قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

هفته ی پیش


بعد از پنج سال دو روزی رفتیم ق خانه ی عمو ع. و تمام این دو روز من ساکت وشنونده و متفکر و اخمالو (اخمش را بقیه می گویند وگرنه من خودم اصلا حس نمی کردم اخم کرده ام!) نشسته بودم. نه این که نخواهم ولی واقعا نمی توانستم حرف بزنم. از یک طرف نگرانی پروژه البته بدون اینکه هیچ کار مفیدی برایش انجام دهم بود و از یک طرف حس می کردم یک دیواری بینمان هست که نمی گذارد حرف بزنم. آخرین باری که خانواده ی این عمو را دیده بودم عید همین امسال و در حد چند ساعت بود و آخرین دفعه ی قبلش سه سال قبل. توی این مدت هیچ رابطه ای اعم از تلفنی یا اینترنتی با دختر عموی هم سنم که معمولا هم صحبت بودیم نداشتم و ضمنا توی این چند سال دو سه تا کابوس هم دیده بودم که تویشان این دختر عمو داشت با من دعوا می کرد. برای همین هم دو روزی که پیش هم بودیم بیشتر شنونده بودم تا گوینده. از یک طرف از آن خاطرات جذابی که دخترعمو با آب و تاب تعریف می کرد برای تعریف کردن نداشتم و از طرفی هم نمی دانستم به جز مبحث خاطرات درس و دانشگاه الان کدام یک از حیطه هایی که می توانم در موردشان حرف بزنم برای دختر عمو جذابیت دارد. دخترعمویی که قبل تر ها هر وقت با هم بودیم ته بازی کردن و حرف زدن را در می آوردیم حالا دو روز کنارم بود ولی من بلد نبودم چه جوری دوباره مثل قبل شب تا صبح و صبح تا شب با هم باشیم و حرف بزنیم. اینقدر این سکوت من واضح و مبرهن بود که علاوه بر خودم بقیه هم حسش کرده بودند. دلم می خواست می توانستم از دخترعمو عذرخواهی کنم بابت این همه سردی و سکوت. دلم می خواست می توانستم بگویم که چه قدر دلم می خواهد توی این جور جمع های فامیلی مثل خودش باشورونشاط باشم و حرف بزنم و شوخی کنم ولی نمی توانم. دلم می خواست می توانستم بگویم هنوز هم مثل بچگی ام وقتی آدمی را بعد از مدتی می بینم اولش غریبی می کنم و مدتی طول می کشد تا درست شوم و این دو روز برایم کم بود بعد از سه سال. دلم می خواست عذر خواهی می کردم بابت اینکه اینقدر فکرم مشغول کارهای انجام نداده ام بود و نمی توانستم درست فکر کنم و یک راه حل سریع برای آب کردن دیوار یخی که جلویم درست شده بود پیدا کنم. دلم می خواست بگویم امیدوارم ناراحت نشده باشی از این عطیه ی ساکت و سردی که دیدی و فکر نکنی از دیدن شما خوشحال نشده ام. ولی خب الان هیچ پل ارتباطی ای نداریم که بتوانم مراتب این عذرخواهی را به دختر عمو اعلام کنم و تازه اصلا نمی دانم دختر عمو چه روحیاتی دارد که مثلا بهتر است یکجوری این عذرخواهی را به دستش برسانم یا اصلا به روی خودم نیاورم و فقط سعی کنم دفعه ی بعد بهتر باشم؟!

[ ۱۳٩۳/٥/۳٠ ] [ ۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب