قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

بعد از سه تا پست ناراحت پشت سر هم دیدم دارم از تابستون به این خوبی یه رد غمگین و ناشکرانه به جا می ذارم که اصلا خوب نیست! برای همین با اینکه تعداد نظرات پستای قبلی هیچ کدوم به حد نصابی که معمولا منتظرش می مونم تا پست بعدی رو بذارم نرسیده می خوام بازم بنویسم! ولی این دفعه یه جور دیگه...

به نظرم هیچ خوشبختی ای بیشتر ازین نیست که هر روز خانواده تو ببینی، باهاشون حرف بزنی، کنارشون نفس بکشی و هر لحظه ای که بخوای بتونی بری کنارشون. این خوشبختی تکمیل ام می شه وقتی این خانواده سالم و خوشحال ام باشن. به نظرم من الان این خوشبختی رو دارم پس دیگه جای هیچ گله ای نیست. باید برم کلی اسغفار کنم بابت گله و شکایتام به خدا وقتی این همه نعمتایی بهم داده که نه لیاقتشو داشتم و نه از پس شکرش بر میام! همیشه توجیه خودم جلوی خدا موقع این گله گذاریا اینه که یه بچه ی کوچیم هر چه قدرم زندگی خوب و خوشبخت و کاملی داشته باشه وقتی بخوره زمین و دردش بیاد می زنه زیر گریه. بعد مثلا حالا این ناراحتیای گاه گاه به خاطر اینه که مثل اون بچه دردم اومده نه چیز دیگه ای...

 

[ ۱۳٩۳/٥/٢٠ ] [ ۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب