قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

بعد این همه سال که به شهر غریب و خوبی ها و بدی هایش عادت کردیم حالا یک مشکل جدید از عواقب شهر غریب جلو راهمان سبز شده.

شرح این مشکل جدید ازین قرار است که مامان و بابای آدم می خواهند 12 روز بروند سفر خانه ی خدا.تارخش هم دست خودشان نیست که عقب جلویش کنند.در این 12 روز هم خود آدم کلاس دارد و باید بماند اصفهان هم خواهرها و برادرش مدرسه دارند و باید بمانند خانه.بنابر این چون خود آدم نمی تواند بماند خانه پس باید یکی را پیدا کنند که در این مدت پیش خواهرها و برادر آدم بماند.ولی ازان جا که در شهر غریب همچین کسی پیدا نمی شود و فامیل های راه دور هم همه سر کار و درس و زندگی خودشانند معضلی می شود این یکی را پیدا کردن.خاله ی بابای آدم از مدت ها قبل گفته می توانید روی من حساب کنید ولی حالا برادر شوهرش فوت کرده و شوهرش حالش خوب نیست و خلاصه خیلی هم بتواند بیاید دو سه روز.بعد یک نفر دیگر هم هست که فقط خود بابا می شناسندش.می شود دختر عموی پدربزرگ آدم.یک خانم تقریبا شصت ساله.مامان آدم ته دلش راضی نیست که خانه و زندگی اش را بدهد دست کسی که تاحالا اصلا ندیدستش.ولی گزینه ی دیگری هم روز میز نیست .اینجا آدم تصمیم می گیرد حداقل یک هفته ازین 12 روز را تقبل کند و قید درس و دانشگاه را بزند و بماند خانه.پنج شش روز باقیمانده راهم بالاخره یکی از دو تا گزینه ی قبلی یا شاید هم دو تایی بتوانند پوشش بدهند.آدم با خودش فکر می کند تمرین ها را در این مدت می شود از طریق ایمیل با بچه های کلاس رد و بدل کرد و جزوه ها را هم بعدا می گیرم و امتحان هم که نداریم...اینجوری آدم خودش را راضی می کند که یک هفته نرود دانشگاه.

ولی کلا دل آدم می گیرد وقتی می بیند هیچ کس هیچ کس هیچ کس نمی تواند بیاید چند روز بماند خانه ی آدم تا مامان و بابای آدم با خیال راحت بروند مسافرت.

از همه بد تر اینکه حتی خود آدم هم نیست...یا به سختی هست...

----------------------------------------------------------------

پ ن:کلا وقتی می خواهم یکی از تجربیاتم را تعریف کنم به جای من از آدم استفاده می کنم ناخوداگاه.سطرهای بالا را هم با نگاهی به این عادت قدیمی به طرز اغراق آمیزی پر از "آدم"نوشتم.وگرنه باور کنید خود آدم بینی مفرط ندارم!

پ ن2:عصری که از اتوبوس پیاده شدم موقع ورداشتن ساکم از تو قسمت بار سرم خیلی محکم خورد به یه لبه ی تیزی.اون موقع سر یه دقیقه دردش خوب شد.بعد ولی الان بعد چند ساعت یهو دوباره دردش شرو شد...تیر می کشه و ذوق ذوق می کنه و اینا.خلاصه اگه مردیم حلال کنید!ولی ترجیحا دعا کنید چیزیم نشه که اگه بشه همه برنامه هامون می ریزه به هم...!:دی

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب