قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

مثل اینکه کم کم باید واقعا جمع کنم و برم

دوستان...نمی خواین تا نرفتم یه گودبای پارتی برام بگیرین؟!!

------------------------------------------------------------------------------

پ ن1: با لحن آخرین درخواست یه مجبور به رفتن بخونید لطفا!

پ ن2: چه گودبای پارتی بگیرین چه نگیرین باید تابستون دسته جمعی بیاین خونه مون. من این همه سال این راهو رفتم و اومدم هیچی نشد. شما ام هیچیتون نمی شه اگه خدا بخواد!

پ ن3: چه بیاید خونه مون چه نیاید توی هیچ کدوم از ماه ها و سال های آینده نباید وقتی من خل می شم و سراغتونو نمی گیرم فکر کنید سرم شلوغه یا حتی نمی خوام سراغتونو بگیرم! شاید فقط دوباره توی یکی ازون loop های مسخره گیر افتاده باشم. یکی که می افته تو آب حتی اگه شنا بلد باشه ام ممکنه غرق بشه. هیچ وقت نباید به توانایی شنا کردن کسی که افتاده تو آب اعتماد کرد.

پ ن4: مث این می مونه که تازه با یکی سر صحبتو باز کرده باشی بعد یهو برسی و مجبور شی پیاده شی. نه این مثال خوبی نبود. بیشتر مثه اینه که تازه با یکی سر صحبتو باز کرده باشی، تو همین مدت کوتاه کلی ام چیز ازش گرفته باشی، بعد یهو برسی به ایستگاه و در حالی که بهش بدهکاری پیاده شی...

پ ن4: بیشتر از یه ساعته دارم این پستو هی می نویسم و پاک می کنم و پس و پیش می کنم. از یه طرف نباید خیلی مهربون و احساسی باشه چون دوست ندارم اینجور آدمی به نظر بیام. از یه طرفم بالاخره باید یه جوری حرفمو بزنم. حتی آدمایی که احساسی نیستن ام یه وقتایی با عقلشون به این نتیجه می رسن که باید یه جوری احساسشونو بروز بدن. مخصوصا وقتی بدهکار باشن.

پ ن5: هر کی حس می کنه مخاطب این پسته موظفه کامنت بذاره! هر کی کامنت نذاره خر است! حتی شما دوست عزیز!

 پ ن 6: از یه طرف می ترسم یکی که مخاطبم نبوده حس خود مخاطب پنداری پیدا کنه از یه طرفم می ترسم یکی که مخاطبم بوده حس خود مخاطب نبودن پنداری پیدا کنه... چی کار کنم خب؟!

 

[ ۱۳٩۳/۳/٢٠ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب