قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

خیلی چیزا هس که می خوام...با تمام وجود...ولی می دونم که نمی شه...

وقتی این نمی شه ها و حسرتِ نداشته ها جلوی چشمام رژه می رن...زانوامو بقل می کنم و می شینم نیگاشون می کنم...همین...

مگه دیگه چی کار می شه کرد؟!

-----------------------------------------------------------------------------------

همیشه یه چیزایی بودن که حس می کردم هر وقت بخوام دستم بهشون می‌رسه...ولی حالا که می خوام می بینم نمی رسه...نمی تونیم...نمی شه...غیر ممکنه...

همیشه با این فکر که با حساب ما نمی شه ولی با حساب خدا می شه خودمو آروم کردم... ولی خب الان نمی دونم...شاید اصن خدا نخواد که بشه...اون وقت چی؟!

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢۱ ] [ ٦:٢٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب