قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

خیلی حس خوبی داره. تمام کتابام، تمام کاغذام، تمام وسایلم، تمام لباسام، همه و همه همین جان. توی همین اتاق. دم دستم. جلوی چشمم. هر کدومو بخوام فقط کافیه برم سراغش. چهارسال بود که هر تیکه شون یه جا بود. ولی الان همشون یه جا کنار همند. و البته معلوم نیست تا کی همین جور بمونه. یه سال؟ کمتر از یه سال؟

کاش می شد یه روزی ام همه ی آدمای زندگیم، که الان هر کدوم یه جایی ان، همه می اومدن یه جا نزدیک هم. نزدیکم. جلوی چشمم. هر کسو می خواستم ببینم راحت می رفتم و می دیدم. به اندازه ی کل عمرم آدمای زندگیم هر کدوم یه جا بودن و نمی دونم اصلن روزی می رسه که حداقل اونایی که بیشتر دلم براشون تنگ می شه یه جا نزدیک هم و نزدیک من باشن؟

------------------------------------------------------------------------------

پ ن: گر بگویم که مرا با تو سروکاری نیست.......در و دیوار گواهی بدهد کاری هست!

[ ۱۳٩۳/٧/۱۳ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب