قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

هر روز این روزهایم

پر است از تصویرهای گنگ

صداهای گنگ

خاطرات مبهمی که یادم نمی آید


هر روز این روزهایم شده مثل فیلم ها

نه ازین فیلم های دیجیتال با کیفیت دی وی دی

نمی دانم دنیا واقعا اینجوری است یا من به خاطر اینکه چشم راستم تازگی ضعیف تر شده اینجوری می بینمش

عین این فیلم هایی که با سی  پنج میلی متری گرفته باشند

با یک جور تاری مبهم

همه چیز شده عین فیلم ها

هیچ وقت زندگی ام اینقدر پر از عناصر فیلم سازی نبوده که الان هست

یک عالمه لوکیشن خوب برای فیلم برداری

از خانه ی خودمان بگیر تا ترمینال و اتوبوس و جاده و این یکی ترمینال و توی تاکسی و این خیابان ها و خانه بزرگ و قدیمی مامان جون و باباجان و پارک سر کوچه و دانشگاه

تازگی دانشگاه را که نگاه می کنم می بینم عناصر بصری قوی ای دارد

جان می دهد برای فیلم ساختن

اصلا همین ساختمان تالار ها و محوطه ی دورش تنهایی برای یک فیلم بس است

چه برسد به  کل داتشگاه

احتمالا تاحالا فیلم بردار یا کارگردانی ندیده اینجا را...

خانه ی خودمان ...نه که عناصر بصری خوبی نداشته باشد...نه...ولی پر است از چیزهای خوب معمولی...اصلا خانه ی ادم اینقدر خوب است که نمی شود توصیفش کند...از بس همه چیز خوب و معمولی است....برای همین هم خیلی بار دراماتیک ندارد و به درد فیلم ساختن نمی خورد...مگر اینکه کسی بخواهد یک خانواده ی خوشبخت و آرامش و زندگی در جریان و اینجور بچه مثبت بازی  هارا نشان بدهد!

بعد از خانه می شود ترمینال...سر و صداهای توی ترمینال و بعد اتوبوس...بعدترش می شود توی راه که اصولا آخر لوکیشن است.هر دفعه یک شکلی...یک دفعه برف می آید و گیر می کنی تو جاده...یک دفعه برق آفتاب است و پرده هایی که باعث می شوند همه ی چیزهای مشکی توی اتوبوس بنفش بشوند...یک دفعه باد و باران...یک دفعه ی دیگرش اینقدر ابرهای توی آسمان قشنگند که دلت نمی اید پلک بزنی حتی...بعضی وقت ها درخت ها همه زرد و نارنجی اند...بعضی وقت ها پر شکوفه اند....بعضی وقت ها سبز سبزند....یک بار زمین های کشاورزی کنار جاده خالی خالی اند...یک بار سر تاسر سبزند و یک بار هم زرد و سبز و بنفش و....کوه ها بعضی وقت ها پر برفند...بعضی وقت ها خشکند...بعضی وقت ها هم سر شان رفته توی ابرها و نمی شود فهمید چه خبر است آن بالا...شکل یک تکه ازجاده که عین شکل تپه هاست...ازین جاده هایی که حتی نیم متر هم برایش خاک نریخته اند یا خاک برداری نکرده اند....پیچ می خورد و بالا و و پایین می رود لای تپه ها...با تپه ها می روی بالا....با تپه ها می آیی پایین...

بعدش دوباره ترمینال...که مثلا بستگی دارد اتوبوس کجا مسافرهایش را پیاده کند...اگر این طرف پیاده کند مسیر فیلم برداری می شود از توی ترمینال و بین مغازه ها و مردم جورواجوری که منتظر نشسته اند و اگر هم آن طرف پیاده کند می شود فضای باز و زمین اسفالت و آدم هایی که تازه پیاده شده اند و یادارند ساک هایشان را می کشند یا هم منتظرند که احتمالا یک کسی بیابد دنبالشان...

بعدش تاکسی های ترمینال و خیابان های ترمینال تا خانه ی این جا...مخصوصا آن خیابانی که اسفالت کفش از بس صاف شده برق می زند...و آن خیابان باریکی که دو طرفش درختهای بلندی اند که سرشان تقریبا به هم رسیده  و نزدیک های وسطش,همان جا که پارک هست  باید به راننده گفت بپیچد سمت چپ و بعد  هم برود توی کوچه ی اولی یا دومی...خیلی فرقی نمی کند...خانه ی مامان جون و باباجان توی هر دوتای کوچه ها در دارد.

کوچه هم نسبتا جای خوبی است از نظر بصری.یک طرف کوچه پای دیوار خانه ها سر تا سر باغچه است و پر درخت و این جور چیزها...پاییز که باشد برگ درخت ها می ریزد توی کوچه و اکر باد بیاید می شود عین این فیلم هایی که یک دختر چادری دارد توی یک کوچه راه می رود و دورش توی هوا...روی زمین...هیمن جوری پر برگ است.بهار و تابستان هم که باشد سبز است و با صفا...و زمستان که خشک و خالی باشد جان می دهد برای این فیلم هایی که می خواهند سردی و خشکی فضا را بکنند توی چشم بیننده.

خانه ی  مامان جون و باباجان که به اختصار ازین به بعد بهش می گویم خانه ی اینجا...یک خانه ی 400 متری نسبتا قدیمی حدودا 40-50 ساله شاید...یک حیاط بزرگ با یک ایوان بزرگ و تخت و حوض و باغچه ی بزرگ و درخت های کاج خیلی بلند و درخت مو ای  که شاخه هایش خودشان را از کاج ها کشیده اند بالا و از آن بالا آویزان شده اند....بوته ی یاس ...بوته ی آبشار طلایی...سرو چاق و کوتاه جلوی باغچه...یک باغچه ی به هم ریخته... کاغذ دیواری های قدیمی با گل های ریز...اتاق هایی که طاقچه های پر نقش و نگار دارند...طاقچه های تقریبا پر از کتاب...مهمون خونه که دور تادورش پر مبل های قدیمی است...و در حالت عادی یعنی وقتی مهمانی نباشد همیشه درش بسته است...ساعت بزرگ و پاندولی توی هال...که سر هر ساعت یک جور خوشگلی! دنگ دنگ می کند...دیوار ها که بدون توجه احدی به اصول دکوراسیون داخلی!!! پرند از انواع قاب و پوستر که رویشان شعر و آیه و حدیث و این جور چیز ها نوشته...پاسیوی خانه که بدون هیچ در و سپریتوری! مستقیم چسبیده به حال و پر است از انواع گلدان هایی که مامان جون هر روز با آب پاش ابشان می دهند.یک حوض هم وسط پاسیو هست که همیشه به جای اب تویش گلدان بوده و هست...و در اتاق فعلا من که باز می شود تقریبا توی این پاسیو...میز گرد گوشه ی هال و تلوزیون ال سی دی سی و دو اینچی رویش که اصلا به این خانه نمی آید...یک اشپزخانه ی بزرگ با کابینت های قدیمی ای که حتی توی فیلم ها هم ندیده ام...و روی کابینت ها که همیشه پر از خرده ریز است و نامرتب...یک آشپزخانه ی بزرگ و شوغ به سبک غیر امروزی...در های داخلی خانه که همه چوبی اند...قهوه ای پر رنگ و جلا خورده...با شیشه های رنگی که هر وقت نور بهشان بخورد دیوار یا فرش نزدیکشان را رنگی می کنند...یک زیر زمین تاریک و بزرگ پر از کمد ها و صندوقچه های قدیمی... ازین خانه هایی که اگر میز من و خاله ام و دم و دستگاه های الکترونیکی رویشان و تلوزیون توی هال و چند تا خرده ریز توی اشپزخانه و چند تا جیز دیگر که خیلی هم نیستند را از تویش برداری کاملا گم می شوی تو زمان...خداییش جان نمی  دهد برای  فیلم ساختن؟

پارک سر کوچه هم جای بدی نیست....یک پارک کوچک با درخت های بلند و چمن و گل...ازین پارک هایی که بچه ها دوستش ندارند چون تاب و سرسره ندارد...یک پارک که هر روز از وسطش رد می شوم.

کوچه ی بعد از پارک که از تویش میان بر می زنم  تا زودتر برسم به ایستگاه اتوبوس...کوچه ای که مامان هم وقتی هم سن بوده هر روز ازش میان بر می زده...

دانشگاه هم که هر چی بگویم ازش کم گفته ام...هرچه می گذرد بیشتر خوشگلی اش را می فهمم...اصلا بیشتر وقتی توی دانشگاه باشم حس می کنم زندگی ام شده مثل فیلم ها...

زندگی ام شده مثل فیلم ها

نه ازین فیلم های دیجیتال با کیفیت دی وی دی

نمی دانم دنیا واقعا اینجوری است یا من به خاطر اینکه چشم راستم تازگی ضعیف تر شده اینجوری می بینمش

عین این فیلم هایی که با سی  پنج میلی متری گرفته باشند

با یک جور تاری مبهم

همه چیز شده عین فیلم ها

هیچ وقت زندگی ام اینقدر پر از عناصر فیلم سازی نبوده که الان هست

یک عالمه لوکیشن خوب برای فیلم برداری

یک عالمه بار دراماتیک

کلی داستان و محتوا و مضمون

یک عالمه تنش و گره و ازین جورچیزهایی که فیلم ها لازم دارند

کلی دیالوگ های  بعضا قوی

کلی آدم های جورواجور که هر کدام قصه ای دارند برای خودشان

از کسی که توی اتوبوس کنارم می نشیند و بعضی وقت ها قصه اش را تعریف می کند بگیر تا خانواده و فامیل و هم کلاسی ها و هم دانشکده ای ها و هم دانشگاهی ها و استادها و آدم های توی پارک و توی خیابان و دوست های قدیمی و دوست های جدید و دوست های همیشه و حتی خودم...

یک عالمه شعر و ترانه

که خیلی هایشان کاملا مناسبند برای توصیف حس هایی که هیچ جور دیگری نمی شود بیانشان کرد

کلی موسیقی متن...

از موسیقی متن ناخواسته ای که راننده توی اتوبوس می گذارد بگیر تا انواع خواسته اش که با هدفون گوش می کنم و صداهایی که وقتی سر کلاس نشسته باشیم از کلاس بقلی می آید و هر کس نداند فکر می کند دعوایی تظاهراتی چیزی است و سکوت همراه با فقط صدای پای خودم وقتی سر ظهر بخواهم از کنار کتابخانه بیندازم توی جاده ابریشم و بروم سمت تالارها و صدای انبوه کلاغ های پارک سر کوچه و صدای زنگ موبایلم که مدت هاست عوضش نکرده ام و صدای خندیدن ها و حرف زدن های یک مشت آدم توی یک فضای بسته مثل تریا برق و صدای همهمه ی همیشگی توی مسجد دانشگاه و صدای باد و باران روی شیشه ی پاسیو و یک مشت صداهای معمولی دیگر...

یک عالمه فلش بک...

که البته شاید از نظر اصول فیلم سازی این همه فلش بک خوب نباشد برای یک فیلم...ولی به نظر من سطح کار را می برد بالا...توی فلش بک ها چیزهایی هست که توی متن فیلم نیست...یعنی هست ولی مال قسمت های قبل تر فیلم است مثلا...و خیلی جاها یعنی بیشتر جاها این فلش بک ها چه از نظر عوامل بصری و سمعی چه از نظر بار دراماتیک و مضمون و محتوا قوی ترند نسبت به  حالاهای فیلم...

نمی دانم چرا این روزهایم شده شبیه فیلم ها

نمی دانم به خاطر ضعیف ترشدن چشم راستم است

یا به خاطر محیط های متفاوت تر از همیشه

یا مثلا به خاطر قیافه ام که تازگی حس می کنم فرق کرده باقبلا

یا به خاطر این همه تغییر و تنش

یا شاید اصلا زندگی ام شبیه فیلم ها نشده باشد

شاید دارم حرف مفت می زنم مثلا

شاید هم هیچ کدام

شاید فقط  باید عید بشود تا همه چیز خوب شود و برود سر جای خودش...

----------------------------------------

پ ن١:معمولا زیاد چرت و پرت می نویسم....این هم یکی از همین چرت و پرت های زیاد!که مثل بقیه شان خیلی ارزش جدی گرفته شدن ندارد....

پ ن بی ربط:ارمغان تاریکی را دوست داشتم...خیلی...کاملا هم می دانم چرا!دلایل زیادی وجود دارد برای دوست داشتن این فیلم...و تایید اینکه فیلم خوبی بود.

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ ] [ ۳:٤٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب