قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهانم باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خواب گردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه الود
نمی دانم چه می خواهم بگویم

"هوشنگ ابتهاج"

 

چه کنم بادل تنها...چه کنم با غم دل...چه کنم با این درد...دل من ای دل من...

 

هر دوتا شعر بالایی رو محمد اصفهانی توی آلبوم برکت خونده...دیشب بعد از مدت ها دوباره اتفاقی رفتم سراغش و ...اونی که بیشتر از همه زبان حالم بود رو اینجا نوشتم.

ببخشید ازین همه دلتنگی و دل درد!!!!که اینجا ریخته!!!امیدوارم زودتر یه کم ازین فشار شدید روم کم بشه تا بلکه اینجا هم شاد و شنگول گردد!

 

[ ۱۳۸٧/۱٢/۱٥ ] [ ٧:۳٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب