قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

اول:یادمه سوم دبیرستان که بودیم و برای المپیاد می خوندیم همدیگه رو دلاور صدا می زدیم.شوخی شوخی درس خوندمونو یه جور جنگ می دونستیم.البته جنگ با خود درسا!به این صورت که هر درسی با خونده شدن شکست داده می شد!بعد از المپیاد و تو گیر و دار امتحانای میان ترم و ترم مدرسه ام این حالتو داشتیم(یا شاید فقط داشتم!).وقتی 10 صفحه مونده بود اس ام اس می زدیم که آره 10 هزار نفر دیگه هنوز موندن و دارن مقاومت می کنن.اینارم بکشیم کار تمومه!پیروز می شیم!ساعت دو نصفه شب اس ام اس می زدیم که نیروی کمکی نمی خوای؟همین بهمون(یا شاید فقط به من!)یه جور انگیزه می داد برای درس خوندن.اون موقعا فکر می کردم دلیل موثر بودن این بازیا اینه که هیجان ماجرا رو زیاد می کنه و هر چی هیجانمون بیشتر می شه بهتر می تونیم درس بخونیم.البته الانم قبول دارم فکر اون موقعمو.یه جورایی جو می دادیم به خودمون برا درس خوندن.ولی الان به یه نتیجه ی دیگه ام رسیدم.اون بازی فقط هیجان نمی داد بهمون.در واقع یه جور هدف می داد.یه جور ماموریت.که من موظف بودم به بهترین نحو به انجام برسونمش.اون قدر که پیروزی توی یه جنگ هدف ملموس و انگیزه دهنده ای بود,نمره ی خوب و حتی قبول شدن تو مرحله دوم المپیاد نبود.


دوم:همون طور که قبلا به کرات ذکر شده من اصولا موجود بسی خیال پردازی تشریف دارم.یکی از اجزای این خیال پردازی داستانایی ان که الان فکر کنم 9 سالی می شه همیشه یکیشونو تو ذهنم دارم.یعنی مثلا با دیدن یه فیلم با خوندن یه کتاب یا بعضی وقتام همینطوری یه ایده ای به ذهنم می رسه و شروع می کنم حول و حوشش داستان می سازم.معمولا خودمو شخصیت اول این داستان قرار می دم و تا جایی که جا داشته باشه یا خستم کنه رو جزئیاتش فکر می کنم.مثل یه فیلم صحنه هاشو تصور می کنم و دیالوگاشو می سازم.و بعد ازین که کامل شد رهاش می کنم!و منتظر ایده ی بعدی می مونم!آخرین داستانی که اینطوری ساختمش بد جوری فکرمو مشغول کرد.یعنی یهو دیدم به شدت دلم می خواد این داستان واقعیت داشته باشه و واقعا همچین اتفاقایی بیفته تو زندگیم.بعد فکر کردم به اینکه برای اینکه شرایط تحقق این ماجرا رو داشته باشم باید چی کار کنم؟دیدم اول از همه یه سری چیزا هستن که باید یاد بگیرم.در واقع یه سری تواناییا که برای انجام ماموریت خیال پردازی شده توی اون داستان لازمه!و بعد دیدم بعضی ازین تواناییا در واقع چیزایی ان که من به صورت منفرد اصلا هیچ علاقه ای به یادگیریشون ندارم!و البته اکثرشون مثل رشته ی تحصیلیم و ورزشای مورد علاقم و کلی چیزای دیگه هم هستن که همین جوری ام دوسشون دارم.ولی صرف دوست داشتن به آدم انرژی کافی نمی ده برای دنبال یه چیزی رفتن و یاد گرفتنش.در واقع آدم به یه هدف بزرگ مثل به انجام رسوندن یه ماموریت نیاز داره تا بتونه این همه وقت بذاره و از یه سری تفریحاتش بزنه و زیر بار یه سری سختیا بره و مثلا درس بخونه یا یه چیز خاصیو یاد بگیره.و این ماموریت خیالی یه دفعه به من کلی انگیزه داد برای یاد گرفتن حتی چیزی مثل زبان انگلیسی که در حالت عادی اصلا ازش خوشم نمیاد!

سوم:دبیرستانی که بودم البته تا قبل از سال سوم خیلی به معماری علاقه داشتم.تقریبا برام مسجل بود که می خوام تو دانشگاه معماری بخونم.ولی بعد تر توی فکر کردنام به آینده کم کم یه برنامه ای تو ذهنم شکل گرفت که معماری خوندن هیچ جای این برنامه نبود.هر چند معماری رو دوست داشتم ولی رشته ای نبود که راضیم کنه و کمک کنه به تحقق برنامه هام.این ماجرا زمانی رخ داد که کم کم داشتم به برق علاقمند می شدم و یه دفعه دیدم این همون رشته ایه که لازمش دارم!یعنی نگاهم این بود که من با برق خوندن و خصوصا گرایش الکترونیک خوندن می تونم تو راه رسیدن به هدفام قدم بردارم.همین باعث شد که علی رغم رتبه ی افتضاح کنکورم(که دقیقا بر اثر اشتباهات استراتژیک همیشگیم رخ داد!)موقع انتخاب رشته فقط برق-الکترونیک بزنم.چون تنها رشته ای بود که با سنجیدن همه ی جوانبش به این نتیجه رسیده بودم که می خوامش!

چهارم:خیلیا رو دیدم که هدف مشخصی ندارن از درس خوندن.خودم با چشای خودم کسی رو دیدم که می گفت اومده دانشگاه چون کار دیگه ای نبوده که بکنه.چون همه می رن.و خیلیا که اهداف مشخص و روشن دارن.مثلا طرف داره درس می خونه که نمره هاش خوب بشه که بعد بتونه اپلای کنه و بره اون ور.یااومده دانشگاه تا مدرک بگیره و بعد بره سر کار.یا ام فقط مدرک بگیره!بعضیام هستن که عادت دارن درس بخونن!یعنی اگه درس نخونن فک می کنن یه چیزیشون کمه و خلاصه رو حساب همین عادت اتفاقا خیای راحت تر از بقیه ی گروه ها می تونن درس بخونن.و بعضیام هستن که اهداف متعالی ای مثل رضای خدا و خدمت به مملکت و کمک به پیشرفت حکومت شیعه و مفید بودن موقع ظهور و این جور چیزا دارن حتی.کار آماری نکردم که بدونم هدف بیشتر دانشجوا چیه.ولی هدف خودمو که می دونم.هدفی که شاید بشه جزو همون اهداف متعالی دسته بندیش کرد و برنامه ای ام که برای رسیدن بهش تو ذهنم دارم از نظر بیشتر کسایی که شنیدنش زیادی ایده آل و رویا ماننده!

پنجم:دیروز توی دانشگاه مستند میراث آلبرتا رو دیدم.فارغ از مفهموم اصلی ای که فیلم می خواست منتقل کنه من با توجه به پیش زمینه های ذهنیم یه سری چیزایی ازش گرفتم باعث شد الان بیام و این چیزا رو بنویسم.یه بخشی از فیلم با یکی از اساتید برق دانشگاه شریف صحبت می کردن.که به خاطر اهدافش(به نظر خوب بود تو فیلم در مورد هدفشونم ازشون سوال می کردن!می تونست خیلی مفید باشه!)مونده بود ایران و الان یه شرکت بزرگ و موفق داشت.شرکتی که کارشو دقیقا از صفر شروع کرده بود و حالا داشت روی یک پروژه ی بیست(یا دو؟ یادم نیس!)میلیارد تومنی کار می کرد.و همین مصاحبه ی کوتاه منو امیدوار کرد.که برنامم برای رسیدن به اهدافم خیلی ام رویایی و دور از دسترس نیست.ممکنه.تا حالا بودن کسایی که تو همین ایران تا یه جاهایی ازین مسیرو رفتن...و همین یه دفعه هدفمو خیلی دست یافتنی تر و ملموس تر کرد و انگیزه ناک تر شدم!یه بخش دیگه ای از فیلم که مربوط به اردوی جنوب بود یه دانشجویی حرفای خوبی می زد.چیزایی که قبلا ام توی ذهنم بود ولی نه در قالب کلمات.و اینکه همونا رو به صورت کلماتی توی فضای تاریک سالن و تحت تاثیر فیلم بشنوم خیلی روم اثر گذاشت.یادم انداخت که من برای انجام یه ماموریتی اینجام.یه کاری دارم که باید به انجام برسونمش و خوب درس خوندن و چیز یاد گرفتن یه قدم مهم از به انجام رسوندن اون ماموریته.یاد پارسال افتادم که چه قدر سخت بود برام دوری از خانواده(الانم هست)و گریه که می کردم مامانم می گفت به هدفت فکر کن.یه دفعه خودمو دیدم که دو ساله دارم میام دانشگاه و با وجود اینکه اینقدر رشتمو دوست دارم و حتی هدف مهمی ام برای خودم دارم هنوز هیچی یاد نگرفتم.تمرینا رو از رو بقیه بچه ها و حل المسائل کپ می زنم.نمره های به شدت سینوسی ای تو امتحانا میارم.و به درسایی که خوندم که فکر می کنم می بینم الان هیچی بلد نیستم!در حالی که اولش قرار نبود این طور باشه.من یه هدف بزرگی داشتم(دارم!)که قرار بود همه ی تلاشمو براش بکنم.آتیش زیر خاکستری بودم که می خواستم شعله بکشم.یه قدم برای رسیدن به اون هدف درسم بود.و حالا من نه درست درس خوندم نه حتی قدم های دیگه ی لازم برای اون هدفو برداشتم.هنوز حتی یه ذره آدم تر نشدم...

ششم:برداشتن قدمای بزرگ هدفای بزرگ لازم داره.ولی لزوما هدفای بزرگ تضمین نمی کنن که آدم بتونه قدمای کوچیک برداره!یعنی اصل دور شدن از خونه و خونواده و دانشگاه رفتن قدمی بود که اگه هدفم یه ذره کوچیک تر بود حاضر نبودم برش دارم.ولی حالا همون هدف خیلی خیلی بزرگ باعث نمی شه من دانشجوی خوبی باشم!باعث نمی شه تمرینامو خودم حل کنم.باعث نمی شه به جز شب امتحان وقت دیگه ای ام درس بخونم.و اینا دقیقا اشتباهات استراتژیکی ان که مطمئنم چند سال بعد به شدت چوبشونو می خورم.همون طور که چوب اشتباهات قبل از کنکورمو خوردم.اون هدف مثلا بزرگ منو انداخته تو مسیر.ولی حالا برای جلو رفتن یه چیز دیگه ای لازمه.یه چیزی مثل همون بازیای دوران دبیرستان.هدفای ملموس و دست یافتنی و نزدیک.

هفتم:همیشه پای ماموریت در میون نیست.یه وقتایی وظیفه ست.خدا به من نوعی فلان استعدادو داده.بیخود که نداده.یه هدفی در میون بوده.حالا من وظیفه دارم اون استعدادو شکوفا کنم.وظیفه دارم در حد توانم تو مسیری که استعدادشو بهم داده جلو برم.قراره حساب پس بدم به خاطرش.اگه کم بذارم اون دنیا چی دارم که بگم؟که حوصله شو نداشتم؟حسش نبود؟اون وقت خدا چپ چپ نگام می کنه و من آب می شم می رم تو زمین(نمی دونم البته تو اون دنیا ام می شه آب شد رفت تو زمین؟).این در مورد هر استعدادی صادقه.تقریبا هر چیزی.ولی در مورد درس خوندن یه چیز دیگه ام هست.اینکه این مملکت چه قدر از اول تا حالا هزینه ی تحصیل منو داده.از اون مدرسه ی ابتدایی غیر انتفاعی حتی بگیر و بیا تا راهنمایی و دبیرستان نیمه دولتی و بعدم دانشگاه دولتی.مخصوصا دانشگاه.ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بودن که من برم بشینم درس بخونم!حالا اگه این کارو درست انجام ندم,اگه تهشو در نیارم,این هزینه ای که برام شده حلالم نیست.بازم باید اون دنیا جواب پس بدم براش.حروم خوری که فقط به از دیوار مردم بالا رفتن نیس...

 هشتم:تازگی حافظه م قوی شده در حد فضا!دیشب تا یه جاهایی ازین مطلبو نوشتم و حالا که اومدم تکمیلش کنم می بینم یادم نیست که اصلا برای چی شروع کردم به نوشتنش!یعنی اصلا یادم نمیاد چی می خواستم بگم!در این حد یعنی!الان شده 7 تا پاراگراف که بعید می دونم منظور دیشبمو برسونه.چون حتی خودمم با خوندنشون یادم نیومد چی می خواستم بگم آخرش!

نهم:بادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ اَنْ تَکُونَ غُصَّةً؛فرصت را غنیمت شمار پیش از آن که اندوهى گلوگیر شود.امام علی(ع).نهج البلاغه: ن 31، ص 931

دهم:اگر اخلاص در کار نباشد، ناچار دست تصرف ابلیس به کار خواهد بود و با قدم ابلیس و نفس- که قدم خودخواهی و خودبینی است- هیچ معرفتی حاصل نشود...
امام خمینی (قدس سره)

--------------------------------------------------------------------------------

پ ن (11/3/91):اینو یکی تو کامنتا نوشته بود.دیدم بد نیست اینجا ام باشه:

... ای خدا، من باید از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا که دشمنان مرا از این راه طعنه زنند. باید به آن سنگ دلانی که علم را بهانه کرده و به دیگران فخر می فروشند ثابت کنم که خاک پای من هم نخواهند شد. باید هم آن تیره دلان مغرور و متکبر را به زانو درآورم، آن گاه خود خاضع ترین و افتاده ترین فرد روی زمین باشم.
ای خدای بزرگ، این ها که از تو می خواهم چیزهائیست که فقط می خواهم در راه تو به کار اندازم و تو خوب می دانی که استعداد آن را داشته ام. از تو می خواهم مرا توفیق دهی که کارهایم ثمربخش شود و در مقابل خَسان سرافکنده نشوم.
من باید بیش تر کار کنم، از هوی و هوس بپرهیزم، قوای خود را بیش تر متمرکز کنم و از تو نیز ای خدای بزرگ می خواهم که مرا بیش تر کمک کنی...
(از دست نوشته های شهید چمران)

[ ۱۳٩۱/٢/٢٥ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب