قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

امسال چهارمین سالیه که اینجام. و اولین باریه که توی این چهار سال یه روز از خواب بیدار می شم و می بینم همه ی حیاط سفید شده. درختا دارن می درخشن از سفیدی و برف داره می باره...

اولین باریه که تو تمام عمرم منظره ی برفی حیاط این خونه رو می بینم.

نمی دونم...شاید به خاطر اینکه جایی که زیاد برف میاد بزرگ شدم این همه برفو دوست دارم...شاید به خاطر این همه خاطره ای که از برف دارم...نمی دونم...

فقط اینو می دونم که برف یه حس عجیبی رو تو وجودم بیدار می کنه...

مدرسه که می رفتم زمستونا کوهای اطراف مدرسه سفید سفید می شدن...من عاشق تماشای کوه هام. مخصوصا وقتی سفید باشن. این چند وقته همش فکر می کردم یعنی می شه یه روزی ام کوهای اطراف دانشگاهو اونجوری سفید ببینم؟

امروز برف اومد...نه اونقدری که آرزوشو داشتم. ولی اونقدری بود که امیدوارم کنه...که یه نور خاموش شده رو ته قلبم روشن کنه...

-------------------------------------------------------------------------------

این مدت اتفاقای عجیب زیادی افتادن. انگار که خیلی چیزا عوض شدن. احساس می کنم رسیدم به یه نقطه ی عطف. جایی که احتمالا بعدها بذارمش کنار اون نقطه های مهم قبلی وبگم اون سال خیلی چیزا عوض شد.

من و زندگیم داریم وارد یه فصل جدید می شیم...

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٦ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب