قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

این چند روز هر وقت مثل همیشه جوش می آورم، عصبانی می شوم یا ناراحت می شوم از دستشان, هر وقت حال و حوصله ی بلند حرف زدن و کاملا توضیح دادن ندارم ولی سوالی ازم می پرسند یا هر وقت حرف هایی می زنند که بعدش دلم بخواهد دیوار را گاز بگیرم...همه ی این وقت ها یاد قول و قرارم می افتم و صدای درونم پشت سر هم می گوید: خوب باش! خوب باش! خوب باش! خوب باش!...

اولش سخت بود ولی کم کم خیلی راحت تر شد.

هر چند قبلش "بد" نبودم، فقط خودِ واقعی ِ کم حوصله و حساس ام بودم...

-----------------------------------------------------------------------------------

آدم همیشه نباید خودش باشد، بعضی وقت ها هم باید ادای خوب بودن را در بیاورد.و همچنین ادای حال خوب داشتن.  نقش بلد نیستم بازی کنم ولی وقتی یک نفر پشت سر هم توی ذهنم می گوید خوب باش خوب باش خوب باش خوب باش... کم کم تسلیم خوب بودن می شوم و ظاهرا هم که شده کمی خوب می شوم...

[ ۱۳٩٢/٧/۱٤ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب