قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

من خسته شدم از این همه آدم هایی که اینقدر سرشان را شلوغ کرده اند!

این قدر شلوغ که نتوانند جواب اس ام اس بدهند حتی...

این قدر شلوغ که یادشان برود قرار بود زنگ بزنند و خودشان قرار بگذارند همدیگر را ببینیم...

این قدر شلوغ که نتوانند یک روز عصر بیایند با هم نیم ساعت...فقط نیم ساعت هات چاکلت بخوریم و گپ بزنیم..

این قدر شلوغ که از کنارم از رد بشوند و بعد من بمانم با یک دنیا سو تفاهمات که طرف نمی خواسته سلام کند یاشاید نفهمیده من بودم و آخرش هم به این نتیجه برسم که توی فکر بوده حتما...ندیده خب!

این قدر شلوغ که احساس کنم هر لحظه که دارم با طرف حرف می زنم در واقع دارم از هزار و یک کار واجب تر وازش می کنم!

این قدر شلوغ که سیصد چهارصد سال با هم حرف نزنیم تا اینکه وقتی یک روزی فراغتی حاصل شد و رو در رو شدیم دیگر یک کلمه حرف هم برای زدن نداشته باشیم؟

چرا بعضی ها اینقدر سرشان شلوغ شده واقعا؟که حتی برای رفیق شفیق سابقشان هم وقت ندارند؟

----------------------------------------------------------

پ ن:این نکته که آدم ها واقعا سرشان شلوغ است یا این فقط بهانه شان است...هنوز مبهم مانده برای من!

پ ن 2:ان بعض الظن اثم...

پ ن 3:لطفا یک نفر بیاید برای من توضیح بدهد و از این همه سو ظن برهاندم!که چه جوری آدم ها به این شدت سرشان شلوغ می شود؟؟؟؟؟ 

پ ن4:لطفا به خودتان نگیرید!تا جایی که اطلاع دارم مصادیق جملات فوق الذکر این قدر سرشان شلوغ است که دویست سیصد سالی می شود دیگر این جارا نمی خوانند!

[ ۱۳٩٠/٩/٢٤ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب