قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

همه ی مان حسابی خسته ایم.همه هم پلاستیک های سنگین پر از کتاب در دست.نشسته ایم روی گاردریل های وسط پیاده رو جلوی در 17که مورد استفاده ی اصلی اش هر چه بوده حالا تبدیل شده به صندلی.منتظریم سرگروهمان بیاید و بگوید باید چه کار کنیم.اتوبوس ها ان طرف خیابان ایستاده اند و به دلیلی که برای ما نامعلوم است نمی توانند بیاییند این طرف.وسط خیابان  هم فنس های بلندی هست که نمی گذارد ما برویم آن طرف.همه بلا استثنا غرغر می کنند.بالاخره سرو کله ی مسئول گروه پیدا می شود.ما هم همگی راه می افتیم دنبالش.به شدت سعی می کنم توی شلوغی گمش نکنم.ولی نمی شود.گم کردن یک نفر خیلی راحت تر از گم کردن چند نفر با هم است.بنابر این به جای مسئول گروه سعی می کنم 4 تا از دوستان همسفرم را دنبال کنم و گم نکنم.برای رد شدن از خیابان باید برویم توی زیرگذر ایستگاه مترو.ورودی زیر گذر بدجوری شلوغ است و سرعتمان می رسد به 5-6 قدم در دقیقه مثلا.هر چه پایین تر می رویم شلوغ تر می شود.و هوا گرم تر و اکسیژن کمتر.یک جایی که باید باز هم پایین تر برویم اینقدر شلوغ است که سرعت می شود 2-3 قدم در دقیقه و هر لحظه احساس می کنم ممکن است از شدت گرما و خستگی از حال بروم.هوا هم که نیست اصلا!آن زیر تقریبا با سرعت یک قدم در دقیقه جلو می رویم ومن هم زیر لب هی خداخدا می کنم که سالم بیرون بروم ازین جهنم!روی نوک پاهایم بلند می شوم تا ببینم این تونل مخوف کی به پایان می رسد.ولی تا چشم کار می کند آدم است و هیچ جا هم سقف تمام نمی شود.توی آن هیری ویری یک دختر که گویا مال دانشگاه خودمان است دارد با یک پسر تهرانی حرف می زندو حسابی حرفهایشان گل انداخته!بعدا می فهمم گویا شماره هم رد و بدل کرده اند همان جا!توی شرایطی که هوا برای نفس کشیدن کم می آمدو همه جای همه مان خیس خیس بود!بالاخره بعد از نیم ساعت می رسیم به پله ها!توی آن شرایط پله مترادف است با:رهایی...نجات...و زنده موندیم!وقتی می رسیم بالا چند تا نفس جانانه می کشم و دوباره می دوم تا بچه ها را گم نکنم.همه جای بدنم درد  می کند.دست ها و کتفم به خاطر سنگینی کتاب ها و بقیه ی جاها هم به خاطر چاییدن بعد از رهایی!وقتی میرسیم به اتوبوس انگار دنیا را بهمان داده باشند!پرده را می بندم و چادر و روسری ام را در می آورم و درچه ی کولر را تا ته باز می کنم.بعد هم 4 امین بطری آبم را که تقریبا پر است یکجا سر می کشم.بعد از 10 دقیقه ریکاوری تازه حال من جا می اید وپیشنهاد می دهم کتابهایمان را به هم نشان بدهیم.ولی دوستان هنوز حالشان خراب است و بسته ی پیشنهادی من را موکول می کننند به نیم ساعت بعد.

--------------------------------------------------------------------------------------------

 


 از تهران که بیرون می رویم هوادارد کم کم تاریک می شود.مهناز و مهسا و زهره مثل اکثر بچه های توی اتوبوس خوابند.یا حداقل چشمهایشان را بسته اند و من خیال می کنم که خوابند.کُدی دارد آهنگ گوش می کند و یکی از کتابهایی را که خریده می خواند.من هم موبایل و هدفونم را درمیاورم و بعد از مرتب کردن اهنگ هایی که روز قبل ریخته ام روی گوشی فولدر بی کلام را باز می کنم و می زنم پخش.عجیب چیزهای فوق العاده ای اند این اهنگ های جدیدی که ریخته ام روی گوشی ام.همان جور که دارم منظره های بیرون را نگاه می کنم و سعی می کنم نزدیک شوم به این حس که این ها همه جلوه های رخ یارند...همان حسی که قند توی دلم آب می کند و می بردم جاهایی که خودم هم دقیقا نمی دانم کجایند...همان جور هم به این اهنگ ها گوش می کنم و با خودم فکر می کنم این هاهم جلوه هایی از رخ یارند حتما...و بی اختیار خنده ام می گیرد.دارم با خودم اتفاقهای امروز را مرور می کنم.از دیشب...

"که توی اتوبوس خوابیدیم و چندین بار توی شب بیدار شدم و هر بار به مدد جی پی اس موبایل علیه الرحمه فهمیدم کجاییم.و ساعت پنج و نیم صبح پنج شنبه که اتوبوس یک جایی که گنبد و گلدسته داشت نگه داشت و من کلی فکر کردم تا بفهمم کجاییم.من که تا ان موقع مرقد امام نرفته بودم که بدانم آنجا کجاست.اول فکر کردم شاید جمکران باشد مثلا.ولی هر چه نگاه کردم شباهتی به جمکران نداشت.بعد فکر کردم شاید یک مسجد بین راهیست ولی خب خیلی بزرگ تر از یک مسجد بین راهی بود.آخر به مدد جی پی اس و گنبد نقره ای مرقد که تاحدودی آشنا می زد فهمیدم کجاییم.پیاده شدیم و بعد از نماز و زیارت نشستیم برای صبحانه.من هم تا می توانستم خوردم که حسابی جان داشته باشم برای راه رفتن و بعد 2 ساعت از گرسنگی غش نکنم مثلا!تمام راه از مرقد امام تا نمایشگاه را خواب بودم و از فیض دیدار پایتخت محروم!ساعت هشت و نیم بود تقریبا که جلوی نمایشگاه پیاده مان کردند.ما هم رفتیم تو و نشستیم روی چمن ها در حالی که نقشه ی نمایشگاه را بررسی می کردیم و میوه خوردیم در حالی که برنامه ریزی می کردیم برای اول کجا رفتن.وسطش هم من رفتم کل پول توی حسابم را از خودپرداز ان جا گرفتم که شنیده بودم اوضاع کارت به کارت و خرید با کارت و کلا کارت امروز خراب است.از 9 گذشته بود که 5 تایی بلند شدیم راه افتادیم تا سالن ناشران عمومی را پیدا کنیم.ما روی زمین دنبال یک ساختمان بزرگ می گشتیم.غافل ازین که شبستان زیر زمین است!خب آخر هیچ جای نقشه اختلاف سطح را مشخص نکرده بودند!البته شانس آورد و زود پیدا شد.ما هم تا ساعت ده نشستیم زیر یک کولر در حالی که من با نقشه ی کُدی بادبزن درست می کردم و بقیه پسته می خوردند.وقتی در باز شد طبق شیوه ی سنواتی بازدید از نمایشگاه های استانی رفتیم راهرو 1 و شروع کردیم به ترتیب دیدن وجلو آمدن.بعد یک ساعت فقط 5 تا راهرو را گشته بودم بی اینکه چیزی خریده باشم.ساعت 11 با دختر عمویم قرار گذاشته بودم و تازه وقتی باهم بودیم فهمیدم مدل اصولی گشتن نمایشگاه در یک روز را!اینکه فقط صاف بروی سراغ ناشرهایی که می خواهی.اول با هم رفتیم سراغ نشر مثلث که دختر عمو کتاب مارک و پلو بخرد و من هم دیدم کتاب بدی به نظر نمی اید و خریدمش.کتاب های چند تا انتشارات دیگر را هم دیدیم و بعدرسدیم به نشر روزنه و جلد اول ارباب حلقه ها را که هیچ جا گیر نیاورده بودم خریدم.بعدش هم رفتیم سراغ نشر افق و جانستان کابلستان.که البته فرمودند هنوز نرسیده و 2و3 تشریف بیاورید.ما هم رفتیم بیرون با هم آیس پک خوردیم و مقادیری تک و تعریف فرمودیم و دخترعمو برگشت خوابگاهشان و من هم رفتم سراغ ناشرین دانشگاهی.که کاش نمی رفتم!گرم...شلوغ...خیلی خیلی خیلی بدتر از قسمت عمومی.و صد البته دارای نقش بسیار زیاد در سوختن بقیه ی وقتم در نمایشگاه!چه میدانستم وقتی 3 تا کتاب الکترو مغناطیس چنگ و ماشین های الکتریکی فیتز جرالد و sicnals & sistemsآپنهایم هر کدام به قطر ده سانت را بخرم خیلی از کتاب هایی را که بعدا می بینم صرفا به خاطر اینکه دستم جا نداردو همینجوری اش هم کت و کولم حسابی درد گرفته مجبور می شوم بگذارم سر جایشان و نخرمشان...حول و حوش یک و نیم به سختی عطیه ی درختان ایستاده می میرند را پیدا کردم یعنی در واقع او به سختی من را پیدا کرد.چون به خاطر کتاب هایی که دستم بود خیلی قدرت حرکت از محل اولیه ام را نداشتم و ضمنا دقیقا هم نمی دانستم کجایم که بهش بگویم بیاید آنجا!نشستیم روی چمن ها و من ناهارم را,همان الویه ای که صبح داده بودند برای نهار را, خوردم در حالی که در شگفتی بودم از اینکه چه قدر این آدم فرق می کند با چیزهایی که در وبلاگش می نویسد!بعد از ناهار با هم رفتیم بخش کودک و نوجوان تا هم من برای خواهرها و برادرم کتاب بخرم هم او ترمه را ببیند! در حالی که لطف کردویکی از پلاستیک هایم را برایم گرفته بودیک ساعتی آنجا گشتم که تقریبا..نه...کاملا بی فایده بودو هیچ چیزی عایدم نشد جز اینکه چند تا کتابی که همیشه دوست داشتم بخوانم را ببینم و به خاطر سنگینیشان بگذارم سر جایشان...نزدیک 3 با عطیه ی درختان ایستاده می میرند خاحافظی کردم و رفتم دوباره به سمت ناشران عمومی...سراغ جانستان کابلستان.که هنوز نرسیده بود.از همان در جلوی راهروی 30 رفتم بیرون و نشستم روی زمین.هیچ برنامه ای نداشتم.فقط می خواستم یک کم خستگی در کنم و بعد فکر کنم که باید کجا بروم.اصلا هم یادم نبود که با غیر منتظره هم قرار دارم.تا اینکه خودش اس ام اس زد و پرسید کجایی.و من هم زدم جلوی در 75ولو شدم رو زمین!اصلا فکر نمی کردم به همین سادگی پیدایم کند.چند دقیقه بعد به صورت کاملا غیر منتظره ای بالای سرم ظاهر شد و گفت شما عطیه ای؟

از ساعت سه و نیم تا نزدیک 5 با غیر منتظره بودم.خیلی فرق داشت با تصورم.به دلیل نامعلومی تصورم از او یک دختر مانتویی با مانتو مقنعه سیاه بود که صورتش گندمی باشد و یک کمی هم ادم شیطونی باشد مثلا!ولی بر خلاف تصورم بود دیگر.خودش می داند چه جوری بود!در حالی که من خسته بودم وشتابان غیر منتظره تازه نفس بود و ارام.سوره مهر و روزبهان و چندتا انتشارات دیگر را با هم گشتیم.از قبل با خودم قرار گذاشته بودم این جرئت ریسک نکردنم در کتاب خریدن را کنار بگذارم و هر کتاب خوبی غیر منتظره معرفی کرد بخرم.ولی باز هم نتوانستم.و در مدتی که با هم بودیم او 5-6 تا کتاب خرید و من فقط یکی.فقط جانستان کابلستان تازه از تنور در آمده ی داغ داغ!که بالاخره ساعت چهار و نیم رسید به نمایشگاه.تمام مدتی که باهم بودیم غیر منتظره هم لطف کرد و یکی از پلاستیک های سنگینم را کمکم  آورد.متاسفانه آن جوری که می خواستم نشد بااو حرف بزنم.وبعد از کلی تلاش فقط به ذهنم رسید بپرسم کدام زبان برنامه نویسی را یاد بگیرم بهتر است و اینکه چطور میتوانی این همه بنویسی...!نزدیک پنج نزدیک ترین راه به در 17 که قراربود پنج و نیم آنجا جمع شویم را نشانم داد که ضمنا از بخش کودک و نوجوان هم بگذرد تاحداقل برای برادرم که کوچک تر است و شاید ناراحت بشود اگردست خالی بروم,چیزی بخرم.و بعد هم خداحافظی کردیم و من بدو رفتم تا به قرار پنج و نیم برسم.توی قسمت کودک و نوجوان کتاب های خیلی خوبی بود که می شد برای برادرم بخرم...ولی بس که عجله داشتم همان اول دو تا کتاب خریدم که بعدا فهمیدم یکی اش اصلا به دردش نمی خورد و آن یکی هم چند صفحه ی اولش وارونه رفته توی صحافی!پنج و نیم رسیدم به محل قرار و بعد ازینکه شاممان را گرفتیم و اسممان  را توی لیست علامت زدند رفتیم و نشستیم روی گارد ریل های وسط پیاده رو..."

 

دارم با خودم اتفاق های امروز را مرور می کنم.تصمیم می گیرم تا داغند بنویسمشان.دفترچه و خودکارم را در می آورم.دو سه خط می نویسم و خط می زنم.بعد دو سه خط دیگر...اصلا نمی شود.نوشتنم نمی آید.به درختان ایستاده و غیر منتظره فکر می کنم.چهره درختان ایستاده راحت یادم می اید.ولی غیر منتظره نه.فقط شکل کلی صورتش توی ذهنم مانده و جزئیاتش کاملا محو شده.دفترچه و خودکار را دوباره می گذارم توی کیف و دوباره فقط بیرون را نگاه می کنم و اهنگ های بی کلامی را که جدیدا ریخته ام روی گوشی  گوش می دهم.یک جور خاصی سرخوشم.معمولا کتاب خریدن تنها تفریحیست که بعد از آن اینجوری خوش می شوم.ماه هم توی اسمان است.من کلی کتاب خریده ام(هر چند بعدا می فهمم کلی نبوده.و کلی حالم گرفته می شود).همه چیز آرام است...طبق معمول همه ی وقتهایی که همه چیز خوب است و فقط تنهایم یک هو یاد این تنهایی می افتم.که چه قدر خوش می گذشت اگر خانوادگی هم می آمدیم نمایشگاه.یک دفعه دلم تنگ می شود.خیلی.صندلی کناری من خراب است و برای همین کسی رویش ننشسته.همین حس تنهاییم را تقویت می کند.ولی سریع ذهن خودم را منحرف می کنم.دو باره میروم تو بحر منظره ی بیرون که دیگر خیلی پیدا نیست و آهنگهایی که دیگر دارند تمام می شوند و ماه و اینکه همه چیز چه قدر خوبه و چه قدر خوش گذشت و اینا...

----------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:اولین بارم بود.و طبیعتا خیلی بی تجربه بودم.دفعه های بعد کتابای دانشگاهی رو یا نمی خرم یا میذارم برای یه ساعت آخر.کلاه افتابیمو خونه جا نمی ذارم.از قبل یه لیست بلند بالای کتاب می نویسم.ریسک می کنم و کتابایی که قبلا چیزی از نویسندشون نخوندمو می خرم.کتابایی رو که دوست دارم به خاطر سنگین بودن نمی ذارم سر جاشون.علاوه برکتاب هایی که برای خودم می خوام بخرم به کتاب هایی که برای بقیه می خوام بخرم هم از قبل فکر می کنم...کوله پشتی با خودم می برم....تازه الان یاد گرفتم باید چی کار کنم!

[ ۱۳٩٠/٢/٢٤ ] [ ٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب