قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

اومدم این صفحه رو باز کردم تا خودمو مجبور کنم به نوشتن.


این چند وقت این قدر ننوشتم که دیگه حتی برام سخت شده یه جمله ی ساده بسازم و بنویسم...فکرهای مختلف مدام تو ذهنم رژه میرن و رد می شن بدون اینکه حتی یه کلمشونم بتونم بنویسم.اگه بخوام بشینم ریشه یابیش کنم شاید برسم به اینکه دلیلش این باشه که خیلی وقته کتاب نخوندم.وقتایی که یه روزگاری با کتاب خوندن پر می کردم حالا با وبگردی و صفر کردن آیتمای گوگل ریدر پر می کنم.شاید خوندن وبلاگا و سرک کشیدن تو اخبار ایده بده به آدم برای نوشتن.ولی خب مگه من ازولشم ایده کم داشتم؟از اولش مشکل این بود که بلد نبودم بنویسم.مشکلی که راه حلش زیاد کتاب خوندن و زیاد نوشتنه.کاری که چند وقته اصلا نمی کنم.این که چرا این ننوشتن برام تبدیل شده به معضل به خاطر نفس نوشتن و این چیزا نیست.به خاطر اینه که کلی چیز هست که باید بنویسم ولی نمی نویسم و از دستشون می دم.از دست دادن خیلی سخته.خیلی سنگینه.و من دارم با این اهمال کاری مسخرم خیلی چیزا همین جوری می ذارم و می رم.از دست می دم.من هنوز به اون جا نرسیدم که بخوام با نوشتنم حرف خاصی بزنم که حالا ننوشتن مسئولیتی در قبال کس دیگه ای برام ایجاد کنه.مسئولیتم فعلا در قبال خودمه.در قبال حفظ افکار و خاطرات و تجربه ها و احساساتم.در قبال آینده ی خودم.روزی که بر می گردم و می خوام بدونم چه خبر بوده توی بهترین سال زندگیم.می خوام بدونم چی شد که رسیدم به این جا.چی شد که اینجوری شد.

شاید یه ریشه ی دیگه ی ننوشتنم این کمال گرا بودن نه چندان مفیدم باشه.دو خط که می نویسم می گم نه...خوب نشد. به درد نمی خوره.می خوام حتما یه چیز خوبی بنویسم.می خوام حتما خوب بنویسم.در حالی که نمی شه.

حالا ازین به بعد می خوام خودمو مجبور کنم.که توی هر فرصتی بیام و بنویسم.خیلی بیش تر دوست داشتم که با خودکار بنویسم روی کاغذ.توی سر رسیدی که مال بابا بود و من به زور تصاحبش کردم به خاطر اینکه ورقاش جون می داد برای نوشتن.که هنوزم هیچی توش ننوشتم.ولی خودمو که نمی خوام گول بزنم.درسته که برای خودم می نویسم.ولی نه به اون معنا که نخوام کس دیگه ای بخونه.یه جورایی اتفاقا شدیدا احتیاج دارم به فیدبک گرفتن.به این که حتی یکی دو نفر بیان بخونن و نظر بدن.بیان اشکالاتمو بگن.بیان بگن کجا رو خوب نوشتم و کجا رو بد.اینجوری انگیزمم برای نوشتن بیش تر می شه.نوشتنی که هدفش خونده شدن نیست.ولی خب کی بدش میاد از خونده شدن؟از دیده شدن؟از شناخته شدن؟

الان من خیلی وقته تصمیم گرفتم که یه روز بیام و شروع کنم.همیشه ام گفتم از فردا و از شنبه و از هفته دیگه و اینا...که هیچ وقتم نشده!ولی حالا دیگه خیلی جدی ام با خودم.می خوام از همین الان شروع کنم.هر چند چرت و پرت.هر چند افتضاح.هر چند بی معنی.ولی باید بنویسم تا کم کم نزدیک شم به اون چیزی که باید بشه.مسلما ننوشتن دردی رو دوا نمی کنه.باید بالاخره از یه جایی شروع کرد.

[ ۱۳٩٠/٩/٢٩ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب