قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

امروز دو سه بار از روی عصبانیت و از شدت استیصال گفتم خدا نگذره ازین خاله خانباجیایی که می شینن دو تا خونواده رو که هیچ ربطی به هم ندارن معرفی می کنن برای ازدواج. که باعث این همه دردسر و بحث و تنش و اعصاب خوردی و گریه زاری و وقت تلف شدن می شن.

یه ذره که آروم شدم و همه چی به خوبی و خوشی تموم شد دیدم چه دعای بدی کردم. از خدا معذرت خواستم و گفتم خدایا از گناهای همه مون بگذر! من کی باشم که بگم از فلانی بگذر یا نگذر؟

-------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1:نمی دونم به خاطر درد شدید عضلات کمرم بعد از ورزش و اینکه نمی تونستم پشت میز بشینم بود یا به خاطر اون ماجرای بالا. به هر حال امروز هیچی درس نخوندم و کلی شاکی شدم از دست خودم که اینقدر راحت تحت تاثیر شرایط و اتفاقات قرار می گیرم و از مسیرم منحرف می شم! درخت بید رو دوست دارم ولی خب آدم نباید بیدی باشه که به این بادا بلرزه!

پ ن بی ریط: علی رغم اینکه خیلی قشنگن و خیلی ام طرفدار دارن، نمی تونم با این مجسمه های willow tree ارتباط برقرار کنم. چون آدماش صورت ندارن. چشم ندارن. و این خیلی ترسناکه!

[ ۱۳٩۳/٩/٢٦ ] [ ۳:٤٥ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب