قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

همیشه این وقت هایی که تنهایی می روم بیرون یک حس عجیبی بهم دست می دهد.حس استقلال  توام با تنهایی.حس بزرگ شدن.حس اینکه چه قدر عجیب است که من که یک روز ازین که بابا دوربین زنیت را داده بودند بهم تا خودم تنهایی خواهرم را توی جشن شکوفه هایش همراهی کنم و ازش عکس بگیرم اینقدر ذوق می کردم و حس بزرگ شدگی بهم دست می داد حالا این همه تنهایی این ور آن ور می روم و هر کاری دلم می خواهد می کنم.ولی این تنهایی را اصلا ترجیح نمی دهم به خانوادگی بیرون رفتن...کلا...هنوز عادت به تنهایی ندارم...

امروز 8 بار سوار تاکسی شدم و 1 بار هم سوار اتوبوس.نزدیک 2 ساعت هم پیاده رفتم.اول رفتم کنار سی و سه پل تا ببینم وضع آب چطوری شده.آب بود.ولی نه به اندازه ی دفعه ی قبلی که رفتم.یک جاهایی کف رودخانه زده بود بیرون از آب.مثل دفعه ی قبل پر از پرنده بود و آدم ها برایشان غذا می ریختند.امیدوارم تا بعد از عید که می خواهم مهسا را بیاورم اصفهان گردی آب باریکه ای حداقل روان باشد محض رضای خدا!وقت نبود که مثل دفعه ی قبل بنشینم و بیسکوییت بخورم و نصف هر بیسکوییت را بیندازم برای پرنده ها.زود رفتم تا به کارم برسم.نمی دانستم این مغازه ای که دفعه ی قبل با مامان و بابا آمدیم و چادر خریدیم کجاست.برای همین هم کل چهار باغ را از انقلاب تا دروازه دولت گز کردم تا پیدایش کردم.ولی بسته بود.رفتم آن دست خیابان شهر کتاب و کتاب طراحی دیجیتال برای خودم و یک تقویم برای خواهرم و دو تا روان نویس استدلر برای خودم خریدم و دوباره برگشتم سراغ آن مغازه که باز کرده بود حالا.رفتم و یک چادر عین چادر مامان خریدم برای خودم.بعد هم رفتم طرف چهار راه شکرشکن.از شکر شکن تا چهارراه نقاشی پیاده رفتم چون دفعه ی اولم بود و نمی دانستم چه قدر باید بروم تا برسم!بعد کلی که راه رفتم رسیدم به یک چهار راه ولی در کمال ناباوری دیدم نوشته چهاراه هشت بهشت و دوباره کلی رفتم تا آخر رسیدم به نقاشی.رفتم سراغ همان کتابفروشی که سری قبل آدرسش را گرفته بودم.ولی آن هم فقط یکی از کتاب های خواهرم را داشت.همان یکی را خریدم و برگشتم.

1-از سر آل خجند تا فلکه احمدباد2-از فلکه تا دروازه تهران3-از دروازه تهران تا دانشگاه4-از دانشگاه تا دروازه تهران5-از دروازه تهران تا انقلاب6-از دروازه دولت تا شکر شکن7-از نقاشی تا شکر شکن8-از شکر شکن تا فلکه9-از فلکه تا سر آل خجند...جمعا 9 بار سوار و پیاده شدم امروز!

ترم پیش برنامه ام یک جوری بود که به سرویس ها ی دانشگاه می رسیدم.هم رفت و هم برگشت.این ترم ولی فقط یک روز هفته به سرویس برگشت می رسم.بقیه روزها باید تیکه تیکه و با اتوبوس و تاکسی و پیاده برگردم.چند وقت پیش داشتم حساب می کردم.دیدم خوابگاهی ها از نظر هزینه ی رفت و آمد به دانشگاه اعم از پول  و وقت و خستگی و...خوابگاه که توی دانشگاست وتقریبا فقط نوع بین شهری اش را دارند.

اصفهانی ها هم فقط نوع درون شهری اش را دارند.

ولی من پا در هوا هم بین شهری  و هم درون شهری!

-----------------

کلا خودمم نفهمیدم هدفم ازین سطور بالا کلا چی بود؟مثلا می خواستم بگم صنف حمل و نقل درون و برون شهری کلا به من مدیونه بابت این همه مشتری ای که واسشون هستم؟یا مثلا می خواستم بگم هنوزم برام  عجیبه بعد دو سال این همه تنهایی این ور اون ور فتن؟نه...کلا چیز خاصی نمی خواستم بگم...

الان یادم اومد که از بیخ و بن یه چیز دیگه می خواستم بنویسم اصلا!چه قدر که این کی بورد ذهن آدمو منحرف می کنه...من با همون قلم و کاغذ راحت تر بودم به خدا...

می خواستم در مورد حس حال این روزام بنویسم...ننوشتم ولی دیگه...

---------------------------------------------------------------------------------

پ ن:همیشه وقتی پست های تا این حد شخصی می ذارم یه حسی بهم دست می ده مبنی بر اینکه چیزای تا این حد شخصی به درد وبلاگ نمی خوره که...کی براش مهمه این چیزا...به بقیه چه اصلا...ولی وقتی به سر تا پای وبلاگم می نگرم می بینم همش از همین شخصی نویسی های بی سر و تهه.نه که کلا شخصی نوشتن بد باشه ها.نه.ولی این مدلش که من می نویسم خوب نیست اصلا...بار مفهومی عامی نداره و ضمنا حتی به درد خودمم نمی خوره چون اصلا منعکس کننده ی حال و روز و فکر و ذکرم نبوده و نیست...چه کنم؟

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ ] [ ٩:۳٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب