قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

هر سال...


هر سال...دقیقا هر سال می رسی به هم چین روزهایی وهر سال هم یک جوری ردشان می کنی...یک سال مشکی می پوش یک سال نمی پوشی...یک سال بیشتر می فهمی...یک سال چون یک جایی فریاد زده ای و هیچ کس نشنیده...چون پشتت را خالی کرده اند...چون نشسته ای و برای خودت گریه کرده ای که چرا هیچ کس نیست مرا یاری کند بیشتر درک می کنی...یک سال فقط به خاطر آفتاب توی چشمت ظهر عاشورا اعصابت می ریزد به هم...یک سال فقط چون درکل حال و روز خوشی نداری بیشتر گریه می کنی...یک سال تصمیم می گیری حماسه ی حسینی بخوانی و نمی خوانی...هر سال یک جوری آمده و رفته...یک سال هیچی نفهمیدی و یک سال دیگر یک ذره یک چیزهایی حالیت شده...و هر سال هم فرق داشته با سال قبل...هر سال بزرگ تر شده ای...هر چند هیچ وقت یادت نمی رود روزهایی که واقعا بچه بودی وواقعا وقتی روضه می خواندند دلت می سوخت و یواشکی گریه می کردی...هر چند شاید چیز زیادی هم نمی دانستی...ان سال را یادت است که برادرت 6 ماهش بود و موقع روضه ی علی اصغر فکر کردی اگر برادر من بود...آن سالی که ...ولی کمتر فکر کردی که اگر من بودم...یعنی اصلا یک ذره هم فکرش را نکردی...یا اگر فکر کردی واقع بینانه نبود...توی فکرهایت یک مرد بودی که می رفتی و می ماندی و...

------------------------------------------------------------------------------

ولی حالا که مثلا بزرگتر شده ای...می خواهی بنشینی و درست حسابی فکر کنی به داستان...همه ی چیزهایی که یاد گرفته ای را هم می گذاری جلویت...هرچه از داستان کربلا می دانی...هر چه فیلم خوب دیده ای در این مورد...هر چه کتاب خوانده ای از دا گرفته تا بیوتن و تمام کتابهایی که به ظاهر بی ربط بوده اند...آن سالی را هم فهمیدی چه حس و حالی دارد وقتی سر یک موضوع ساده که حق با تو است همه پا پس می کشند و چون حوصله  دردسرندارند...تمام عزاداری ها و روضه هایی که رفته ای و چیزهایی که ازشان یاد گرفتی...همه ی مواقعی که ایستاده ای در برابر ناحق و کوتاه نیامده ای...همه ی وقت هایی که پا پس کشیده ای... امسال که با مختارنامه یک کمی رفته ای توی آن حال و هوا و هم بیشتر چیزفهمیده ای از داستان و هم خیلی چیزهای دیگر...هر چه از تاریخ می دانی...قصه ی صفین...قصه ی عاشورا و...پارسال هم که از همه مهم تر...اینکه دعوا باشد...مه باشد...غبار باشد...دوستان و حتی فامیلت اشکت را دربیاورند...حق را بدانی...نتوانی به کسی ثابتش کنی چون اطلاعاتت کافی نیست و خیلی بحث کردن بلد نیستی...یک نفر باشد که همه باید حرفش را گوش کنند...ولی نمی کنند...یک عده بترسند...یک عده گول بخورند...خودت هم فقط هر روز بروی این سایت و ان سایت و اخبار بخوانی تا به روز باشی و مدل بحث کردن را یاد بگیری وحرف ها و تحلیل های پدرت را حسابی گوش کنی تا تحلیل کردن یاد بگیری واز آن طرف هم درس و کنکور باشد و این فکر که اگرمن الان درس نخوانم آن وری ها دانشگاه قبول می شوند و من نمی شوم...صحنه می افتد دست آن ها...اصلا الان که کاری نمی توانم بکنم...باید درس بخوانم تا بروم دانشگاه و بعد آنجا خیلی کارها می شود کرد...حتما خدا هم با این جوری اش موافق تر است...9 دی تب داری و نمی توانی از خانه بیرون بروی ولی 22 بهمن برخلاف بقیه ی سال ها که حوصله اش را نداشتی و خیلی به نظرت مهم نبود پا می شوی می روی راه پیمایی و برای اولین بار توی عمرت داد می زنی و شعار می دهی...پارسال تازه می فهمی کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا یعنی چی...خیلی بلد نیستی از عقیده ات دفاع کنی ولی پا می گذاری روی ترست و حداقل عقیده ات را می گویی در جمع...که حداقل خیال نکنند تو هم با آن هایی...که حداقل یک ذره خودت را راضی کنی...و اخرش...مهم تر از همه...همین پارسال تازه می فهمی اوضاع پیچیده یعنی چی...

------------------------------------------------------------------------------

هر چه میدانی می گذاری جلویت...و چه بدجور جای چیزهایی که نمی دانی خالی است...با خودت می گویی کاش حماسه حسینی را می خواندم...کاش کتاب آه را می خواندم...تصمیم می گیری در اولین فرصت بخوانیشان...

حالا باید فکر کنی...اگر حول و حوش زمان عاشورای امام حسین(ع)بودم چه کار می کردم؟کجای تاریخ می ایستادم؟

واقع بینانه...تو یک دختری...که در آن زمان خیلی کسی حضورش را جدی نمی گیرد چون مرد نیست...که نه پسر دارد تا بفرستدش به جنگ و نه شوهر که راهی کربلایش کند...خودش است و خودش...با یک عالم دلبستگی به همه ی چیزهایی که دارد...با شرایط پیچیده ی آن زمان...باید ببینی خودت چه کار می کردی...کجا بودی...آخرش چه می شدی...واکنشت در برابر خانواده ات چه بود...اگر آن ها هم سکوت می کردند...یا اگر شمشیر می کشیدند به روی امام چه کار می کردی...اگر هر کدامشان می خواست با امام برود و می دانستی که دیگر برنمی گردد...می توانستی بگذری از خانواده ات که از خودت هم بیشتر دوستشان داری؟

چه کار می کردی؟

تا کجا مومن شده ای...؟تا کجا می روی...؟تا کجا می گذری...؟

این روزها این سوال ها هی در ذهنت وول می خورند...امسال فرق دارد با همه ی سال های دیگر...باید تکلیفت با خودت و خدای خودت روشن بشود...باید بفهمی چه خبر بوده...باید بفهمی چه کار می کردی اگر بودی...باید بفهمی تا بفهمی...تا بفهمی هر خبری که بشود...حتی همین خبرهای کوچکی که هر روز از کنارشان می گذری...چه کار خواهی کرد اگر باشی؟؟؟؟؟

------------------------------------------------------------------------------

با خودت قرار می گذاری:

اینقدر فکر کن به این قضیه که اشکت در بیاید...

یا این اشک اشک است برای مظلومیت امام حسین(ع)...برای غربت هدف امام(ع)...برای اینکه تازه معرفت پیدا کرده ای و فهمیده ای چی به چی بوده...

یا اشک است برای خودت...که چقدر عقبی ازین قافله...دلت می سوزد برای خودت...تصمیم می گیری یک روزی آنقدر بزرگ بشوی که بتوانی بگویی یا لیتنی کنت معک...

------------------------------------------------------------------------------

پ ن:+ و کتاب آه

[ ۱۳۸٩/٩/۱٧ ] [ ۱:٠۳ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب