قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

بذر یه چیزایی رو توی دلت، توی ذهنت می کاری.

اولش حواست بهشون هست

ولی فقط برای یه مدت کوتاه

بعد یادت می ره که باید بهشون آب بدی

باید مراقبشون باشی تا رشد کنند و به بار بشینن

گاهی یادت می ره که همچین بذری بوده حتی

گاهی فرصت نداری وقت بذاری برای بذرهایی که دوستشون داشتی و یه روزی با عشق کاشتیشون

روزها میگذره

ماه ها

 و حتی سال ها

نگاه می کنی می بینی پر شدی از شاخه های کوتاه و خشک

بدون برگ، بدون گل،بدون میوه

رسیدی به این سن و سال و هنوز حتی یه درخت یا بوته ی  کامل و سالم نداری

-------------------------------------------------------------------------------------

پ ن1: اینجا چند تا بذر کاشتم. وقت آبیاریشون که شد خودش برام ایمیل زد گفت بیا آبشون بده. یهو یاد همه ی بذرهایی که تاحالا کاشتم و برنگشتم تا آبشون بدم افتادم. یاد تمام کارایی که دوست داشتم یاد بگیرم و شروعشون کردم حتی، ولی هیچ وقت به سرانجام نرسیدن...

پ ن2: پیش دانشگاهی که بودم یه روز سرکلاس یه شعری گفتم در مورد نهالی که کاشتم و حالا ولش کردم ولی باید برگردم و آبش بدم و مواظبش باشم تا میوه بده...اون موقع فقط یه نهال خاص مورد نظرم بود. ولی اینایی که الان نوشتم در مورد همه ی همه ی بذرهاییه که کاشتم و نشد یا نتونستم یا نخواستم یا یادم رفت که مواظبشون باشم.

[ ۱۳٩٢/٩/٤ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب