قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

مثل قایقی خسته تو دریا، مثل دیدن تو توی رویا، مثل تیک تیک خسته ی ساعت، مثل قصه ی تلخ صداقت، مثل شب، مثل گل توی گلدون،مثل تصویر ماه توی بارون،مثل گریه ی تلخ دیوونه...دیگه چیزی ازم نمی مونه...مثل لحظه ی بارون و پاییز، مثل چشمای خسته ی لبریز، مثل اشکای ریخته رو گونه، دیگه چیزی ازم نمی مونه...مثل خاطره های پریده، دو نگاه به هم نرسیده، مثل شاعر و عشق و رفاقت، مثل حس قریب نجابت،  مثل پرسه و گریه و خوندن، همه خاطره هاتو سوزوندن، مثل اشکای خواب شبونه...دیگه چیزی ازم نمی مونه...

---------------------------------------------------------

امروز عصر اینقدر ابر سیاه توی آسمان بود که با خودم گفتم امشب حتما باید بارون بباره...شب ساعت ها در حالی که هدفون توی گوش ام بود نشستم پای لپ تاپ و طبق معمول وقت تلف کردم. وقتی برای آب خوردن پا شدم، وقتی از در اتاق رفتم بیرون و وارد پاسیو شدم، جا خوردم از صدای بارون.که صداشو نشنیده بودم.که نفهمیدم از کی باریدن گرفته. رفتم توی هال. وایسادم دم راهرو. راهرویی که نورهای بیرون، از شیشه های رنگی درِ انتهاش رد می شد و هر تیکه ش یه رنگ می شد. توی تاریکی راهرو رفتم جلو...آروم یه جوری که صداش کسی رو بیدار نکنه درو باز کردم. پابرهنه رفتم توی ایوون. قدم به قدم پا گذاشتم روی سنگای سرد و خیس و رفتم جلو تا لب ایوون.اول فقط نگاه کردم. به کف خیس حیاط که قطرات بارون می خورد روش. به باغچه ی بزرگ و خیس. به حوض خالی. به اسمون سرخ. بعد زدم زیر گریه. گریه ای که می لرزیدم ازش ولی هیچ اشکی از چشمام سرازیر نمی شد...برای همه چی گریه می کردم. برای خودم.برای خاطرات گذشته. برای آینده ی ترسناکم. برای مشکلات آدمای دور و برم. برای خودم که حالا دیگه خوردن قطرات بارون روی پوست سرمو حس می کردم ولی نمی دونستم باید چه دعایی بکنم میون این فرشته های نیمه شبی. برگشتم تو. دوباره دم در اتاقم میون گلدونای توی پاسیو وایسادم و به صدای خوردن قطرات بارون به شیشه گوش دادم.  اومدم نشستم پشت میز. دوباره پاشدم. پرده های درهای بزرگ شیشه ای جلوی میزو باز کردم. چراغای اتاقو خاموش کردم تا تنها نور اتاق نور چراغ مطالعه باشه و صفحه ی لپ تاپ. تا بتونم بیرونو ببینیم. حیاطو ببینم.بارونو ببینم.حیاطی که پره از خاطرات خوب بچگیم. بارونی که پره از احساسات خوب و بد. حیاط قشنگ پر از یه عالمه خاطرات و حسرت و آآآخخخخ اون روزا...

شب و تنهایی و خستگی و بارون و خاطرات گذشته ومشکلات الان و ترس های آینده و این آهنگی* که دارم گوش می دم... ولی بازم اشکی نیست که جاری بشه...بغض توی گلوم به اشکا التماس می کنه...ولی دیگه اشکی نمونده که جاری بشه...

---------------------------------------------------------------------

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟!

چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد

بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند

همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم

که به روی دوست ماند که برافکند نقابی

سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد

که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی

دل من نه مرد آنست که با غمش برآید

مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی

------------------------------------------------------------

 *: یه آهنگی که نمی فهمم چی می گه ولی یه غم عجیبی داره تو صداش...

[ ۱۳٩٢/۸/٢٩ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب