قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

روزای اول روزای گیجی بود...روزای سخت...روزای تنهایی...روزای بغض کردن ...


بغض کردن وقتی می رم برای گرفتن واحدام و مسئولش می گه چون دیر اومدی باید این لیستو ببری یکی یکی دانشکده های مربوط مهر و امضا کنن و اصلا فکر نمی کنه که حداقل3 ساعت طول می کشه تا اینکارو بکنم...تو برق آفتاب ...سر ظهر...تشنه...پام حسابی درد می کنه...ولی مجبورم برم...وقتی می رم پیش آموزش دانشکده برق...یه لحظه صدام می لرزه وقتی دارم باهاش حرف می زنم...شانس میارمو یکی همون موقع میاد و حرفمو قطع می کنه تا فرصت کنم خودمو جمع کنم...به خودم تشر می زنم...چته؟؟؟؟این که چیز مهمی نیست!...بغض کردن وقتی فکر می کنم به خونه...به این که کاش می شد بعد این همه این ور اون ور دویدن برم خونه روی مبلا پای کولر لم بدم و همه چیو برای مامان موبه مو تعریف کنم...بغض کردن وقتی برادرم برام اس ام اس می زنه که دلش برام تنگ شده,بیشتر از همه دلتنگیای عمرش...بغض کردن وقتی دلم یهو تنگ می شه برای خونواده...برای خونه...بغض کردن وقتی کلی راه میرم تا برسم به امور فرهنگی که هنفته قبل بم گفته بود سه شنبه هفته دیگه بیا تا بسته ی لوازم تحریری رو که به همه دادن به منم بده...بعد میگه می خواستی به موقع ثبت نام کنی...دیگه بهت نمی دیم...منم هاج و واج می مونم و تو دلم می گم خودت گفتی می دم...بعد سرکلاس عین اول ابتداییا به کلاسورای خوشگلی که همه دارن و روش ارم دانشگاس نگاه می کنم و دلم می خواد...منم ازینا می خوام...!بغض کردن الکی سر هرچیز بی اهمیت می گن نتیجه ی دلتنگیه...

روزای تنهایی...تو فاصله بین کلاسا نمی دونم چی کار کنم...می رم یه جا می شینم و موبایلمو در میارم بلکه یکی یه چیزی زده باشه...برای یکی یه چیزی می زنم...ولی خب معلومه همه ی یکی ها الان سر کلاس و درس خودشونن...کسی جواب نمی ده...بعضی از یکی هام که بدتر زخمه میزنن به تار تنهایی...اینجام که کسی رو نمیشناسم...هنوز حتی یه هم رشته ای پیدا نکردم...اینجا زیای بزرگ و شلوغه برا اتفاقی آشنا شدن با کسی...بعد کلاس انگار همه اونایی که بقل دستم نشسته بودن و چند جمله در حد پرسیدن رشته و اسم باهاشون حرف زدم غیب می شن...اصلا هنوز تو این چند روز آدم تکراری ندیدم!....باید یه اشتراک درست و حسابی باشه که بشه بیشتر از نیم ساعت با کسی بمونی...اینقد حرف نزدم که صدام گرفته...ولی همه فکر می کنن به خاطر سرماخوردگیمه...همین جوری راه می افتم بیخودی بین ساختمونا...چندین بار گم می کنم...اینجا زیادی بزرگه...سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی...دل ز تنهایی به جان آمد خدارا همدمی...

روزای خسته شدن...عادت داشتم به زیاد راه رفتن...معروف بودم به زیاد راه رفتن...دوست داشتم راه رفتنو...ولی دیگه خستم کرده این همه راه رفتن...اینجا زیادی بزرگه...همه جا از همه جا دوره...دانشکده ها از هم دورن...مجتمع کلاسا و تالار ها از دانشکده ها دورن...سلف از تالار ها دوره...مسجد از سلف دوره...بازاچه از مسجد دوره...دانشگاه از خونه دوره...همه چی دوره...خسته شدم ازین همه وقت تلف کردن توی این فاصله های زیاد...پاهام حتی با کفش طبی زشتی که فقط به خاطرراحتی خریدمش درد می گیره...داغ می کنم ازین همه زیر آفتاب راه رفتن...چرا هوا سرد نمی شه پس؟؟؟؟مگه پاییز نیست؟؟؟مگه نباید برگا زرد بشه؟مگه نباید هوا سرد بشه؟پس چرا اینجا اینقد گرمه و درختا و چمنا سبز سبزن؟؟؟

روزای بلاتکلیفی...روزای بلد نبودن...روزای غریب بودن...روزای بریدن...روزای شک کردن...روزای ترسیدن...روزای پشیمون شدن...روزای ...خیلی چیزای دیگه...

روزای  پشت سر هم احسان خواجه امیری گوش کردن...دلم تنگ شده...اگه دستم به جدایی برسه اونو از خاطره ها خط می زنم...یه دوست حتی پیدا نمی شه...حتی قدیمیاشم دیگه پیداشون نیست...نه میشه خوب من بشی نه می شه با تو بدبشم...نه ساده ای نه خط خطی ...نه دشمنی نه هم نفس...یاد اتاق خودم می افتم...که چراغ کوچه پشت پنجرشه...خداحافظ ای شعر شب های روشن...قبلا فکر نمی کردم اینقد سخت باشه...ولی انگار...حقیقت داره دلتگی...انگار قرار نیست اون آسونی بعد سختی برسه...نه امسال سال من نیست و...حالم خیلی خرابه...شک کردم...بد بودم و بدتر شدم...می رم با پاهای خودم...می رم نمی دونم کجا...آخ کم اوردم به خدا...دلگیرم از دست خودم...کاش عاشقت نمی شدم...هر جوری می خواستم نشد...از غم یه ذرم کم نشد...من موندم وتنهاییام...از دنیا هیچی نمی خوام...عاقبت منو نگاه...اشتباه پشت اشتباه...فقط هی دعا می کنم که درست بشه...غروبم مرگه رودوشم طلوعم کن تو می تونی...تمومم سایه می پوشم شروعم کن تو می تونی...می تونستم دانشگاه سر خیابونمونو بزنم و برم همون جا...بیخیال رشته و هدف و آینده...بیخیال عقل...خستم از این عقل خسته...من میخوام جنون بگیرم....اینجا بدجوری تنهام...به تنهاییت قسم تنهای تنهام...یه کمی پرتوقعم شاید... تاریکم ای یلدا...مهتاب می خواهم...لب تشنه ام ای اشک...سیلاب می خواهم...در حسرت موجم باران کفافم نیست...در مان درد من باران نم نم نیست...باز دعا می کنم...پیدا شو ای مرهم بر زخم پنهانم...تا صبح دیدارت بیدار می مانم...شدم خورشید غرق خون میون مغرب دریا...منو با چشمای بازت ببر تا مشرق رویا...غم می کُشد مارا تو می بینی...دل می کِشد مارا تو می دانی....دیگه قاطی کردم...خستم از لبخند اجباری...خستم از حرفای تکراری...این همه عشقای کوتاه و این تحمل های طولانی...این شبای بی قراری مال من...

-----------------------------------------------------------

امروز کلاس تفسیر نهج البلاغه داشتیم...البته معمولا برای صفریا نمی ذارن ولی خب عواقب دیر رفتنه دیگه...استاد جالبی داشتیم...کلی خندوندمون...اول کلاس چند تااز جملات قصار حضرت علی(ع)رو نوشت و درموردشون حرف زد.

اعجز الناس مَن عَجَزَعَن اکتساب الاخوان,و اعجز منه من ضیَّع مَن ظَفِرَ به منهم

با خودم فکر کردم پس من هم بی عرضه ام هم بی عرضه تر!!!!!!

اذا وصلت اِلَیکُم اطرافُ النِعَم فَلا تُنَفِروا أقصاها بقلة الشُکر.....

با خودم فکر کردم...خدا اولشو می ده...اگه شکر کردی بقیشو...من شکر کردم؟؟؟؟؟یا همش داشتم می نالیدم و آیه یأس می خوندم؟؟؟؟این تازه اولش بود...اگه شکر کنی...که واقعا ام جای شکر داره...چون بهتر ازین ممکن نبود جایی قبول بشی...چون رشته ای که می خواستی...شهری که می خواستی...دانشگاهی که می خواستی... چون سالمی که می تونی این همه راه بری...چون خانواده ای داری که دلتنگشون بشی...چون خوابگاهی نیستی و پیش فامیلاتی...چون...

انگار یکی زده باشه توگوشم!چم شده که به جای روزی هزار بار شکر کردن خدا همش به سختیای راه...که تازه اولشه...و حتما بهتر می شه...فکر می کنم.چم شده که حواسم نیست هر چیزی ممکنه امتحان باشه...چرا یادم رفته شکر کنم؟؟؟؟چرا دارم فراری می دم بقیه ی این نعمتو...چرا اینقد احمق شدم؟؟؟؟؟چرا یادم رفته همین فردا بلیت اتوبوس دارم و دو روز می رم خونه...چرا حواسم نیست شکر کنم؟چرا یادم رفته قطعا پس از هر سختی آسانی ست ؟چرا خودمو باختم؟چرا خیره شدم به نیمه ی خالی؟؟؟؟

-----------------------------------------------------------------------

روزای اول سخته چون قراره سخت باشه...قرار نیست عادت کنم به سختی...چون قرار نیست سخت بمونه...حکما سخت نمی مونه...ولی منم قراره یاد بگیرم چه جوری با هر جاش که اسون نشد کنار بیام...قراره خیره نشم به نیمه خالی...مهم اینه که نایستادم...درجا نزدم...راه سخته...ولی باید رفت...باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش...بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش...حسرت فایده نداره...بهش می گم ولی فقط تو می تونی کاری کنی که دلم ازین همه حسرت جدا شه....منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم....نذار باور کنم تنهای تنهام...نمی خوام با کسی غیر از تو باشم....اگه تو باشی و دنیا نباشه می شه باتو همه دنیا رو حس کرد...همه دنیا بیان و تو نباشی دلم دق می کنه با این همه درد...تموم زندگیمو زیرو رو کن..که بی تو دلخوشی هامم گناهه...خودت باش و من و دیوونگی هام....فقط با تو دل من روبه راهه....به خودم میگم...نذار این حال تو باشه...غصه دنبال تو باشه...زندگی کن شاید امروز روز اقبال تو باشه...زندگی کن که هنوزم رو لبات فرصت خندس...شاید خدا قصه تو از نو نوشته باشه...به دانشگاه می گم...اگه راهی اگه بی راه منم و پای پیاده....

----------------------------------------------------------------------------

فردا می رم خونه...الان بعد نوشتن اینا باید برم ساکمو ببندم...بدجوری خوابم میاد و 6 صبحم باید بیدارشم برم دانشگاه....ولی حالم خوبه بر خلاف ظهر...فردا می رم خونه....آقای راننده...آقای راننده...پاتو بذار رو دنده!!!!!...منو ببر به دنیامو...به اون دستا که می خوامو.....

دارم میام پیشت...جاده چه همواره...هوا چه قد بوی عطر تورو داره.....ازین ور جاده تا اون ور جاده...میام آخه چشمات وعده بهم داده.... فقط تو میفهمی امشب چه خوشحالم....

--------------------------------------------------------------------------

دوباره که خوندمش دیم چه قد بد نوشتم!اصلا حق مطلبو ادا نکردم.نه اون غمو درست نوشتم نه این خوشیو...هر دوتاشو خیلی سطحی نوشتم...تو عمیق بخون!

[ ۱۳۸٩/٧/٦ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب