قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می​رود

من مانده​ام مهجور از او بیچاره و رنجور ازاو

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

او می​رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

با آن همه بیداد او وین عهد بی​بنیاد او

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

شب تا سحر می​نغنوم و اندرز کس می​نشنوم

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

 صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

 در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

 سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی​وفا

 

وان دل که با خود داشتم با دلستانم می​رود

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می​رود

پنهان نمی​ماند که خون بر آستانم می​رود

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می​رود

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می​رود

چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می​رود

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می​رود

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می​رود

وین ره نه قاصد می​روم کز کف عنانم می​رود

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می​رود

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می​رود

من خودبه چشم خویشتن دیدم که جانم می​رود

طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می​رود

سعدی

---------------------------------------------------------

برای آن چیزهایی یا آن کسانی که می روند...اکنون می روند...

[ ۱۳۸۸/٦/٢٦ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب