبط صوت تو جیب ع هست که داره همه ی حرفاتو ضبط می کنه.این کاغذ هم که هست.37 نفرهم شاهدتو کلاس هست.می دونی با این همه مدرک چه بلاهایی می تونم سرت بیارم. ا

پ: خوب مهم نیست،کیوم(تفنگم)40 تا تیر داره. ا

م:اگه آخرش خودتو نکشی همه می فهمن که تو همه ی بچه ها رو کشتی. ا

پ: اصلحه رو می دم دست تو،بعدخودم می گم من بیرون کلاس بودم اون روز. ا

م: باشه هرکاری دوست داری بکن.ولی دوربین مخفی توی کلاسو چی کار می کنی؟کاملا ضد گلوله و ضد انفجاره،هیچ جوری نمی تونی نابودش کنی،تازه از جاشم خبر نداری.هه هه هه. ا

پ: تو خیلی خیال پردازی،هاهاها. ا

م: هستم که هستم.به تو چه مربوطه؟؟ ا

پ: به من چه واقعا؟تو یه خیال پرداز مرده ی بی اهمیتی. ا

م: خیال پرداز مرده ی بی اهمیت؟؟؟ازین عبارت دقیقا چه منظوری داشتی؟ ا

پ: دیدی  حالیت نیست. ا

م: باشه،ولی تو بگو منظورت دقیقا چی بود؟این عبارت بیش از حد توهین آمیزه! ا

پ: تو مرده ای چون من کشتمت و بی اهمیتی چون مرده ای. ا

م: قسمت دوم جملت از بیخ و بن غلطه.چون من قبل ازین که بمیرم یه عالمه کتاب نوشتم که اگه مردم بخونن بیشتر از تمام کارایی که تو توی عمرت کردی و خواهی کرد،تاثیر دارن.بنابر این بی اهمیت نیستم چون به طور مستقیم دارم روی تفکر جهانی تاثیر می ذارم. ا

پ: تو خیلی خیال پردازی.ها ها ها. ا

---------------------------------------------------------------

پ ن:.........؟؟؟ ا

[ ۱۳۸۸/٩/٢٤ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱/۱٥ ] [ ٥:٢٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب