قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

Oh! my God! Can't...I can't understand it!

I failed....

&Now...

I'm not a conqueror...

 


هر چی فکر می کنم و این چند وقتو تو ذهنم پس و پیش می کنم می بینم درسته که خیلی درس نخوندم ولی اونقد خوندم که رتبه ای رو که برای رشته-دانشگاه مورد علاقم می خوام بیارم.یه رتبه ی 3 رقمی خوشگل.

هر چی فکر می کنم می بینم کم از خدا نخواستم کمکم کنه.کم دعا نکردم.

همه چی خوب بود.هرچی لازم بود خوندم.هر چی لازم بود دعا کردم و توکل کردم و گفتم افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد....

شب خوب خوابیدم

صبح به موقع بیدار شدم

نماز صبحمو قبل ازین که وقتش بگذره خوندم

صبحانمو کامل خوردم

لباسامو پوشیدم

هیچ چیو جا نذاشتم

به موقع و حتی یه کم زود رسیدم سر جلسه

و با آرامش تمام کنکورو شروع کردم.

.......

.............

...................

.........................

ولی ..........

ولی..........................................

نمی فهمم چرا اینجوری شد.....

چرااینقد بد تموم شد؟؟؟؟؟

من همه چیو سپرده بودم به خدا...البته بعد ازین که به اندازه ی کافی خوندم....

پس حتما مصلحت بود که اینجوری شد....

مصلحت؟؟؟؟

اصلا مصلحت یعنی چی؟؟؟؟؟

این چه مصلختیه که باید به خاطرش  مجبور بشم یه سال از عمرمو بای یه فتح کوچولو بگذرونم....

چرا باید اینجوری شکست می خوردم تا این مصلحت اتفاق بیافته؟؟؟؟نمی شد یه جای دیگه یه تغییری بکنه که  ربطی به من نداشته باشه واین مصلحت مجهول اتفاق بیافته؟؟؟؟

فتحی که مطمئن بودم به فتحش....

فتحی که یه کلید قرار بود باشه برای فتحای بعدی...فتحایی که یه سال تموم بهشون فکر کردم و براشون نقشه کشیدم.......

حالا همین جا توی همین نقطه ی صفر کنکور نگهم داشتی...خدا...

حالا باید از صفرم برم عقب تر....

باید از منفی 365 روز شروع کنم و دوباره ...دوباره....دوباره...همون کتابای لعنتی تستو صد بار دیگه بزنم...من به اندازه ی یه رتبه ی 3 رقمی کشوری خوشگل  بلد بودم!!!!پس چرا اینجوری شد خدا؟؟؟!!!!!!

هر چی فکر میکنم....هر چی توی ذهنم پس و پیشش می کنم....

عقلم به هیچ قد نمی ده....

شاعر می گه

آخرش هر چی شد آخر دنیا نیس.

ولی مگه آخر دنیا شاخ و دم داره؟؟؟

وقتی شکست می خوری توی فتح به این کوچیکی....و مجبور می شی یه سال در جا بزنی؟؟؟؟پس اینجا کجاس اگه آخر دنیا نیس؟؟؟؟؟

چه قد سخته نوشتن از عمق فاجعه!!!!

شاید اصلا هنوز خودمم نغهمیدم عمقشو....

خدایا...فکر می کردم امید کسیو ناامید نمی کنی

مخصوصا وقتی قبلش خودت بهش امید داده بودی....

چرا امیدوارم کردی و بعد اینجوری....

 

ببعد از کنکور....کنکور که نه...کنکور یعنی فتح کردن و پیروز شدن...

بعد از اون شکست سنگین...

قاطی کردم....

هنگ کردم...

چون نفهمیدم چی شد که آخرش اینجوری شد که کنکوری در کار نباشه....

بسه....

اینقدر گریه کردم که اشکام خشک بشه...

و تازه فکر که می کنم می بینم هنوز مونده....

تازه اول فاجعه بود امروز....

نمی دونم امسال تابستون چی بشه...

یه عالمه برنامه داشتم براش...

یه عالمه از آرزوها و رویاها....

یه عالمه برنامه...

حالا هر چند کل تابستون و حتی بعدشو وقت دارم....

ولی دیگه دل و دماغش نیست...

دیگه واقعا نمی دونم چی کار کنم...

امسال همه چی آماده بود برای یه سال خوب شدن..

کنکوری که قرار بود به خوبی و خوشی اتفاق بیافته

جام جهانی که برای یه عشق جام جهانی فوتبالی مثل من  خیلی چیز مهمیه

مسافرت....مشهد...حرم امام رضا ....که هی گفتیم شاید بعد کنکور!

تمام کارای که دلم می خواست بکنم

کتابایی که میخواستم بخونم....

فیلمایی که میخواستم ببینم

ورزشایی که می خواستم یاد بگیرم و ....

تمام کارایی که دوست داشتم یاد بگیرم و گذاشته بودمشون برای امسال

تذهیب...شکسته نستعلق...برنامه نویسی با اکشن اسکریپت برای کارای فلشی که درست می کنم....فوتبال...و...

 و اینا همه هیچی....

رشته ای که میخواستم برم... و عاشقش بودم...و این همه براش برنامه ریختم....

و این همه به هدفم فکر کردم...

و تک تک جزئیاتشو تو ذهنم ساختم....

و برنامه هایی که برای سال به سال و ماه به ماهم تا 10 سال بعد ریختم....

آخ....

فکر کنم یه جایی هول و هوش قلبم تیر می کشه وقتی بش فکر می کنم....

به اینکه ازین در رد نشدم...

نتونستم فتحش کنم....

خیلی راحت تر از چیزی که حتی بتونم بش فکر کنم شکست خوردم....

خدا!!!!!حالا که اینجوری خواستی

حالا که اینجوری گذاشتیم زیر منگنه....

لا اقل فهمشو بهم بده که بفهمم چرا؟

هنگ کردم خدا....

قاطی کردم خدا....

کم اوردم خدا....

خودت زیادم کن....چون الان بدجوری کم اوردم....

-----------------------------------------------------------------------------------

خودتو بذار جای کسی که بلده و خراب می کنه نه کسی که از اولشم نمی دونسته و نمی تونسته....

هر چقدرم بنویسم نه عمق فاجعه معلوم می شه برای تو...

نه چیزی از عمقش کم می شه....

 ------------------------------------------------------------------------------------

قبل از این کنکور ناکام امروز فکر می کردم که بعد از کنکور میام و 3 تا پست بلند بالا میذارم.یکیش یادداشت های قبل کنکوری...که قرار بود چیزی باشه که قبل از کنکور گذشت و اینقدرم چیزای زیادی گذشت که مطمئنا نوشتنش بیشتر از یه روز و دو روز وقت میخواست.

یکی دیگش یادداشت های روز کنکوری...که قرار بود فتح نامه ای باشه از یه فتح...فتحی که قرار بود با موفقیت انجام بشه...و قرار بود 10 ام تیر 89 بشه یکی از روزای خوب زندگیم...روز یه فتح بزرگ!!!میخواستم بیام و بنویسم:"I am a conqueror!"ولی نشد...

سومی ام یادداشتهای بعد کنکوری...

 

می خواستم بنویسم آخرش نفهمیدیم امسال تابستون جام جهانی با طعم کنکور داشتیم یا کنکور با طعم جام جهانی!!!میخواستم بنویسم چقدر امسال این دو تا اتفاق تو هم گره خوردن!اونقد که گزینه جوان که پای ثابت هرروز ظهر خونمون بود هی در مورد فوتبال حرف می زنه و جام و جهانی و یک جهان یک جام که پای ثابت هرروز عصر و هر شب خونمون بود رئیس کنکور!و دعوت می کنه!

میخواستم بنویسم چقدر نگران بودم که نکنه شب قبل کنکور یه بازی مهم باشه ومیخواستم بنویسم چقدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم هیچ بازی ای نیست!

میخواستم بنویسم چقدر از آهنگ های جام جهانی امسال خوشم اومده مخصوصا این...و اینم متنش

و آخرشم همون آهنگ از حال و هوای یه شکست سنگین اوردم بیرون و باعث شد فقط 3 ساعت بعد از چیزی که قرار بود یه کنکور یاشه ولی نشد...لبخند بزنم!

خیلی چیزا میخواستم بنویسم...خیلی چیزا...

بعد از 3 ماه و نیم به اندازه ی 2 برابر تمام چیزی که از اول تا الان نوشتم داشتم برای نوشتن.

به اندازه ی 3 ماه از مهم ترین و پر "فکر"ترین ماه های زندگیم....

ولی یکی از هزاران چیزی که یه شکست خورده نداره حوصلست.و تمرکز و یه دل آروم برای نوشتن 2 تای دیگه شن.

پس...

..................

شاید روزی دیگر...شاید...

------------------------------------------------------------------------------

پ ن:شاید اشتباه می کنم ولی خودت بودی که صبح گفتی "انا فتحنا لک فتحا مبینا"

گفتی...مطمئنم که گفتی.....

 پس  چرا....؟؟؟؟

اگه اینو هم دیشب و امروز صبح نمی گفتی.......شاید آخرش اینقد ناراحت نمی شدم از فتحی که .......ناگشوده ماند. 

 --------------------------------------------------------------------------

پ ن(12/4/89):برزیلم که حذف شد.....!!!!! خیلی حالمو گرفت!!!!

هی...برزیل...آخه چرا حذف شدی؟؟؟؟؟بعد اون کنکور لعنتی امیدم به جام جهانی بود و تو!!!که توام حذف شدی!هی...برزیل....

 --------------------------------------------------------------------------

پ ن(20/4/89):

تیکی تاکا....گل!!!!!!!

برزیل حذف شد؟؟؟؟به درک!!!!مهم اینه که آخرش اسپانیا قهرمان شد!

بازیکنای عالی...مربی عالی...بازی عالی...آخرش می شه قهرمانی!

مبارک خودشون باشه...البته گویا قهرمان شدنشونم باعث نشد مردشون متحد بشن درست حسابی...اصلا اینا به من چه...

مهم اینه که امسال جام جهانی با تمام اتفاقات تلخ قبل و بعد و حینش بهم چسبید...و آخرشم خوشحال شدم ازین که اسپانیا قهرمان شد..واقعا خوشحال...شاید چون واقعا قشنگ بازی می کردن و حقشون بود...

تیکی تاکا.... 

 

[ ۱۳۸٩/٤/۱٠ ] [ ٤:٥٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب