قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

همون روز اول سرماخوردم و دستمال به دست رفتم دانشگاه.در حالی که 2 دقیقه یه بار عطسه می کردم.با دماغ قرمز!

 


یه بار قبلااز اون میدونی که یکی از خیابوناش اسمش خیابان دانشگاه صنعتیه رد شده بودیم.ولی 2 شنبه اولین بار رفتیم توی اون خیابون...یه خیابون خارج از شهر...هی نگاه می کردم ببینم ورودی دانشگاه کجاست...هر تابلو ای که می دیدم سریع می خوندمش ببینم ورودی رو نشون داده یا نه!تا بالاخره دیدمش!رفتیم تو...رفتیم بالا...عجیب بود...انگار بخت منو با کمربندی گره زدن.مدرسمون خارج از شهر بود.اون ور کمربندی.رو یه زمین شیب دار که پشتش کوه بود...حالا دانشگاهم تقریبا همینجوری بود...فقط خیلی خیلی خیلی خیلی بزرگتر و ...نه اصلا قابل مقایسه نیستن!فقط یه شباهت موقعیتی کوچولو بود.بگذریم ازین که چون دیر رفته بودم برای ثبت نام و چون معاون آموزشی اینقد بداخلاق و مزخرف و بود تا بعد از ظهر اونجا علاف بودیم در حالی 10 صبح اومده بودیم...بگذریم که روز اول ثبت نامم کامل نشدو...ولی اصلش این بود که اون جا رو دیدم...اصلش این بود که دیدم چه قد بزرگ و قشنگ بود...و پام حسابی درد گرفت بس که راه رفتم و به این نتیجه رسیدم باید یه کفش فوق العاده بخرم فقط برای این همه راهی که هر روز باید برم بین تالارها و دانکشده برق...بین دانشکده و مسجد...بین مسجد و سلف...بین سلف و فروشگاه...بین فروشگاه و بازارچه دانشجویی...بین بازارچه و خوابگاه برای مهمونی رفتن پیش دوستان...بین خوابگاه و....خیلی راه رفتن داشت!البته گویا سرویس داخلی ام داشت ولی پیادش بیشتر حال می ده خب!مخصوصا وقتی میون بربزنی از وسط چمنا!اصلش این بود که بالاخره شماره دانشجوییمو گرفتم...و دانشجو شدم!سه شنبه ام صبح علی الطلوع پا شدیم رفتیم دانشگاه.ثبت نام بالاخره کامل شدو رفتیم سراغ بقیه کارا...کارت تغذیه,کارت اتوبوس*,پرسیدن ساعت و مسیرای سرویسا,دیدن دانشکده,و دربه درگشتن دنبال یه صفری هم رشته که برنامه کلاسا رو ازش بپرسم که تا شنبه که واحدای خودمو میدن عقب نمونم...و آخرشم پیدا نکردن!رفتن سراغ آموزش دانشکده که یه خانوم خوش اخلاق خوبی ام اونجا بود و کلی زنگ زد این ور اونور تا مطمئن بشه این هفته علاوه بر برنامه ی عادی کلاسا فوق العاده نداشته باشیم....و بعدم گفت 1 تا 3 برم سرکلاس فیزیک تالار 2و 4 شنبه ام 8تا10 برم سر کلاس ریاضی یکی از استادای خیلی خوب تالار6.رفتیم ساختمون تالار ها رو دیدیم...بعدم با یکی از دوستای دبیرستان که اونجا قبول شده بود رفتم خوابگاه.اینقد هم اتاقیای خوبی داشت که یه لحظه دلم خوابگاه خواست!چون ژتون نداشتم برای ناهار زودتر رفتیم که بلکه غذای آزاد گیرم بیاد که نیومدو رفتم از بوفه یه اسنک خریدم...روش پر سس و چیپس بود!با اون حال خراب سرماخورده ی من!12و نیمم چون کار دیگه نداشتم رفتم نشستم سر کلاس...یه ربع به یک یه آقایی کیف به دست اومد تو.ما ام که 100-200 تا دانشجوی دخترصفری!نمیشناختیم که استادارو!همه بلند شدیم!یه دفه استاد قلابی و چند تا پسر که دم در عقب بودن ترکیدن از خنده!ما ام همین جور!...سر کلاس همش چرت زدم از همون روز اول...هم به خاطر قرصا...هم به خاطر درسای تکراری که همه رو دبیرستان خونده بودیم.هر چی ام از اطرافیان سوال کردم یه هم رشته ای پیدا نکردم.بعد کلاس رفتم مسجد و اولین نماز دانشجویی توی مسجد دانشگاهو خوندم!و کشف کردم عجب جای خوبیه برا خوابیدن!هر چند اینقد خوابم میومد که جرئت نکردم بخوابم...بعید نبود بیدار شم ببینم شب شده!بعدم تموم شدن دستمال کاغذیام و کلی راه رفتن برای رسیدن به درمانگاه...تا از داروخونش دستمال بخرم...و بسته بودن داروخونه و پرسون پرسون پیدا کردن تعاونی مصرف دانشگاهو...و خریدن دستمال کاغذی و آب پرتقال!...بعدم از نیم ساعت زودتر رفتن و نشستن تو سالن انتظار اتوبوسا.نیم ساعت بعد نزدیک 70 تا اتوبوس اومدن و روی قسمتای خدشون وایسادن که 3 تاش مسیر من بود...بعد سوار شدن و یه ساعت توی راه بودن و چرت زدن و عذاب کشیدن از دست صندلیای کوتاهی که نمی شد سرتو یه جاییش تکیه بدی تو اون حالت خستگی بدجور...

اینارو نوشتم که تو تاریخ وبلاگم ثبت شه روز اول دانشگاه...روز دوم خبر خاصی نبود...فقط صبح یه کلاس داشتیم که توی اونم حتی یه هم رشته ای پیدا نکردم بین دور و بریام.روز سومم فرداس...!

------------------------------------------------------------------------------

*:اینجا اتوبوساش کارت هوشمند داره به جای بلیت.سرویسای دانشگام همین طور!

-------------------------------------------------------------------------------

همه چیز خوب بود غیر ازین که تنها بودم....به طور متوسط چه قدر ممکنه طول بکشه پیدا کردن دوستای جدید؟؟؟؟کی می تونه پیدا کنه سرعت شکل گرفتن دوستیای جدیدو از اول؟شتاب متوسط از لحظه ی اول تا رسیدن به اون نقطه ای که بگی دیگه تنها نیستی تو دانشگاه...بین 8-9هزار تا دانشجو؟؟؟؟؟ حیف که نمیشه اینا رو حساب کرد!شاید همین فردا یه دوست خیلی خوب پیدا کنم...شایدم تا حتی 4 سال بعد پیداش نکنم...الله اعلم...هو قادر بکل شی...

----------------------------------------------------------------------------

یه سیب هزار تا چرخ میخوره تا برسه به زمین...سیب منم هزار تا چرخ خورد از روز کنکور تا حالا که رسید به اینجا...و فقط و فقط خواست خدا بود...همون خواستی که اگه دنیابخواد و تو بگی نه...نخواد و تو بگی آره تمومه...این چرخ خوردنام خواست خودش بود...تا آدم بشم...تا بفهمم حرف حرف من نیست...حرف اونه...تا خیلیا رو بشناسم...کلا آدما رو تو روزای سخت می شه شناخت...مثل روزای سخت سیاسی پارسال که توش خیلی از دور و بریامو شناختم...تا نا امید نشم...تا فقط توکل کنم به خودش...تا بدونم آدما میان و میرن...هیشکی جز تو موندنی نیست...تا بدونم چند مرده حلاجم...تا آدمم کنه...من فقط من بودم...منو آدم کردی...تا تابستونی که گذشت بشه یه تابستون خیلی سخت...خیلی خوب...خیلی موندنی...حتما بعدا خیلی بیشتر می فهمم از حکمتای چرخایی که این سیب خوردو حکمتی جایی که افتاد...

[ ۱۳۸٩/٧/٢ ] [ ۳:٥٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب