قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

نمیدونم چه اشتباهی کردم...نمی دونم کجا پامو کج گذاشتم...که حالا باید این جوری تاوانشو بدم...شایدم یه جورایی بدونم...ولی اون موقع نمیدونستم که اشتباست...و نمی دونم چرا تاوان به این سنگینی رو باید به خاطر چند تا اشتباه کوچیک بپردازم...

احساس می کنم با سر خوردم زمین.به خاطر چند لحظه که جلوی پامو نگاه نکردم...نمی دونم چی شد..فقط وقتی به خودم اومدم که نقش بر زمین بودم...حالا تمام وجودم درد می کنه و نمی تونم بلند شم...می خوام یه نفر دستمو بگیره و بلندم کنه...خدایا!!!!دستمو می گیری؟؟؟؟؟کمکم می کنی بلند شم؟نمی دونم چرا یهو اینجوری منو زدی زمین؟به خاطر کدوم اشتباه؟؟؟نمی دونم! ولی حالا کمکم کن.کمکم کن بلند شم...بدجوری زمین خوردم...خدایا منو ببخش...کمکم کن پاشم...خدایا!!!!

---------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1:چقدر بده بدونی  ولی مجبور باشی دم نزنی...چقدر بده بفهمی ولی مجبور باشی خودتو بزنی به نفهمی...چقدر بده که حق داشته باشی ولی بهش نرسی... چقدر بده که حرفی برای زدن داشته باشی ولی نزنی...چقدر بده که دیگران تو رو اشتباه ببینن...چون تو مجبور بودی خودتو نشون ندی!ولی خوشحالم که می دونم...که می فهمم...که حق دارم...که هستم!

پ ن 2:برنامه ی نوشتن خاطرات عید سر جاشه...در اولین فرصت...این مدت خیلی سرم شلوغ بود ...اولا المپیاد و بعد هم روزی 2-3 تا امتحان!!!امروز اولین روزیه که فرداش دو تا امتحان نداریم و فقط یه امتحان دارم!!!احساس بریدگی می کنم.!!از یه طرف دوست ندارم این سال تحصیلی تموم بشه و از طرفی می خوام ابن امتحانای لعنتی زودتر تموم بشه.حیف که دو تاش با هم نمی شه.ضمنا باید بگم چقدر بده که شدیدا سرما خورده باشی و نتونی استراحت کنی!چون روزی 2-3 تا امتحان داری!حتی نتونی قرص بخوری تا بلکه شاید بتونی تا ساعت 3 بیدار بمونی و درس بخونی...درسایی که دوستشون داری و امتحانا و درس خوندنایی که حالتو به هم می زنن...

 

[ ۱۳۸۸/٢/۱٤ ] [ ٧:٢٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب