قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

کتابی که واقعا روم تاثیر گذاشت.تمام اون چند روزی رو که در حال خوندنش بودم شب و روز توی فکرم بود...هر وقت می خوابیدم خوابشو می دیدم و هر وقت بیدار بودم فکرش...

به خاطر امتحانا 3 روز خوندنش طول کشید اگر نه یه روزه همش  می خوندم.

ولی اون چند روز واقعا یه جور دیگه گذشت.

کتاب فوق العاده ای که خوندنش یه پروژه ی بزرگ و سخت بود که بالاخره به انجام رسوندمش.

خیلی چیزا فهمیدم ولی خیلی چیزا هم یادم اومد...

نمی دونم چی در موردش بگم...انگار بعد از مدت ها مغزمو دوباره راه انداخت...

خاطرات سیده زهرا حسینی...دختری که وقتی جنگ شروع می شه همسن الان من بوده...کارایی که میکنه...حرفایی که می زنه...

وقتی شروع می کنه به حرف زدن یاد خودم می افتم...یاد خودم که یه زمانی چقدر برام مهم بود حقمو بگیرم...هیچ وقت در مقابل چیزی که فکر می کردم غلطه ساکت نمی موندم...همیشه سعی می کردم حرف حقو بزنم حتی اگه به ضررم باشه...

ولی یهو چی شد...نمی دونم...فقط می دونم که دیگه اون آدم نبودم...

اما خوندم دا باعث شد یادم بیا کی بودم...و دوباره بشم همون...

خوندن دا باعث شد خیلی چیزا بفهمم...

کتاب فوق العاده ای بود اونقدر که نمیدونم چی بگم در موردش.اصلا نمی تونم توصیفش کنم.

فقط باید خودتون بخونیدش.

800 صفحه ست و خوندنش مطمئنا وقت و حوصله می خواد...اما می ارزه...خیلی بیشتر از وقتی که براش می ذارید.

[ ۱۳۸۸/۳/۱۳ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب