قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

پست قبلی یه چیزی بود که خیلی دلم می خواست چار نفر بیان درست حسابی نظر بدن ولی خب ندادن! در نتیجه من هنوزم منتظر کامنت برای قبلی هستم هر چند دارم یه چیز جدید می نویسم!

اول اینکه دیروز حد فاصل بین ظهر تا شب خیلی خوش گذشت. بنده برای بار اول و دوستان برای چندمین بار! توی جشن فارغ التحصیلی (دانش آموختگی می گن بهش جدیدا) شرکت کردیم و کلی عکس با همدیگه و همچنین با ستون! ها انداختیم. بعدا وقتی داشتم عکسا رو به بقیه نشون می دادم همه می پرسیدن اینا ام همکلاسیاتن؟ و من می گفتم نه اینا دوستامن! و خب تقریبا هیچ عکسی تو جشن با همکلاسیام ندارم (یه عکس دسته جمعی گرفتیم الیته ولی من ندارمش). کلا اگه یه روانشناس در جریان قرار بگیره احتمالا می تونه یه مشکل روانی اسم و رسم دار برام پیدا کنه از اینکه همه ی دوستام از خودم بزرگ ترن و یه سری ویژگی های مشترک دارن که من فاقدشون می باشم.

دوم اینکه نکته ی بارز این یه ماهه ی اخیر زندگیم رخدادهای غیرمنتظره و غلط در اومدن پیش بینیا و به هم خوردن برنامه ها بوده که البته ترجیح می دم این قضیه رو بیشتر ازین باز نکنم چون شامل اتفاقات زیادی می شه که مجال گفتنش نیست اینجا. و دیروز ام ازین قضیه مستثنا نبود.  ولی امروز یه اتفاق غیر منتظره ی دیگه افتاد که باعث شد بفهمم چیزی که مدت ها روش کار کردم تا سرکوبش کنم هنوز وجود داره! اینکه با آدمایی که اصلا نمیشناسم درگیر شم و دعوا کنم و داد بزنم حتی! (نمی دونستین؟) . قبلا این اتفاق خیلی می افتاد. توی اتوبوس. توی تاکسی. توی خیابون. توی مدرسه. خیلی وقت بود که سعی می کردم در هر شرایطی آرامش خودمو حفظ کنم و مهربون باشم و اهمیت ندم و درگیر نشم و احیانا داد نزنم! و خب البته بیشتر ازون سعی می کردم از آدما و موقعیتایی که باعث می شن اونجوری بشم اجتناب کنم. ولی خب بعضیاشون اجتناب ناپذیرن و امروز بعد از مدت ها چیزی که فکر می کردم برای همیشه سرکوب شده خودشو نشون داد و باعث شد با یه راننده تاکسی ِ آ...بووووووووق دعوام بشه و داد بزنم و بیچاره اون بچه ی کوچولویی که وقتی پیاده شدم فهمیدم داشته می دیده! و این یعنی من هنوزم همون آدمی ام که با همه دعوا داره!

سوم اینکه الان فقط یه ماه مونده به کنکور. و صادقانه برای اولین بار دارم از یه چیز مشخص می ترسم...

چهارم اینکه خیلی حرف زدم. بسه دیگه.

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٠ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب