قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

یک نگاه به پست های وبلاگم می اندازم. می بینم تقریبا هیچ اثری از دین و مذهب ندارند. هیچ اثری از عقاید و باورهایم اینجا نیست و به فکر افتادم که چرا؟!

دبیرستانی بودم که وبلاگ نوشتن را شروع کردم. آن موقع هیچ وقت جرئت ابراز عقایدم را در جمع دوستان نداشتم. دوره ی راهنمایی متهم شده بودم به ربات بودن، چون دوستان می گفتند تو مثل یک ربات از قبل برنامه ریزی شده فکر و عمل می کنی. در حالی که اگر کمتر از آن ها تحت تاثیر خانواده نبودم بیشتر هم نبودم. فقط مشکل این بود که فکر و عمل مذهبی تحجر محسوب می شد و غیر مذهبی بودن یا افکار التقاطی و ساز مخالف زدن، روشنفکری.

خب توی شرایطی که مذهبی بودن ارزش نبود و من هم آن قدر قوی نبودم که در هر شرایطی روی عقایدم پا فشاری کنم، نوشتنم این مدلی شد. جوری که هیچ کس ناراحت نشود. هیچ کس مخالفت نکند. هیچ بحثی در نگیرد. اینجوری هم خودم راحت تر بودم هم دوستداران بیشتری داشتم! الان گاهی که نوشته های بعضی ازین همکلاسی ها را این جا و آن جا می خوانم می بینم خیلی بیشتر از چیزی که آن زمان فکر می کردم فاصله داریم حتی! و همیشه بیهوده می خواستیم به هم نزدیک بمانیم!

ولی الان رسیده ام به نقطه ای که دلم بخواهد دوستانی داشته باشم که راحت با هم از دغدغه های دینی و فرهنگی سیاسی مان حرف بزنیم. توی این حرف زدن ها دنبال بهتر شدن و بیشتر فهمیدن باشیم. یک دوستی که بشود اسمش را گذاشت خواهری دینی. همیشه این قدر در روابطم با آدم ها سکولار بودم و این قدر آدم ها را نمی شود از روی ظاهرشان شناخت، که توی کتابفروشی یا نمایشگاه رفتن با بعضی دوستان یا در سر زدن به صفحاتشان در شبکه های اجتماعی و وبلاگستان ها تازه می فهمیدم که حدود مبانی فکری و اعتقادی شان چیست.

شکر خدا سال های دانشگاه زمین تا آسمان با دوران مدرسه فرق داشت و شرایط خیلی خیلی بهتر بود ولی همان موقع اینقدر به خاطر نظرات و اعتقاداتم حرف های درشت و آزار دهنده شنیدم و له شدم که اثرش تا الان همراهم بماند و الان دیگر جرئت اظهار نظر نداشته باشم. جدای از این ترس، فرصت عطش مطالعه ی دوران نوجوانی را به جای خواندن چهارتا کتاب درست و حسابی به خواندن چلچراغ و امثالهم گذراندم. اگر آن موقع یا حتی سال های بعدش هدفمند مطالعه کرده بودم الان وضعم این نبود. مثلا یک بار خواب دیدم دارم ولایت فقیه را به زبان انگلیسی(!) برای یک غیر مسلمان اثبات می کنم در حالی که در واقعیت هیچ وقت کمتر از اینش را هم نکرده ام چون نه جرئتش را داشته ام نه علمش را! در واقعیت هیچ وقت نه از عقیده ای دفاع کرده ام و نه عقیده ای را نقد کرده ام. در واقعیت هیچ وقت اظهارنظر نکرده ام و الان دیگر دارد حالم به هم می خورد از این موجودیت بی اثر و بی شهامت.

این قدر در مورد چیزهای مهم حرف نزده ام که نمی دانم چه جوری می شود در موردشان حرف زد! این قدر از عقایدم دفاع نکرده ام که نمی دانم چه جوری باید ازشان دفاع کرد! این قدر توی حرف ها و نوشته هایم اثری از اعتقاداتم نبوده که نمی دانم چه جوری باید درستشان کنم!

--------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1:اهل رواداری نیستیم. هیچ وقت هم نبوده‌ایم. تاریخ‌مان هیچ وقت به خودش رواداری ندیده. حتی تاریخ اندیشه‌مان. تا یکی ساز مخالف می‌زند، می‌نوازیمش. همین باعث می‌شود آدم‌ها خودشان نباشند. حتی در همین وبلاگ‌ها و شبکه‌های اجتماعی، یک نقاب «من خیلی آدم گل و دوست داشتنی‌ای هستم» می‌زنند به صورت‌شان و هی از چیزهایی می‌نویسند که متفق‌القول مورد تایید دیگران است. دیگران هم هی به‌به‌شان می‌کنند و به خاطر اینکه طرف از هیچ خطی بیرون نزده و هیچ کادری را نشکسته، هی برایش سوت و کف می‌زنند. ولی امان از وقتی که کسی پیدا شود که خودش باشد و کمی چارچوب‌ها را دستکاری کند. آن وقت است که اگر فحشش هم ندهیم، لااقل هر طور شده به نحوی آزارش می‌دهیم تا زهرمان را ریخته باشیم. پائین بودن آستانۀ رواداری‌ آسیب دارد. باعث می‌شود آدم‌های متفاوت و جسوری که می‌خواهند خودشان باشند، خسته و درمانده و گوشه‌گیر شوند و راه خلاقیت که با جسارت توأم است بسته شود. راه خلاقیت که بسته شد، جلوی حرف‌های نو را که گرفتیم، به گِل می‌نشینیم. نمی‌رویم جلو. درجا می‌زنیم. می‌شویم همینی که الان هستیم... بگذریم. در این زمینه حرف بسیار است و من هنوز از ضربات قبلی دوستان، لِه!

پ ن 2: پی نوشت اولی عینا کپی شده از جیغ و جار حروف

پ ن3: هر چند الان معتقدم آدم باید اینقدر قوی باشد که حتی جرئت طرد شدن و برچسب خوردن و محکوم شدن به خاطر باورهایش را هم داشته باشد، ولی پای عمل که می رسد ترجیح می دهم همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود و کسی از کسی دلگیر نشود.

پ ن 4: شرک خفی که معرف حضورتان هست. الان حس می کنم دچار سکولاریسم خفی شده ام! به حرف می گویم دین از هیچ یک از وجوه زندگی جدا نیست ولی در عمل سعی می کنم نوشته ها و حرف هایم در جمع، تا حد امکان از خدا و دین اثری نداشته باشد!

پ ن5: این که آدم هیچ نظری نداشته باشد از این که جرئت اظهارش را نداشته باشد خیلی بدترست. گاهی می ترسم نکند دارم می روم به سمت بی نظری و خودم حواسم نیست! این که گذاره ی همیشه درستمان به جای حرف خدا، نظر خودمان باشد هم خیلی خیلی بدتر.

پ ن6:این پستو یه بار کامل نوشتم و بعد ازین که دکمه ی انتشارو زدم با صفحه ی ورود مجدد مواجه شدم و دیدم حواسم نبوده خیلی وقته صفحه بازه و هیچیش هم ذخیره نشده! خیلی سخت بود که یادم بیاد قبلا چیا نوشته بودم و چه جوری نوشته بودم! یه بخشیش ام یادم نیومد اصلا!

[ ۱۳٩۳/٧/٢٥ ] [ ۳:۳٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب