قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

این که نصفه شبی وقتی همه خوابند نشسته ام پشت میز پای لپ تاپ کشمش می خورم و آهنگ های اِرا گوش می کنم و پشت صحنه ی مدار صفر درجه دانلود می کنم و نوشته های 2 سال پیش لیلیت را می خوانم و در عین حال سعی  می کنم با وب کم لب تاب و چراغ مطالع ی روی میز یک عکس خوب از خودم بگیرم و اینکه با وجود لبخند رضایت اشک توی چشم های جمع شده به خاطرانواع و اقسام احساسات مختلف...

 


این ها هیچ کدام نشان نمی دهند که چی توی کله ام می گذرد...

الان توی سرم فقط دارم مقایسه می کنم

مقایسه می کنم سال 86 و که توش هم مدار صفر درجه می دیدم هم آهنگای ارا رو موقع خوندن پی دی اف جلد آخر هری پاتر گوش می کردم  باالان...

مقایسه می کنم سال 88 و که این پستای لیلیت رو توی وبلاگش می خوندم  با الان...

مقایسه می کنم اون روزای قبل کنکورو که چه قد با موبایل مامان از خودم عکس می گرفتم با نورپردازیای مختلف با الان...

مقایسه می کنم اون شبی رو که شاید 10 ساله ام نبودم و شب وقتی داشتم دشک مینداختم که بخوابم لبخند می زدم از سر رضایت و خدا رو شکر می کردم به خاطر این همه خوشبختیم با الان...

مقایسه می کنم تمام شبایی که اشک توی چشام بود رو با الان...

اون موقعا حتی فکر موقعیت و زندگی الانمم نمی کردم...همین جور که الان نمی دونم 9 سال یا 4 سال یا 2 سال یا 1 سال یا حتی فردام چه جوری خواهد بود....

ازین جا به بعد حس امشبو نمی تونم بنویسم واقعا...

-----------------------------------------

پ ن 1:هر چند جملات بالا به نتیجه ای می خواستم بنویسمش نرسیدن...ولی خب...من قول داده بودم به خودم...که اینقد ایده آلیست نباشم در زمینه ی نوشتن...همین جوریشم خوبه!

پ ن2:امشب تو تیتراژ آخر یه فیلمی یه لحظه چشمم خورد به کلمه ی برق...یه دفعه کلی احساس بهم هجوم اورد و بعدشم بی اختیار لبخند رضایت...به خاطر اینکه چه قد دوست دارم رشته و دانشگاه و موقعیت الانمو...همین موقعیت پر از اشک و لبخند...همین موقعیت پر از دوگانگی...همین موقعیت پر از مشکل!همین موقعیت پر از امید به آینده ی بهتر و حل شدن همه ی همه ی مشکلام...همین موقعیت بهترین سال زندگیم...همین موقعیت این همه دوست داشتن و عشق و دل تنگی و دوری...همین موقعیت جوونی و سلامتی و داشتن همه ی خانوادم...همین موقعیت قدر دونستن...همین موقعیت اشکای هر روز سر سجاده...همین موقعیت متفاوت دیدن همه چیز...همین موقعیت ...واقعا از عهدم خارجه توصیفش...

پ ن 3:هر چه قدرم که خدار و شکر کنم بیش از حد کمه...می دونم همه ی اینایی که بهم داده از لطف خودشه... وگرنه من که...

پ ن4:یلدا که مبارک باد گفتن نداره...من الان واقعا ناراحتم ازین که این همه از سال 90 رفت و ...فقط 3 ماه دیگش مونده...

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱ ] [ ٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب