قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

کم مونده مغزم هنگ کنه...

خسته شدم...

می خوام این دوماه باقی مونده تا عید زودتر بگذره...

هم به خاطر خود عید و تمام چیزای جالبی که همیشه برای من داشته...

هم به خاطر بیرون اومدن ازین بلاتکلیفی و استرس وحشتناک...

آخر اسفند اسامی قبول شده های المپیاد می آد و من نمی دونم چه جوری تا اون موقع صبر کنم...

اگه خوب داده بودم باز یه چیزی...

ولی اصلا خوب ندارم.....

دوستان می گن قبول می شی...

خودمم امیدوارم...

ولی ....

خسته شدم...هر چقدر هم که می خوابم ...هر چقدر هم که درس نمی خونم...هر چقدر هم که ...ولی بازم این خستگی لعنتی نمیره که نمیره...نمی دونم از چی خسته شدم...نمی دونم خستگیم روحیه یا جسمی...فقط می دونم که خسته ام...خیلی خسته...

[ ۱۳۸٧/۱۱/٦ ] [ ۸:۱۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب