قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

خوب و خوش و سلامت...

خدایا شکرت

شکرت خدا

الهی شکر

الحمدلله

صدهزار مرتبه شکر

خیلی ممنون خدایا

خوب و خوش و سلامت...

خدایا شکرت

شکرت خدا

الهی شکر

الحمدلله

صدهزار مرتبه شکر

خیلی ممنون خدایا

         

پ ن1:هیچ خوشم نیومد...استاد ریاضیمون اعتراض به نمره شو توی سایت فعال نکرد...یه نمره ی فاجعه ام بهم داده که معدلمو با سر کوبوند زمین...حالا که دیگه گذشته...ترجیح می دم فکر کنم اون نمره رو خودم گرفتم تا اینکه احیانا استاد اشتباه کرده...اینجوری تلخیش کمتره باور کن...

پ ن2:یه ترم گذشت!با همه روزای تلخ و شیرینش...این یه ترم شاید پر استرس ترین و پر هیجان ترین و پر تنش ترین و ...خلاصه پر از این قبیل ترین ها ی عمرم تاحالا بود.هنوز نمی تونم درمورد خوب یا بد بودنش قضاوت کنم...باید یه کم فاصله بگیرم بعد.یه کم باید بگذره...

پ ن3:توی ادامه مطلب

پ ن 4:این دوهفته از 19 دی تاحالا خیلی خوش گذشت تو خونه...خیلی...برای همینم وقت نشد بیام و آپ کنم...الانم نمی شه شرحشو بنویسم چون خیلی خیلی خیلی می شه...تازه می فهمم قدر این همه چیزیو که دارم....خوب و خوش و سلامت...تو خونه...پیش یه خونواده ی کامل...خوب و خوش و سلامت...خدایا شکرت!


پ ن3:نوزده دی آخرین روز ترمه.یعنی آخرین امتحان.اون روز به شدت حالم خوبه.چون قراره 3 هفته برم خونه!!!!موقع لباس پوشیدن هرچند هنوزم می شه یه جوری همون لباسای همیشگی رو بپوشم به بهونه ی کثیف بودنشون مانتوی مهمونیمو می پوشم  که برم دانشگاه!از در که میام بیرون برای اولین بار می شه یه نفس عمیق بکشم اول صبحی...آخه شب حسابی بارون اومده!!!!هوا به جای بوی دود همیشگی بوی بارون می ده!کاملا شاد و سرخوش می رم سوار سرویس دانشگاه  می شم.برای اولین بار بعد 3 ماه و 19 روز یه حس خوبی داشتم...حس پُر بودن...حس اینکه  زندگیم پره...من پرم...توی متن چیزایی ام که داره دورم میگذره...خیابونو حس می کنم...درختارو...بارونو...آهنگی رو که دارم گوش می کنم...آدمایی رو که می بینم...خودمو...زندگیمو.......از اون خیابون دو طبقه هه میشه دانشگاهو از دور دید...یعنی نمی شه دید امروز...به ندرت می شه دید...همیشه دود و غبار نمیذاره دیده بشه...ایندفه مه و ابر!!!!وقتی می رسم دانشگاه اول می رم کتابخونه و کتابایی رو که برای تحقیق فارسی گرفتم پس می دم.بعد می رم که از خودپرداز تو کتابخونه یه کم پول بگیرم... پولو می گیرم و همینطور رسیدو...همین جوری که دارم از کتابخونه میام بیرون و میرم سمت تالارا رسیدم می خونم...وای می سم...بر می گردم...دوباره میرم سر خودپرداز و یه موجودی می گیرم...یه کم عجیبه...225 هزار تومن زیادی توحسابمه!با زنگ زدن به بابا معلوم می شه این پولو بابا برام نریختن...احتمالا ازین اشتباهای بانکه و تا یکی دو روز دیگه خودش کسر می شه.وقتی میرسم جلوی تالارا 10 نفری از دخترای برق جمعن..می رم و و هف هش ده تایی سلام می کنم...دیگه خیلیا رو میشناسم...بعدم اندکی دو پی می زنیم دور تالارا و...(پی=عدد پی که معرف حضورتون هست؟).امتحان یه امتحان تستی 35 سواله ی تا حدودی خنده داره...سر جلسه ام به خاطر سوژه هایی که بچه ها و همینطور استاد پیش میارن چند باری به خاطر خنده ی دسته جمعی امتحان میره رو هوا!بعد امتحان تحقیق تفسیرمو می دم به استادمونو و اصلنم به روی خودم نمیارم که آخرین باریه که می بینمش و ترم دیگه ازین دانشگاه میره...استاد خوبی بود...بعد با بچه ها میریم سایت و یه عالمه وقت تلف می کنیم.بعد میریم پشمک می خریم و با وضع فجیعی می خوریم!بعدم میریم که بریم خونه...از اتوبوس که پیاده می شیم قبل تاکسی سوار شدن میرم بانک دور میدون تا ببینم اون225 تومن چی شد. 5گردش آخر حسابو که می گیرم می بینم دو هفته پیش ریخته شده به حسابم.توی بانک رفتن ام فایده نداره و میگن باید بری همون شعبه ای که کارتو ازش گرفتی...شک می کنم یه لحظه...برگردم برم دانشگاه ته و توی اینو دربیارم؟؟؟شاید مال یه بنده خدایی باشه و پولشو لازم داشته باشه...یا بذارم برای 3 هفته دیگه؟دیر شده دیگه...نمی شه برگردم دانشگاه...سوار تاکسی می شیم و میریم خونه...بعد ناهار و نماز  دوباره همون لباسای مهمونیمو می پوشم که برم ترمینال و ......برم خونه!!!!خونه ی خودمون!!!!از بس زود می رم ترمینال یه عالمه وقت...بیشتر از نیم ساعت تو ترمینال می چرخم تا بالاخره اتوبوس میاد و طبق معمولم یه ربع دیر تر از ساعت روی بلیت حرکت می کنه...ساعت سه و نیم...توی جاده مهه و زمینم خیسه...برای همین اتوبوس خیلی تند نمی ره...فکر می کنم احتمالا به جای سه ساعت و نیم چهار یا چهارساعت و نیم تو راه باشم...فیلم مزخرفی که اتوبوس میذاره و حتی یادم نمی مونه اسمشو نمی ذاره بخوابم با وجود اینکه خیلی خوابم میاد.گوشیا رو میذارم تو گوشم و آهنگ گوش می کنم...بیرونو نگاه می کنم...همه جا خیسه...ابره...مهه...یه حس خوبی داره...بقل دستیم یه دختر جوونیه که بر خلاف خیلی وقتای دیگه اصلا دلم نمی خواد سر صحبتو باهاش وا کنم...یه ژاکت کرمی تنگ کوتاه پوشیده به جای مانتو...مواش یه جور خیلی خیلی زیادی اصلا زیر شال مسخرش نیست...با همه ی مردا مخصوصا پسر جوونی که پشت سرمونه خیلی راحت حرف میزنه و شماره میده...یه کم حرکاتش مشکوکه...کیفمو یه جوری میذارم که حتی اگه خوابم برد اگه کسی خواست بهش دست بزنه بیدار شم...به قول معروف همه زندگیم تو این کیفه آخه!اتوبوس خیلی یواش میره...کم کم شب می شه در حالی که هنوز به وسط راهم نرسیدیم!از گوگد بارون شرو میشه...خیلی تند...بعد می شه یه چیزی بین برف و بارون...خیلی شدید...دارم به این فکر می کنم که من چه قد از عمرمو تو راه بودم...خیلی...اصلا وقتی مامانت اهل یه شهر باشه و بابات اهل یه شهر دیگه و بعدم تو یه شهر دیگه زندگی کنی می شی بچه سفر...سرعت اتوبوس هی کمتر میشه...دیگه دلم نمی خواد آهنگ گوش کنم.گوشیا رو از تو گوشم در میارم و بساطشونو جمع می کنم می ذارم تو کیفمو سعی می کنم بیرونو نگاه کنم...یه جور هیجان باحالی داره!شبه و بارون داره  کم کم به برف تبدیل می شه.صاف تر میشینم و از بالای صندلی جلویی سرک می کشم تا جاده رو از پنجره ی جلوی اتوبوس ببینم...شیشه بخار کرده و به خاطر زاویه دیدم نمی تونم تابلو هارو بخونم بفهمم کجاییم.کم کم چیزی که داره میاد کاملا تبدیل می شه به برف و هی هم شدید تر می شه...حالا دیگه همه تو اتوبوس دارن سرک می کشن ببینن چه خبره...همین جور داره برف میاد...سرمو می چسبونم به شیشه ی بقل و دستامو میگیرم دور صورتم تا نور قرمز توی اتوبوس باعث نشه بیرونو نبینم...برف خیلی زیاده...کنار جاده کاملا سفیده...و کف جاده...سرعت اتوبوس همینجور کم و کم و کمتر می شه...تا تقریبا وای میسه...ساعت شیش و نیمه...اتوبوس هرچی گاز میده جلو نمیره...اتوبوس شلوغ می شه...نمیشه دیگه با بقل دستیم حرف نزنم...میگم کاش گیر نکنیم تو برف امشب!اتوبوس به سختی یه کم دیگه میره جلو...همه صداشون در اومده...خب زنجیر چرختو ببند اقا...یه کم ترسیدم ازاینکه نکنه گیر کنیم تو برف ولی نگاه می کنم و میبینم سواریا هر چند کند ولی دارن راحت رد می شن...پس اینم اگه زنجیرشو بببنده حله...وقتی بالاخره وای میسه برای بستن زنجیر نه  ترسیدم نه هیجان زده...فقط معذبم!!!قبل از بیرون اومدن از خونه کلی آب خوردم و حالا اون همه آب خوردن کار دستم داده...به هیشکی ام که نمیشه گفت!!!!نمیخوام زنگ بزنم به مامان و بابا و نگرانشون کنم...بقل دستیمم می گه زنگ نزن..بذار هفت که شد خودشون زنگ می زنن بعد اون موقع بهشون بگو که وضع جاده چه جوریه و وایسادیم...ولی نزدیکای هفت که می شه دیگه خودم طاقت نمیارم...واقعا لازم دارم زنگ بزنم...من نگرانم و مطمئنم از نگرانی درم میارن...همین طورم میشه...و البته یه راهکارم بهم پیشنهاد میدن برای اون قضیه ی سِرّ مگو!!!که نمی دونم چرا به فکر خودم نرسید...می گن رسیدی خمین به راننده بگو یه جای مناسب نگه داره... بعد از تلفن زدن به خونه خندم می گیره از اینکه نگران شده بودم...به خودم می گم هی!بچه ی سفر!!!اولین بارت نیست که شب و برف وگردنه و گیر کردن می بینی!فقط اولین بارته که تنهایی...که تازه نیستی...که همیشه خدا هست...500 تا صلوات و 5 هزار تومن صدقه نذر می کنم که اتوبوس راه بیفته و امشب برسم خونه...تقریبا بعد نیم ساعت توقف بالاحره راننده و کمک راننده و چند تا از مردای توی اتوبوس موفق می شن زنجیر چرخو ببندن...بالاخره اتوبوس راه میفته ولی با سرعت خیلی کم...کمتر از 40 تا شاید...یه مرد نسبتا مسن تو ردیف کناریمون نشسته که هی می گه تازه الان می رسیم به گردنه اصلی...اونجا بدتره...الان قیچی می کنه...الان سر میخوره...امشبو موندیم...سعی می کنم گوش نکنم به حرفاش...خیلی ام فضوله...وقتی من و بقل دستیم که حالا از بس حرف زدیم فهمیدم 29 سالشه و زبان فرانسه دانشگاه ازاد(از سر و وضعش معلوم بود باور کن!)می خونه و پدرش فوت کرده و مادرش ازون آدماییه که به شدت نگران می شه و اهوازیه و اصفهان زندگی می کنه و دانشجوی اراکه و...اینا داریم با هم حرف می زنیم بر می گرده و زل زل نگامون میکنه...منم وقتی می فهمم رومو می کنم اون ور و بیرونو نگاه می کنم...به بقل دستیم می گم بیا با هم بریم بگیم خمین نگه داره...من تنهایی روم نمی شه...اولش میخنده ولی بعد میگه میگه آره اتفاقا منم شدیدا باید برم و دیگه نمی تونم تحمل کنم...ولی بذار وقتی رسیدیم خمین بگو...زاویه ی بقل دستیم برای خوندن تابلوا مناسبه و اون میخونه به من میگه...2 دقیقه یه بار صدای موبایلم در میاد..اس ام اس...بابا ومامان و خاله و دوست و آشنا و...یکی می پرسه کجایی؟یکی سعی میکنه سرمو گرم کنه...یکی می پرسه جاده چطوره؟یکی می پرسه مگه یخبندونه؟بالاخره چراغای شهرو از دور می بینیم و و بعدم می رسیم...به شهر!به بقل دستیم  میگم من پا می شم به راننده میگم توام دنبالم بیا که بفهمه فقط من نیستم.بعد پا می شم و بعد از اینکه کلی دستم می ره و تو چش و چار و کله و موای دو سه ردیفی که مجبورم دستمو بذارم رو صندلیاشون تا برسم جلو ی اتوبوس بالاخره می رسم جلو...به جای یه نفر چار پنچ نفر نشستن کنار راننده...می گم ببخشید...چند تاشون بر می گردن...می گم می شه تو خمین یه جا نگه دارین چند نفر میخوان برن دستشویی!...میگن باشه...وقتی بر میگردم می بینم بقل دستیم دنبالم نیومده بود...نامرد!آب شدم از خجالت! بالاخره اتوبوس یه جا نگه میداره و میگه هر کی میخواد بره پایین بره...من و بقل دستیم نیم خیز می شیم و نگاه می کنیم ببینم کس دیگه ای ام پا می شه یا نه...هیشکی پا نمی شه...سریع می دویم می ریم پایین...یه مسجد یا شاید حسینیه س که برقم نداره...کمک راننده ام دنبالمون میاد...میگه کیفاتونو بدین من می گیرم...می گم نه...وسایل اون دختره رو می گیرم می گم من وای میسم توبرو بعدم تو وسایل منو بگیر...کمک راننده هه غرغر میکنه و آروم میگه ساک و چمدونتونو گذاشتین تو اتوبوس پیش ما اونوقت اعتماد ندارین...وقتی سوار اتوبوس می شیم همون مرد مسنه که ردیف کناریمون بود و اصلا خوشم نیومده بود ازش داره غرغر می کنه که پس چرا راه نمی افته...چه قد طولش دادن...بد بد نگاش می کنم و میرم می شینم...اتوبوس راه می افته..حالا دیگه همه چی مرتبه...چون ساعت از هشت گذشته دیگه حسابی زنگ خور موبایلا رفته بالا...یکی به شوخی داره پشت تلفن وصیت می کنه برا دوستش...چند نفری می خندن...منم همین طور...دیگه همه چی مرتبه...اتوبوس داره یواش یواش میره...برف داره تند تند میاد...و البته کلی ماشینم تو برف گیر کردن که از کنارشون رد می شیم و میریم...در حالت عادی ازین تیکه به بعد نیم ساعت بیشتر طول نمی کشه ولی  با این وضع حدس می زنم احتمالا نزدیک دو ساعت طول بکشه...اوضاع بحرانی رد شده و دیگه ام لازم نیست با بقل دستیم حرف بزنم...یه بیسکوییت باز می کنم می خورم و جواب اس ام اس میدم و بعدم دوباره می رم سر اهنگ گوش کردن...از بس خسته ام با وجود صدای آهنگ تو گوشم یه ربعی خوابم میبره شاید و با صدای اس ام اس بعدی بیدار می شم.اتوبوس همین جور آروم آروم میره...برفم همون جور به شدت می باره...وقتی نزدیک اراک می شیم خیلی زودتر از وقتای معمول زنگ می زنم بابا که بیان دنبالم...هم به خاطر اینکه دقیقا نمی دونم کجاییم و یه کم اشتباه می کنم تو براورد فاصله همم اینکه می گم شاید به خاطر برف رسیدن بابا به ترمینال بیشتر طول بکشه...نزدیک ترمینال چند تا از مردای توی اتوبوس از جمله همون مرد مسن مذکور می گن نرو ترمینال...برو تو شهر...دیگه کسی حرف منو گوش نمی کنه که می گم برو ترمنیال...اونجا اومدن دنبال من!!!!فقط جلوی تر مینال اون ور جاده نگه می داره و میگه هر کی میخواد پیاده شه...فقط من و یه نفر دیگه پیاده می شیم.و اتوبوس میره...شرایط بدجوریه...کنار جاده...تاریک...هی ماشینا میان جلوم بوق می زنن...چمدونم که هم خیلی سنگینه هم کشیدنش رو برفای کنار جاده سخت تر شده...می خوام زنگ بزنم به بابا که خوشون زنگ می زنن.می گم که کجام.تا جایی که بشه میان نزدیک اونجایی که هستم ولی بیشتر نمی شه...خیلی بدجا پیادم کرده...از دور ماشینو میبینم و با حداکثر سرعت ممکن می رم سمت ماشین...بالاخره می رسم...بالاخره...ساعت ده شب...برادرمم تو ماشین صندلی عقب نشسته...رو بخارای شیشه با انگشت اسم منو نوشته...بالاخره و میرم و می رسم خونه...بعد دو هفته...بعد 7 ساعت توی راه...خیلی خوشحالم...خیلی خسته ام...لباسای مهمونیم حسابی چروک شده بعد 7 ساعت نشستن...جورابام خیسه به خاطر راه رفتن تو برف با کفش نامناسب...ولی خوشحالم...خیلی...بالاخره رسیدم خونه و سه هفته می مونم...پیش خونواده..توی خونه...

[ ۱۳۸٩/۱۱/۱ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب