قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

با صنوبری که روی قلّه ایستاده بود،

گونه روی گونه ی سپیده دم نهاده بود،

موج ِ گیسوان به دوش ِ بادها گشاده بود،

از نشیب ِ یخ گرفت ِ درّه، گفتم:

این نه ساحَت ِ شکفتگی ست

در کجای فصل ایستاده ای،

مگر ندیده ای

سبزه ها کبود و بیشه سوگوار

فصل،فصل ِ خامش ِ نهفتگی ست.

آن صنوبرِ بلند

با اشاره ای نه سوی دوردست.

گفت:

قدِّ کوتهِ تو راه را به دیده ی تو بست.

گامی از درونِ سردِ خود برآی

پای بر گریوه ای گذار و

در نگر

رودِ آفتاب و آب در شتاب

کاروانِ درد و سرد

در گریزِ ناگزیر

آنک آن هجومِ سبزِ مرز ناپذیر

در کجای فصل ایستاده ام؟

در کرانه ای

که پیشِ چشمِ من

بهارِ شعله های سبز و

سیره و سرود

در نگاه تو کبود و دود.

شفیعی کدکنی 1349

-------------------------------------------------------------------------

در راستای همین پست قبلی...و در راستای اینکه خدا وقتی بخواد کسی رو هدایت کنه با دیکشنری ام هدایت می کنه...با این کتاب در آیینه ی رود  که خیلی ام دوستش دارم فال گرفتم! و شعر بالا اومد...

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٢ ] [ ٧:٥۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب