قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

حرف زدن درباره ی موسیقی کار سختی ست، به خاطر این که دنیای گسترده ای ست که هر گوشه اش برای خود دنیای دیگری ست. بعضی جاهایش دره های جهنمی و بعضی جاها موعودگاه های بهشتی. باید گشت و حد و مرزها را دید و راه و بی راهش را پیدا کرد. می شود خیلی راحت بی خیالش شد و کلا پا به وادی اش نگذاشت تا گرفتاری گشتن و محک زدن و تشخیص دادن و اشتباه کردن هم در کار نباشد، بعضی ها این کار را می کنند و اتفاقا کار خوبی می تواند باشد ولی من نتوانستم این طوری باشم. مثل خیلی چیزهای دیگر، در این مورد هم از اول با یک دوگانه ی کاملا متضاد روبه رو شدم. از اول یعنی از بچگی، وقتی آدم تازه دارد کم کم دنیا را می بیند و خرد خرد کشفش می کند و ذره ذره درباره اش می فهمد. دوگانه ی نزدیکانی که مواظب بودیم جلویشان صدای تلوزیون را موقع پخش هر آهنگی حتی اخبار ببندیم، و نزدیکانی که توی خانه ی شان همیشه بساط ویدئوی شو و بعدتر سی دی اش و بعد تر ماهواره برقرار بود. وسط این دوگانه بودن باعث شد نتوانم هیچ کدام از راه های راحت تر را بروم. نه توانستم بی قید و شرط گوشم را به هر صدایی بدهم و نه توانستم به کل گوشم را روی هر موسیقی ای ببندم. همین طور که بزرگ تر شدم سعی کردم کم کم درباره ی این دنیای عجیب و غریب بفهمم و راه و چاه و حد و مرزش را پیدا کنم. فهمیدم موسیقی مثل آب و غذای بی ضرر نیست، مثل سم کشنده و مهلک هم نیست. یک چیزیست این وسط. چیزی شبیه دارو. دارویی که هم می تواند شفابخش باشد و هم کشنده. دارویی که حتی به فرض شفابخش بودن برای همه کس نمی شود تجویزش کرد. دارویی که به فرض مفید بودن هرجورش برای شخص و حال خاصی مفید است. دارویی که بهترینش هم حد و اندازه و وقت مشخص دارد. با گذشت زمان ترکیبی از حد و مرزها و حس و حال ها و سلیقه های شخصی باعث شد بتوانم تشخیص بدهم چه جور موسیقی ای را نباید گوش بدهم و چه جورش را باید و چه جورش را فرقی نمی کند.

موسیقی هایی پیدا کردم که بدون کلامی که برزبان آورده شود، تنها با ملودی های حیرت انگیز و آهنگ زیبایشان هزار حرف گفتنی را در چند دقیقه در ذهنم جاری می کردند. موسیقی هایی پیدا کردم که نه تنها غفلت زا نبودند، بلکه باعث می شدند فکر کنم. خیلی وقت ها که نیاز به فکر کردن داشتم بهشان گوش می دادم و نهیب می خوردم از حقیقت هایی که ازشان غافل شده بودم. موسیقی هایی پیدا کردم که به وقت نیاز تسلی بخش بودند. داروهای زمان آشفتگی که با وجود همه زیبایی شان نباید وقتی نیازشان نداشتم بهشان گوش می کردم. موسیقی هایی پیدا کردم که یک اثر هنری کامل بودند، می شد در زیبایی شان غرق شد و به عنوان جلوه ای از جمال محبوب ازلی بهشان گوش کرد. موسیقی هایی برای وقت شاد بودن، برای غم، برای دلتنگی، برای خشم، برای هیجان، برای ترس... برای وقت هایی که نیازداشتم با احساسم مواجه شوم و درش غرق شوم تا ببفهممش و بتوانم نگهش دارم یا ازش دور شوم.

چرا یک دفعه آمدم و این ها را نوشتم؟ چون اتفاقی به یکی از آهنگ هایی برخوردم که چند سال قبل خیلی گوشش داده بودم. آهنگ قشنگی بود و حال و هوای خیلی روزهایم را باهاش شریک شده بودم. یک عالمه از خاطرات و فکر و خیال های توی سرم چسبیده بود به این آهنگ. بعد چند تا آهنگ دیگر از همان آلبوم و بعد هم چندتای دیگر از همان آهنگساز دانلود کردم و یک دفعه دیدم چه قدر دوستشان دارم! ناگهان دیدم می توانم به بعضی چیزهای توی ذهنم نظم بدهم و بنویسمشان. یادم افتاد قبل تر ها هم خیلی وقت ها آهنگ های خوب باعث شده بودند بعضی کارها را بهتر انجام دهم، از جمله نوشتن. برای همین آمدم اینجا و شروع کردم که بنویسم، شاید به این وسیله و به وسیله ی کتاب هایی که این روزها اندکی بیشتر از قبل می خوانم، بتوانم دوباره بنویسم. نوشتنی که مدت هاست رهایش کرده ام و هر روز افسوسش را می خورم.

-------------------------------------------------------------------------

پ ن1: جایی که اتفاقی به آهنگ مذکور برخوردم اینجا بود.

پ ن2: اینکه مدتی از زندگی ام را با یک آهنگ یا مجموعه آهنگ بگذرانم به این معنی نیست که هر روز بهشان گوش بدهم. یعنی مثلا یکی دو روز چند دور بهشان گوش بدهم و بعد تا مدت ها خودشان توی ذهنم تکرار بشوند. مجموعه ای که این دو سه هفته توی ذهنم تکرار می شد موسیقی متن فصل سوم سریال شرلوک بود که توی جاده چند دور گوش کرده بودم.

پ ن 3: هم از لحاظ سلیقه و حس و حال، هم از لحاظ معیارهایم برای تشخیص لهوی نبودن موسیقی، هم از لحاظ معیارهای زیبایی شناسانه ام فعلا موسیقی متن بعضی فیلم ها را بیش تر می پسندم. الان که نگاه می کنم هرچند همه جور آهنگی، بی کلام و با کلام، غربی و شرقی و ایرانی، روی لپ تاپم دارم ولی باز هم اکثریت بینشان با موسیقی متن فیلم هاست!

پ ن4: دو تا عنصر "محتوا" و "پدیدآور" در مورد همه چیز برایم مهم بوده از جمله موسیقی. به عبارتی همان حسن فعلی و حسن فاعلی. بهترین آدم دنیا هم موسیقی بد بسازد یا ترانه ی چرت بخواند گوش نمی کنم، آدمی هم که از خط قرمزهایم رد شده باشد به فرض که بهترین هم باشد توی حرفه اش، اثرش را گوش نمی دهم!

[ ۱۳٩٤/٩/۱٦ ] [ ۸:٥۸ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب