قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

گاهی اوقات چقدر هولناکه...چقدر هولناکه گذشت سریع روزها...ساعت ها...دقیقه ها...ثانیه ها...

و ...به همین زودی گذشت...توی یه چشم به هم زدن...3 سال...شایدم 6 سال...یا شاید 17 سال...گذشت...

همه چیز گذشت...یه چیزایی تموم شد...رسید به نقطه ی پایان...نقطه ای که هیچ وقت دل خوشی ازش نداشتم.

همیشه گذشت زمان برام هولناک بوده...حالا هولناک تر...

همه چیز می گذره...زودتر ازون چیزی که فکرشو بکنی...

این نیز بگذرد...این جمله رو دوست ندارم...

سعی می کنم باهاش کنار بیام...تا حدودی هم موفق شدم...حتی گاهی اوقات ازش لذت می برم...

ولی هنوزم هضمش برام سخته...

که چقدر زود می گذره...

------------------------------------------------------

پ ن 1:من آدم نسبتا خوشبختی ام...اینو همیشه می دونستم...فقط گاهی اوقات دوز خوشبختیم بالا پایین می شه!!!

پ ن2:امتحانای نهایی از 5 شنبه شروع  میشه...تصمیم جدی گرفتم که معدل نهاییم از 88/19 پایین تر نیاد...یعنی می شه؟؟؟

پ ن3:من باید خاطرات عیدو بنویسم...خدایا!!!پس چرا نمی شه؟؟؟؟یه کم وقت برای این کار می شه بهم بدی لطفا خدا؟

[ ۱۳۸۸/٢/٢٩ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب