قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

یا مالک یوم الدین


یک نقر یک جا حرف خوبی می زد.می گفت آدم باید مثل باد باشد.متغیر و در عین حال استوار.همیشه باید بوزد و فایده ای داشته باشد.هر کجا لازم است طوفان شود و تغییر دهدو ویران کندو دوباره بسازد.گاه باید طوفان باشد و بایستد در مقابل آنچه نباید باشد و بجنگد برای آنچه باید باشد.گاه باید نسیم باشد و آرام بوزد و برگی را تکان دهد و نشان دهد که حرکت هست و زندگی هست و شاید امید دهد به نا امیدی.و گاه باید تندتر بوزدتا چرخ آسیابی را بچرخاند و بچرخاند و بچرخاند.و گاه تندتر تا کسی را که در سایه خوابیده را بیدار کند و کتاب جلویش را که سال هاست روی یک صفحه باز مانده ورق بزند تا ببیند همه چیز آن نیست که قبلا خوانده بود.و گاه باید نسیم باشدو آرام باشد و ارام کند آهسته برود تا بشنود حرف همه را.و گاه بایدپرفدرت تر باشد و ابر ها را جابجا کند تا ببارند.تا آب باشند.تا آباد شود.تا زندگی شود.تا زنده شود.و در مدل امروزی ترش گاه می تواند یک توربین برق را بچرخاندتا شاید برق شود و نور شود و حرکت شود.و گاه باید فقط بوزد تا یک جا نایستاده باشد و برود و حرکت کند و ببیند آنچه را باید دید و بشنود آنچه را باید شنید.و ابر را ببیند که می تواند تکانش دهد و کوه را ببیند که نمی تواند واین بار کوه اورا تکانمی دهد و او فقط باید آرام باشد که هر چه تند تر بر کوهی بوزد شدیدتر ضربه خواهد دید..ونباید هیچگاه گرد باد باشد که فقط به دور خودش می چرخدو می چرخد و هیچ جز خود نمی بیند و فقط ویران می کند و باز می چرخد و می چرخد.هیچ جز خود نمی بیندکه دردایره ی چرخیدن به دور محور خود گرفتار آمده است.و خوب است آدم مثل باد باشد تا سفر کند و برود و ببیند و تجربه کند و بشنود و بخوند و از هر کجا بگذرد تا وسعت یابد و در خط بسته ی "خود"گرفتار نشود.و خوب است مثل باد باشد تا همه چیز را از همه جا بیند و گاه پایین باشد و ببیند همه چیز چقدر نزدیک است و بزرگ و گاه همه را از بالا ببیند و بداند همه چیز چقدر دور است و کوچک جز آن که از هر بالایی بالا تر است.

خوب است آدم مثل باد گاه نسیم باشد و گاه طوفان.اما همیشه باد باشد که بوزد حرکت کند و به حرکت در آورد...بوزد...مثل باد....

---------------------------------------------------------------------------------------

ولی بادی که می خواهم از آن بگویم.بادی دیگر است.بادی که مسموم است و می کشد و برد و ویران می کند ....بادی که او را باخود برد....بر باد رفته ی من....شاید سال ها بود که برباد رفته بود و نمی دانستم...و من چقدر ساده بودم که نفهمیدم که بود و چه در آن مغز خشک و کوچکش می گذشت...بگذار حالا که می گویم هرچه سال ها بردلم مانده بگویم...بگذار بگویم که چقدر احمق بود...که باد اورا با خود برد...که ریشه هایش آن قدر سست بود که باد بتواند او را ببرد...که او بر باد رفت...واو بود که وقتی بر باد رفت من ماندم و یک دنیا تناهیی...که فکرش را هم نمی کردم این گونه برود...بر باد برود...و شاید مدت ها پیش بر باد رفته بود و من نمی دیدم...نکند من هم داشتم با او بر باد می رفتم؟؟؟...و وقتی پس از سال ها...دوباره دست نوشته هایش را که خودش داده بود خواندم فهمیدم که چقدر احمق بودم و چقدر بچه بودم وقتی که نوشته هایش را دوست داشتم...و خواندم وخواندم و هر لحظه احساس کردم که او از مدت ها پیش بر باد رفته بود...که بر باد رفتنش داستان این یکی دو روز نیست....که سالهاست بر باد رفته است...و جمله هایش را یکی در میان خواندم تا بیش ازین خشم تمتم وجودم را نگیرد...خشم از او...از حماقتش...از کوچک بودنش...از لودگی اش...و از برباد رفتگی اش..و کاش می توانستم او را بگیرم...اورا نگهدارم... و نگذارم که برود...که بر باد جهل برود...و او خود نخواست...که می پنداشت همه چیز را می داند..."آن کس که نداند که نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند"....

و من با تمام نادانی ام و ندانستنم فهمیدم که او بر باد رفت...واو خود هیچگاه نفهمید...آنقدر بر محور"خود"چرخید که عاقبت افتاد...و باد که وزید او را باخود برد...که او شاید مدت ها بود که دیگر "راست"نایستاده بود...و او با خود می اندیشید که چه مغز بزرگی دارد...و چه روشنفکر است...و چه افکار قشنگی دارد...و چه خوب می فهمید...و شاید اگر این طور فکر نمی کرد کمی لای چشم هایش را باز می کرد تا ببیند و آخر این گونه بر باد نرود...و دلم می سوزد برایش...یک زمانی فکر می کردم او خود باد است و اکنون می بینم که چگونه برباد رفته است....و می ترسماز خودم که نکند من هم بر باد رفته باشم...بر باد قضاوت نابحق...قضاوتی که حق من نیست و تنها از آن خداست...که شاید من نباید بگویم که او بر باد رفته است یانه...اما...خدا کند که برباد نرفته باشم...ولی او...به احتمال زیاد بر باد رفته است...بر باد رفتگان زیادی بودند...ولی هیچ یک این طور دلم را ریش نکرد...و خوب به خاطر می آورم ان روز غروب را که فهمیدم اونیز...رفته است..بر باد رفته است...و بیشتر از همیشه احساس کردم که تنهایم و چقدر آدم های برباد رفته زیادند....او سوار بر باد بدی شد...بادی که سرعتش زبانزد است و قدرتش شهره ی عالم و مقصدش و هدفش و هویتش به سان شبی سیاه...واو شد"مانند کسی که که بر چاه آبی دست فرو برد که بیاشامد ودستش به آب نرسد(رعد/14)"...

آدم ها یک روزه بر باد نمی روند...شاید او سال ها بود که برباد رفته بود....

-----------------------------------------------------------------------------------------

پ ن1:خدایا پناه می برم به تو از گمان بد...و از تهمت و افترا...که مرا نگاه داری از ان که بدون علم سخنی بگویم ضد دیگری...و تهمتی بر او بزنم...و گمانی نادرست بر او برم... و بدون علم قضاوت کنم...و حکم دهم...

و پناه می برم به تو از آن که جهل و گمراهی او راببینم و ....و باز بیاندیشم که او راست می گوید.......که او هنوز بر باد نرفته است.

پ ن2:خدایا...او را به لطفت بازگردان...بر باد رفته است ولی...دلم برایش می سوزد...اگر مصلحت می دانی...او راباز گردان...

پ ن3:خدایا پناه می برم به تو...تا بر باد نروم

ذره ی خاکم و در کوی توام جاش خوشست

ترسم ای دوست که بادی ببرد تاگاهم 

[ ۱۳۸۸/٩/٢٩ ] [ ۸:٢٩ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب