قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

به نام خدا

وسلام

نمی دانم آغاز چگونه باید باشد.

شاید شعری...

که خط خطی هایی بود وقتی معلم ادبیات حوصله ام را به لب کاسه رسانده بود...

...

من آن گمگشته ی راهم

همان کز نور او لبریز لبریز

به تاریکی جهل خود گرفتار

پی خویش و خدای خویش می گشت

 

دلش بشکسته از نامردمیها

سرش پردرد و خسته دلشکسته

پی عرفان و علم و عشق می گشت

به دنبال کسی کو دربیابد

زبان درد و درد یار می گشت

 

پی آن آتشی کو را بسازد

پی سوز و گداز عشق می گشت

پی انسان پی آدم پی دوست

به دنبال ره مقصود می گشت

 

ز شهر خسته ها خسته

پر و بال دلش بسته

پی شادی و شور ونور می گشت

 

...

این شعر هنوز کامل نشده

یه روز که حسش بود کاملش خواهم کرد...و همین جا خواهم نوشت.

فعلا حسم یه جای دیگس!!!!

این پست هم فعلا فقط برای شروع بود.اگرنه این روزها حرف های زیادی دارم برای زدن...

[ ۱۳۸٧/۱٠/٢٩ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب