قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

پارسال همین موقعا توی برگ ریزون پاییز بود که که مهمون خونه مون شد. و حدود یه سال پیشمون موند. تا امروز صبح که دیدیم همون طور که نشسته چشماشو بسته و خیلی آروم و بی سرو صدا برای همیشه از پیشمون رفته...

اوایل حالش زیاد خوب نبود. حسابی زخم خورده بود و برای همین حتی به ما ام اعتماد نداشت. ولی خب جای دیگه ای ام نمی تونست بره. ما ام دیدم سرپناه دیگه ای نداره برای همین یکی از اتاقای خونه رو دادیم بهش. امیدوار بودیم زودتر حالش خوب بشه و بتونه بره دنبال زندگی خودش. ولی خب یه کم که گذشت دیدیم ضربه ای که بهش خورده کاری تر ازین حرفا بوده و شاید مجبور بشه تا آخر عمرش همین جا بمونه.

احساس ما بهش دوست داشتن همراه با دلسوزی بود. براش ناراحت بودیم که اینجوری تنها و پرشکسته شده. اونم بعد چند وقت کم کم بهمون اعتماد کرد. از تابستون به این طرف دیگه خودشو قایم نمی کرد و گاهی می اومد یه دوری تو خونه می زد. یه ذره جلوی آفتاب می نشست و دوباره بر می گشت سر جاش.

گاهی وقتا آواز می خوند. ولی خیلی کم. راه رفتنش خیلی قشنگ بود. دوست داشتم وقتایی که تو خونه راه می ره یواشکی بشینم و نگاش کنم. سرگرمیش این بود که اول بپره روی یه گلدون کوتاه. بعد یه گلدون بلند تر. و بعد گلدون بزرگ مورد علاقه ش. اگه وقت استراحتش بود که همون جا می نشست. اگه نه می پرید روی شاخه های آویزون نزدیک زمین و یه کم تاب می خورد. و بعد می پرید پایین و دوباره می رفت سراغ گلدون کوچیک. گاهی وقتا با مامان می نشستیم و همین کاراشو بی سروصدا نگاه می کردیم.  خیلی کم آب و غذا بود. همین که ظرف آبش پر باشه و خورده نونا و برنجای سرمیزو براش بریزیم بسش بود. وقتایی که آبش تموم می شد یا وقتایی که دلش می خواست بیاد بیرون و در پاسیو بسته بود، می اومد پشت شیشه و هی ازین ور به اون راه می رفت. ما ام درو براش باز می کردیم یا براش آب می ذاشتیم.

یه بار بابا یکی مثل خودشو توی حیاط دیدن که بی حال افتاده بوده. اونم اوردن پیش این یکی تا بلکه حالش خوب بشه. من اون روز خونه نبودم ولی می گن گوگودی ما خیلی خوشحال بوده ازین اینکه بعد از مدت ها تنهایی حالا یکی مثل خودش پیششه. حسابی دورش گشته بوده و فکر کنم شب تا صبح یه دل سیر با هم حرف زده بودن. فردا صبحش داداشم می بینه اون مهمون یه شبه مرده و می ره که برش داره. ولی گوگودی میاد بالای سرش و پراشو باز می کنه بالای سرش و نمی ذاره. آخر گوگودی رو می گیردش و نگهش می داره تا بشه خواهرم جنازه ی اون یکی یاکریم بیچاره رو ببره بیرون. بیچاره یاکریممون خیلی تنها بود!

بچه های تو کوچه با تیر زده بودنش. بابا پیداش کردن و اوردنش خونه. بال راستش بدجوری شکسته بود جوری که حتی بعد از خوب شدن دیگه نمی تونست پرواز کنه. امروز که مرد فکر کنم بعد از یه سال دوباره تونست پرواز کنه! به داداشم نگفتیم که مرده. اگه می گفتیم ناراحت می شد. بهش گفتیم بالاخره خوب شد و پرواز کرد و رفت.

--------------------------------------------------------------------

پ ن1: این عکس و این عکس از شادروان "گوگودی" یاکریم مرحممون :)

پ ن 2: خیلی وقت بود می خواستم اینجا یه چیزی در موردش بنویسم. تا بالاخره امروز که مرد اینکارو کردم. لطفا درس عبرت بگیرید و وقتی قراره از کسی یا چیزی بنویسید نذارید برای وقتی که دیگه از دست رفته!

[ ۱۳٩۳/٩/۱٢ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب