قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

فکر می کردم روزی می رسد که جایی باشم که دیگر خبری از غم غربت نباشد...

فکر می کردم بالاخره یک روز اهل جایی بشوم و همانجا آرام بگیرم...

فکر می کردم روزی می رسد که غریبی و غم یاری نباشد...هجرانی نباشد...فراقی نباشد...جایی باشم که بین آدم هایش غریب نباشم...دور از کسانی که باید کنارشان می بودم نباشم...

فکر می کردم یک جایی هست که یک روزی خانوادگی می رویم آن جا و تمام این دردسر ها تمام می شوند...همه کنار هم...بدون اینکه کسی جدا افتاده باشد...

ولی...

بعد تر فهمیدم:

وقتی کسی هر پاره ی روحش را یکجا جا گذاشته باشد...

دیگر هیچ کجا آرام نمی گیرد...

هیچ وقت...هیچ کجا...

---------------------------------------------------------------------

پ ن 1: امضا با اشک

پ ن 2:فقط به امید یک معجزه زنده مانده ام...معجزه...

 

 

 

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢۱ ] [ ۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب