قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

وایساده بودیم روبروی هم...داشتیم حرف می زدیم...صحبت رسید به یه جایی که من یه سوالی پرسیدم...یه کم من و من کرد بعد با ناراحتی جواب داد...یه خبر خیلی بد بود...یه لحظه خیلی حالم بد شد...قلبم داشت از جا کنده می شد...یه قسمت خیلی با ارزش از زندگیم به یک باره نابود شده بود...تو اون لحظه واقعا حال بدی داشتم...به نفس نفس افتاده بودم...

بعد با همون حال و نفس نفس زنان از خواب پریدم...

بی نهایت خوشحال شدم ازین که همش خواب بوده...ازین که همه چی سر جاشه و چیزی از دست نرفته...یه کم طول کشید تا آروم شدم...و بعدم دوباره خوابیدم...

.........................................................................

تا حالا چندین بار اتفاق افتاده...این که تو خوابم یه اتفاق خیلی بد در حد فاجعه رخ بده و مث تو فیلما یه دفعه از خواب بپرم...اون لحظه های بعد از بیدار شدن تو این جور مواقع جزو بهترین لحظه های زندگیم بودن...اینکه بفمی یه کابوس بیشتر نبود...

کاش تو زندگی واقعی ام همینجوری بود...وقتی اتفاق خیلی بدی می افتاد...وقتی می رسیدی به بن بست...یه دفعه از خواب می پریدی و می دیدی همه ش یه کابوس بوده...

کاش می شد به همین سادگی بیدار شد...

[ ۱۳٩۱/٩/٢٢ ] [ ۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب