قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

بغض...بغض...زخم...درد...یک درد قدیمی...یک زخم قدیمی تر...دندان هایی که روی هم فشار می دهی...انگشت هایی که گره می کنی...چشم هایی که اول سرخ می شوند و بعد هم خیس...قلبت که تند تند می زند............

آهی که می کشی...و به این نتیجه می رسی که نمی توانی بنویسی اش...

فقط یک جمله...

اللهم عجل لولیک الفرج...

سعی می کنی آرام باشی...انرژی ات را باید نگه داری...هنوز خیلی از راه مانده...ولی این بغض را نگه میداری...تا قوت راهت باشد...و...بارالها چراغ از تو!

           

پ ن:داغ...به دل آدم می ماند...

پ ن 2:چون از سربسته و مبهم نوشتن خوشم نمیاد می خوام سعی کنم قضیه رو باز کنم...ولی واقعا خیلی سخته...دلم می خواد یکی باشه بشینه روبروم تا همشو از اول تا آخر براش بگم...نوشتن خیلی سخته...ولی سخت تر ازون پیدا کردن اون کسیه که بشه نشست و براش این حرفا رو زد...شک دارم گفتنشم ساده باشه...

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٠ ] [ ۳:٠٦ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب