قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

این که چند وقته کمتر این جا می نویسم به خاطر اینه که تصمیم گرفتم از خوبیا و خوشیا و شادیا بنویسم، ولی خوشیا قبل ازین که فرصت کنم بنویسمشون می گذرن! غم و شادی جهان هر دو عجیب در گذرند ولی نمی دونم چرا انگار سختیا و غصه ها یهویی میان و کلی وقت طول می کشه تا بگذرن ولی خوشیا کلی وقت طول می کشه تا سرو کله شون پیدا بشه و بعدم سریع می گذرن! 

انگار هر چه قدرکه این دنیا پوست کلفت ترم می کنه بازم فایده ای نداره...

دلم برای خوشیا و شادیایی که بهم گذشت می سوزه که اینطور توی دود و سیاهی ناراحتیا گم می شن و شاید فراموششون کنم حتی...

دلم می خواست حداقل اینقدری فرصت داشتم که جایی ثبتشون کنم...

کاش غم و غصه ها هم به همون سرعت خوشیا می گذشتند...

[ ۱۳٩٤/٥/۳ ] [ ٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب